بدرود ^^💜

فرصتِ زیادی ندارم،پیش به سویِ محدودیت‌های خودساخته برای یک‌ بازه‌ی زمانی کوتاه و به شدت مهم و البته خودسازی ^^ چیزی که هنوز توی وجود من زنده‌ست امیدِ دلم نمی‌خواد بی‌ثمر بمونه :)

و خدایی که به‌شدت کافی‌ست ؛)

صدایِ پرنده‌هایِ سرصبح و آرامش‌ش ؛) 

کاملا مطمئن‌م که به امید یک‌روز صبح بیدار شدن و این صدارو شنیدن و احساسِ آرامش کردن بدونِ دغدغه ورزش کردن و صبحانه خوردن دارم این چند روز رو هم می‌گذرونم،کنار نمی‌کشم اون آرامش باید مالِ من باشه :) 

قدیمی‌ترین ^^

بعد از دوسال ایمیل‌م رو لاگ‌این کردم که فایلی رو برای دوستم بفرستم،بعد از این‌که فرستادم‌ش یکم سرگرم ایمیل‌های قبلی شدم که ببینم واقعا چندسال قبل‌تر چیکار می‌کردم که خیلی اتفاقی برخوردم به قدیمی‌ترین‌شون که برمی‌گشت به ۲۰۱۲ :)) منُ پرت کرد به دوم‌راهنمایی به اون وقتی که من نشسته بودم روی سکوی بلند مدرسه و الهه همین که اومد خودش رو به‌م ملحق کنه با تمام وجودش پخش زمین شد و این‌قدر بهت زده بود که نمی‌دونست چه بلایی سرش اومده و فقط با چشمای باز منُ نگاه می‌کرد که داشتم از خنده می‌مُردم :)) 


وِی عنوان خاصی به ذهن‌ش نمی‌رسید.

دنبال یه موضوع برای حرف زدن می‌گشتم یه موضوعی که از درس و مدرسه و کنکور،از آدمای توی مدرسه و هرچیزی که به‌ش ممکنِ مربوط باشه جدا باشه :)) خب،پیدا نکردم :)) محور اصلی فکرام حرفام و همه‌چی شده اینا :)) از الان هم که خداروشکر وعده وعیدهایی در باب کنکور مطرح می‌شه و روح‌م رو اذیت می‌کنه که نشون می‌ده تماماً من رو رسیده به اون نقطه‌ی اوج می‌بینن،مثلا همین دیروز بود که داشت مطرح می‌شد خب لورا جان شما اگر کنکورت رو خوب دادی و یکی از سه‌تا رشته‌ی تاپ رو قبول شدی جایزه‌ت محفوظِ من‌م لب‌خند ملیح می‌زدم و به تست زدن ریاضی‌م ادامه می‌دادم :)) بیاید به آدمای دور و برمون یاد بدیم لزوماً هرکسی که قفسه‌های کتاب‌خونه‌ش به خاطر حجم کتاب‌های درسی داره می‌ترکه یا مدرسه‌ی خاص درس خونده یا حوصله سروصدا و شلوغی نداره حتما قرار نیست همه‌ی زمانی که تو کنج اتاق‌ش تنها نشسته درحال تست زدن باشه و رتبه‌ی خفنی رو ته‌ش بیاره :-! 
کاش مثلا می‌شد اون ساعت برنارد حقیقی بود پا می‌شدیم سه‌-چهار ماه عقب‌تر می‌رفتیم این حجم از استرس این بازه رو تحمل نمی‌کردیم.
خوب تموم‌ت‌ می‌کنم ولی ؛)
+بسته‌ی سفارشی‌م رسید آن‌قدر مهروماه توش سلیقه به خرج داده و گوگولی ه :)) که برای شروع دوره‌ی کنکور زدن‌م بی‌نهایت ذوق دارم،بابام پاسخنامه‌ی محرمانه‌ش رو دیده می‌گه بده من وقتی کنکور می‌دی خودم برات تصحیح کنم ببینم چیکار کردی :))احتمالا استرس‌‌ش برام مث زمان اعلام نتایج ه :))[این یک‌ماه رو به کودکان‌تون استرس وارد نکنید خب -.- ] 

بشنویم^^



بی‌خوابی D:

دیر وقتِ ولی تمام تلاش‌م برای خوابیدن بی‌فایده بود،مثل‌ همیشه فکر می‌کردم مثل همیشه به همه‌ی این چندین و چندسالی که گذشت و می‌تونست خیلی به‌تر و دوست‌داشتنی‌تر بگذره فکر می‌کردم،تقریباً هفت سالِ تمام رو به منزله‌ی یک‌فردی که باید در راستای مسیری که خودش انتخاب کرده قدم برداره گذروندم حالا این‌که چطوری هفت سالِ پیش منِ ۱۱ یا نهایتاً ۱۲ ساله با وجود بی‌تفاوتی‌های مامان و بابا نسبت به آزمون‌های ورودی و باقی ماجراها تصمیم می‌گرفتم برای خودم و هِی فکر می‌کردم که باید چیکار کنم که به‌تر از قبل باشم و نهایتاً به‌تر که هیچ بی‌حرکت‌تر و بدتر می‌شدم همه‌ش تقصیر جو کاملاً مسخره‌ای بود که آدم‌های نالایق و نابلد ایجاد کرده بودن،چشمام رو که می‌بندم و همون لورای ۱۱ ساله رو تصور می‌کنم که روزهای آخر دبستان‌ش رو به امید خلاص شدن از یونیفرم صورتی رنگِ دوست نداشتی‌ش و بزرگ شدن سپری می‌کنه،همونی که روزهای قبل از آزمون ورودی و شروع دغدغه‌های بعدی‌ش با این‌که فکر بزرگ شدن و وارد شدن به یه برهه‌ی زمانی دیگه رو داره شب‌هاش رو آروم می‌خوابه و روزهاش رو با لب‌خند و بازی‌های مختص به خودش می‌گذرونه،نمی‌گم دلم برای اون‌وقت‌ها تنگ شده نه ولی به این فکر می‌کنم که اگر دقیقا هفت‌سال رو برمی‌گشتم عقب چه‌قدر توی انتخاب‌هام دقت بیشتری می‌کردم،احتمالا بازهم اون آزمون ورودی رو می‌دادم و بازهم با همون آدم‌هایی که توی این بازه‌ی زمانی آشنا شدم معاشرت می‌کردم اما با این تفاوت که برای زمان‌م اهمیت بیشتری قائل می‌شدم درست مثل ۱۴ سالگی‌؛یادم می‌آد خانم ف دبیر ریاضی‌مون زمانی رو برای حل کردن مسئله‌های هندسه‌ی کتابِ ریاضی تکمیلی تعیین کرده بود و گفته بود اگر هرکس بتونه بیشترین تعداد از سوالات‌ش رو با راه‌حل‌های متفاوت حل کنه حسابی خوش‌به‌حال‌ش می‌شه :)) من‌م کتاب‌م رو گرفته بودم توی یه دستم و مغزم رو توی یه دستِ دیگه و تمامِ زورم رو می‌زدم که حل‌شون کنم گاهاً بعد از یک‌بار فکر کردن تعداد کمی‌شون به جواب می‌رسیدن و برای حل بیشترشون باید بیشتر به مغز بیچاره‌م فشار بیشتری می‌آوردم،نهایتاً همه‌شون رو حل کردم و برای بعضی‌هاشون دوتا راه‌حل نوشتم و بعد از زمان تعیین شده که فکر می‌کنم یک یا دو روز بود بردم مدرسه و هیچ‌م حسابی خوش‌به‌حال‌م نشد و فقط یه آفرینِ خشک و خالی :)) توی اون بازه‌ی یک‌روزه برای زمان‌م ارزش قائل شده بودم و توانایی‌م رو دستِ کم نگرفته بودم یه جورایی خودباوری‌م رو درکنار ذوق‌م برای حل‌شون به‌کار گرفته بودم احتمالا اگر بعد از اون روز به مسائل بعدی هم همین‌قدر جدی نِگاه کرده بودم و این‌قدر بین خودم و بچه‌هایی که فقط آدم بزرگ ها به‌شون پر و بال داده بودن یه خط و مرز نمی‌ذاشتم و ایده‌ها و خودباوری خودم رو ادامه می‌دادم الان این موجودی که هستم نبودم :)) المپیاد شیمی و مسابقات هوا و فضا و هزار و یک چیز دیگه‌ای که سر چهارتا حرفِ آدم نادان به هیچ و پوچ رسید :)) و منی که این‌طوری گرفتار کنکور شدم :)) راستش رو بخوام بگم این چندماهی رو که باهاش دست و پنجه نرم کردم خیلی به‌م بد نگذشت فقط وقتایی که تلاش‌م می‌رسید به صفر و خواب همه‌ی وجودم رو می‌گرفت از خودم متنفر می‌شدم و دوباره از اول کارم رو شروع می‌کردم و این غالب شدن خواب همیشه همراه با ناامیدی بود وقتی زبون‌م می‌گفت هنوز امیدوارم به روز‌ای خوبی که قراره بیاد و دل‌م می‌گفت همون‌طور که تصمیم‌های قبلی‌ت رو اجرا نکردی این یکی رو هم نمی‌تونی پس باخیال راحت بخواب :)) حالا که پنجاه روز ازش مونده یه حس مبهمی دارم نمی‌دونم باید خوش‌حال باشم یا ناراحت دلم می‌خواد بشین‌م و تمام کارهایی که دلم می‌خواسته انجام بدم رو لیست کنم برای بعدش ولی اصلا کاری به ذهن‌م نمی‌رسه جز این‌که خوندن اون کتاب‌های زیست‌شناسی سولومون رو که چهارساله گوشه‌ی کتاب‌خونه‌م خاک می‌خورن شروع کنم،اصلا مهم نیست که یه زمانی تصمیم داشتم چه استفاده‌ای کنم ازشون مهم اینِ که الان دلم می‌خواد هی بخونم و بیشتر بفهمم،شاید دلم بخواد یکم بیشتر فکر کنم یه کم بیشتر به تصمیم‌هایی که قراره بعد از وارد شدن به اجتماع بگیرم فکر کنم حتی،خلاصه این‌که این روز‌ها هم می‌گذره و با امیدی که نسبت به تموم حس‌های منفی غالب شده به این اطمینان می‌رسم که خواسته‌هام رو می‌تونم محقق کنم^^ مسلما همه‌ی ما یه زمان‌هایی رو دچار حس ترس و نگرانی شدیم ولی این‌که چطوری باهاش برخورد کردیم و چطوری از پس‌ش بر اومدیم مهمِ نه اون حسِ ترسی که برای هر فردی ممکنِ پیش بیاد،من‌م می‌خوام از پسش بر بیام چون نمی‌تونم خودم رو غیر از مسیری که بارها مجسم کردم توی مسیر دیگه‌ای با شغل و یونیفرم دیگه‌ای ببینم :)
-تشکر از حجم دو تا هفت صبح که توی این برهه‌های زمانی سخت منُ تنها نذاشت D:

رفتن رسیدن است ^^

۱۴ اردیبهشتِ ۹۷ و سنگین‌ترین تلنگر امسال تا به الان؛

رفته بودم یک جلسه‌ای که توش اکثرا بچه‌هایی حضور داشتن که سخت‌کوش بودن و برای زندگی‌شون،برای روزها هفته‌ها و ثانیه‌هاشون برنامه‌ریزی داشتن اعتماد به‌نفس حرف زدن توی جمع رو داشتن و بدون هیچ واهمه‌ای نظرشون رو و کارهایی که انجام می‌دادند و می‌خوان انجام بدن رو می‌گفتن،من اما می‌ترسیدم می‌ترسیدم از این‌که یکی برگرده و ازم بپرسه خانم فولانی خب شما چطور؟می‌ترسیدم و حالت چهره‌م داشت همه‌چیز رو نشون می‌داد،این ترس همیشه با من بوده من حتی خودم هم از پرسیدن سوال ه خب چیکار کردی و چه‌قدر از کاری که باید انجام می‌دادی رو انجام دادی و با چه بازده‌ای،از خودم می‌ترسیدم،من مابین آدمایی نشسته بودم که همه‌شون مشابه با من بودن،چشم و گوش و عقل و همه‌چیز رو داشتن و چیزی بیشتر یا کم‌تر از من توشون دیده نمی‌شد اما این‌که چی باعث شده بود از نظر رفتاری و عملکردی بارها باهاشون فاصله داشته باشم من بودم خودِ واقعی ه من که با تمام بی‌ارادگی‌هام بی‌انگیزگی‌هام گذاشته بودم زمان بگذره و همچنان اتفاق تازه‌ای برام نیوفته،هر سوالی رو که مسئول برگزاری جلسه می‌پرسید من بارها قبل‌ترش به‌ش فکر کرده بودم من برنامه‌ی خودم رو داشتم ولی وقتی می‌خواست هرکدوم نظرات‌مون رو بیان کنیم لال می‌شدم وفقط گوش‌م رو به بقیه می‌سپردم حتی یک‌لحظه از ذهن‌م رد شد خب دیگه امسال همه‌ی فرصت‌هات رو سوزوندی حالا می‌خوای با شرایطی که ایجاد کردی چیکار کنی؟!راستش توی اون موقعیت دلم برای خودم می‌سوخت من ناتوان شده بودم در برابر رفتارها و عملکردهای خودم من داشتم حسرت می‌خوردم و خوب می‌فهمیدم وقتی می‌گن حسرت فرصت‌هارو خوردن یعنی چی!

حالا که فکر می‌کنم می‌بینم همه‌ی اون عکس‌العمل‌ها نسبت به جمع یه فرایند به شدت طبیعی بود،این من‌م که باید شرایط ویژه‌ی خودم رو ایجاد کنم و نذارم ترس تا مغز استخون‌م رو بگیره،این من‌م که باید خودم رو باور داشته باشم!شاید وقت‌ش بود درست همین امروز برگردم به چیزی که به‌ش تعلق داشتم،پس تا زمانی که نتونستم خودم رو اصلاح کنم می‌خوام این‌جا و هرجای دیگه‌ای که من رو از چیزی که می‌خوام دور می‌کنه کنار بکشم،باز هم به امید خدایی که بزرگی‌ش بی‌نهایتِ.

۲/۱۲

از ساعت ۲۳:۲۹ امشب شروع می‌کنم به پاک کردن عادت‌های بدم،درست بدو تصمیم گیری و سوگند به این لحظه که تا آخر بیست و یک‌ روز[یک عدد تعیین شده برای پاک شدن‌شون] اکثرشون رو دیگه توی خودم نمی‌بینم D: 
^^

پنجاه و هشت روز.

برعکس ه وبلاگ‌هایی که دنبال می‌کنم هیچ‌وقت توی نوشتن خاطره موفق نبودم شاید هم به جزئیات اتفاقاتی که روزانه اطراف‌م رخ می‌داده خیلی توجه نمی‌کردم و به‌شون اون‌قدرها اهمیت نمی‌دادم که بخوام راجع به‌شون حرف بزنم یا بنویسم :)) حالا نتیجه‌ی همین دوخطی که تایپ کردم این ه که اوه چه‌قدر آدم منزوی‌ایم ولی نه من دنبالِ اتفاقاتِ با جذابیت بیشتری توی روزهام ام،به نظرم از وقتی که ریحانه رفت یعنی همون‌وقتایی که اوجِ لذت‌مون از زندگی کردن بود،اوج دوست داشتن‌مون نسبت به هم دیگه بود روزانه نویسی ه من خشکید دیگه روزهام اون خوشمزگی ه همیشگی‌شون رو نداشتن گرچه یادم می‌آد به‌خاطر تفکرات آدم‌هایی که به سرعت سعی می‌کردن بیان و جاش رو بگیرن باعث شده بود یک بازه‌ای از نبودنش خوش‌حال باشم و هرچه‌قدر فکر می‌کنم به این‌ می‌رسم که واقعا بچه بودم :)) یادم می‌آد اون روز آخری که داشتیم از هم خداحافظی می‌کردیم طاقت نیاوردم و های‌های گریه کردم برای آروم شدن‌م شروع کردیم به حرف زدن به قول دادن و فقط یک‌جمله‌ش رو خوب یادم موند،می‌گفت به‌نظرم از این آدم‌هایی که دارن به‌ت نزدیک می‌شن دوری کن،اون‌ موقع‌ها فکر می‌کردم چرا باید به حرف‌ش گوش کن‌م ولی حالا و دقیقا توی همین روزها حرف‌ش برام مشخص شد و چراش رو فهمیدم و یه کاش و حسرتِ به حرف‌ش گوش کردن موند توی دل‌م!همه‌ی این‌ها رو گفتم که به خودم یادآوری کنم لزوماً قرار نیست هر چیزی که اوایل‌ش برامون خوشاینده تا آخرش همون‌طوری خوب بمونه،این‌ها رو گفتم که به خودم یادآوری کنم باید قول‌هایی که اون روز و روزای بعدترش به ریحانه و آدم‌های بعد از اون دادم رو به ثمر بنشونم،همه‌ی این‌هارو یادآوری کردم که بگم اگه فقط همین پنجاه و چندروزم رو بچه‌ی خوبی باشم ممکنِ مجبور نباشم سیصد و شصت و پنج روز دیگه همه‌ی اتفاقات امسال رو تکرار کنم.

مولویِ جان ^^

بگفتم روز بی‌گاه است و رَه بس دور

بگفتا رو،

به من بِنگر به رَه مَنگر که من رَه را نوردیدم

نهادن نامِ"دیوانه"بر من هیچ اغراق نیست.
دختری هستم که دیوانه‌وار دنبال کردن رویاهایش را الویت زندگی‌ش می‌داند از آن دسته آدم‌هایی که واقع بینی را بر احساس و هر‌آنچه که از حس،دِل و مشتقات آن نشئت می‌گیرند ترجیح می‌دهد،قرار است روزی اتفاقی را نظاره‌گر باشم که جرقه‌اش را همین‌روزها و توی همین ثانیه‌ها زده‌ام،قلم خوبی برای نوشتن ندارم و نوشتن‌ را لزوما برای خوانده شدن انتخاب نکرده‌ام.
Designed By Erfan Powered by Bayan