بی‌هیچ سرانجام خوشیم

دانشگاه تهران‌ش رو آورد،هرچند بهم ربطی نداره ولی دیشب کار بدی کردم واقعا که ثبتش می‌کنم که دوباره تکرارش نکنم :))
دارم به پستای بی‌محتوای یک جمله‌ایم عادت می‌کنم و این اصلا خوب نیست[یا حداقل برای خودم راضی کننده نیست] دارم فکر می‌کنم شاید اون قسمتی که مربوط می‌شه به حرف زدن رو به طور کامل از دست دادم حالا خیلی هم مهم نیست،حتی دیگه مابین گفتگوهای معمول هم حرفی برای گفتن ندارم :))
گویا یه دوره‌ی جدید رو دارم شروع می‌کنم،بی‌صبرانه منتظرشم و هیچی قرار نیست این‌جا متوقف بشه :)) 

بی‌عنوان کماکان

حجم اینترنت تموم شدن و دوباره تمدید نشدنش هم آرزو شده برامون -_- [می‌رود که بمیرد]

بی‌عنوان

عکسی که مربوط می‌شه به ۱۶-۱۷ سال پیشش رو به مامانم نشون می‌دم و درحالی که دارم ذوق می‌کنم می‌گم مامان این خیلی کیوت نیست؟مامان می‌گه چه‌قدر شبیه بچگی‌های خودته نکنه خودتی؟ :)) و من درحالی که قلبم داره تندتر می‌زنه و می‌میرم با دستم بهش می‌فهمونم که اشتباه کرده و می‌رم که از ذوق بمیرم :)) دارم فکر می‌کنم که ما واقعا به هم شباهت داریم یا یه شوخیه مسخره‌ست؟ :))

آخه من برای چی دارم ذوق می‌کنم؟:))

دو قطبی شدن :))

دچار یک حالت بدی شدم،نمی‌دونم درسته بهش بگم دوقطبی شدن یا نه: -؟ یا اصلا اون تعریفی که من از این واژه دارم با تعریف اصلیش یکی باشه یا نه،ولی اهمیتی نداره :)) این حالتم در راستای اینه که در یک لحظه می‌تونم سرشار از حس انجام دادن یک‌ کاری بشم و همون لحظه‌ام فرو بریزه تمام حسم و نخوامش،حالا هر چه‌قدر هم مسخره به‌نظر برسه من دچارشم :)) مثلا همین دو دقیقه پیش دلم می‌خواست اون اسکرین شاتی که گوشه‌ی موبایلم مونده و از یکی از پستای این‌جاست رو بفرستم براش ولی بعدش پشیمون شدم و گفتم خب چه اهمیتی داره؟اصلا از کجا معلوم که ری‌اکشن مثبتی نسبت به این کارم داشته باشه؟ :))الانم مهم اینه که من حس مثبتی ندارم پس انجامش نمی‌دم [نشانه‌های خنثی شدن]
دیوانه شدم احتمالا و تمام نشانه‌هاش رو دارم توی خودم می‌بینم،از پست‌هامم محتوای مناسب و مفید می‌باره :))

بی‌عنوان هستیم

حالا که حرف زدنم برگشته باید از این مسئله‌ی بسیار ناپسند اتفاق افتاده هم یادی بکنم و بگم چطوری به خودش جرئت داده بهم بگه صرفا برای این‌که حوصله‌م سر رفته بود،ساعت دو شب یادم افتاد بهت پیام بدم :-؟ چه‌قدر چیزای بیخودی ذهنم رو مشغول خودشون می‌کنن،به هرحال چه‌قدر دنیا جای بهتری می‌شد اگر این‌قدر غیرقابل تحمل بودن خودمون رو به بقیه یادآوری نمی‌کردیم،همونی برام دختر جان :))

تمام انرژی مثبت‌های دنیا این‌جا جمع شده^^

حدودا یک‌ساعت پیش بود که طبق عادت هر روز تابستونم موبایلم رو برداشته بودم و داشتم صفحاتِ مجازیم رو بالا و پایین می‌کردم که بعد از مدت‌ها با یک جمله‌ی خوب برخورد کردم،نوشته بود باسوادی همون توانایی ایجاد تغییره،با این معنی و مضمون که باسواد کسی هست که بتونه با استفاده از آموخته‌هاش و هرچیزی که خونده باعث یک تغییر مثبت توی یک گوشه‌ای زندگیش بشه،این دیدگاه رو دوست داشتم ولی مغایرتش رو با خودم احساس می‌کردم،کلا کار قابل قبول و درستی نیست که آدم هی ناتوانی‌هاش رو به یاد بیاره ولی شاید همین‌ بهشون فکر کردن بتونه زمینه‌ی ایجاد اون تغییر مثبت و خوبه باشه :)) می‌خواستم این‌جا رو باز کنم و بنویسم مدت زیادیه که اون حس پرحرف بودنم رو گمش کردم انگار که اصلا اتفاقی برای تعریف کردن و حرف زدن ندارم ولی خب الان می‌فهمم که این‌طوری نیست،حرف نزدن اولش انتخاب بود و این اواخر به عادت تبدیل شده بود شاید هم این‌قدر تلقین کردن رو پررنگ کرده بودم که یادم رفته بود من بازم می‌تونم بیام و هرچیزی که توی مغزم می‌گذره و نسبت بهش می‌تونم خوش‌حال،ناراحت یا بی‌تفاوت باشم بنویسم :))

اسمش ایجاد تغییر می‌تونه باشه؟شاید،فقط خوش‌حالم که بعد از مدت‌ها بالاخره تونستم یکی از عواملی که اذیتم می‌کرد رو از خودم جدا کنم،شاید هم دارم سعی می‌کنم اراده‌م رو برگردونم :-؟ نمی‌دونم :))

حالا این‌که تغییر کردن اتفاق خوبی هست یا نه بر می‌گرده به نوع تغییر،در جهت مثبتش خیلی هم خوب و قابل قبوله،اما گاها با تغییرات منفی‌ای که ایجاد شدن مواجه شدیم[شدم] و خب خوشایند هم نبوده و جای خودشون رو دارن :)) مثلا من الان موزیک بسیار بی‌محتوایی رو پلی کردم که ارزشمند بودنش شاید اصلا مطرح نباشه ولی انرژیش به قدری خوب و زیاده که دلم نمی‌خواد ببندمش و به این فکر کنم که حقیقتا این نوع از موزیک رو می‌پسندم یا نه،مهم انرژیشه خب پس به گوش دادنش ادامه می‌دم و به خودم یادآوری می‌کنم درسته ممکنه جز سلیقه‌ی من نباشه ولی در لحظه حالم رو خوب کرده :))

بزرگ‌سالی

از امروز باید به‌طور رسمی ۱۸ ساله شدن رو بپذیرم،به همین زودی از لورای چند روزه تبدیل شدم به لورای ۱۸ ساله،چطوری گذشت این همه سال؟ :)) ولی "۱۸" حس خوبیه.

Designed By Erfan Powered by Bayan