نکند دار سرانجام درختم باشد!

از روزهام احساس لذت نمی‌کنم،از خواب،از بیدار بودن از هیچی احساس لذت نمی‌کنم! تکراری بودن همه‌چیز حتی حرف‌ها هم کلافه‌م کرده!می‌ترسم به جایی برسم که دیگه هیچ‌انگیزه‌ای نداشته باشم که وقتی می‌خوام حرف بزنم بعد از  دو کلمه‌ی رایج “سلام،خوبی” نقطه بذارم و برم و دیگه دلم نخواد ادامه بدم.

+فردا یه شروع جدید برای مریمه،خوش‌حالم براش؟آره ولی دوست‌داشتم همچین خوش‌حالی‌ای رو توی زمان و موقعیت مناسب‌تری تجربه می‌کردم!نمی‌دونم اما احساس می‌کنم ترس از دست‌دادنش رو دیگه عین قبل ندارم،فقط می‌دونم که از گذر زمان و اتفاقات و این بزرگ‌شدن‌های ناگهانی توی شوکم.

MENU
About me
نهادن نامِ"دیوانه"بر من هیچ اغراق نیست.
دختری هستم که دیوانه‌وار دنبال کردن رویاهایش را الویت زندگی‌ش می‌داند از آن دسته آدم‌هایی که واقع بینی را بر احساس و هر‌آنچه که از حس،دِل و مشتقات آن نشئت می‌گیرند ترجیح می‌دهد،قرار است روزی اتفاقی را نظاره‌گر باشم که جرقه‌اش را همین‌روزها و توی همین ثانیه‌ها زده‌ام،قلم خوبی برای نوشتن ندارم و نوشتن‌ را لزوما برای خوانده شدن انتخاب نکرده‌ام.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان