عجیب حالی‌ست

می‌دونی چرا اون لحظه‌ای که ازت پرسیدم چی شده؟گفتی توی لبه‌ی پرتگاهِ ناامیدی‌م فقط دستمو گذاشتم روی شونه‌ت و نتونستم چیزی بگم؟چون درست پنج دقیقه قبل ترش به خاطر همین مسئله حالم بد بود،من که می‌دونم اون سوالِ و حرفای بعدش برای من فرمالیته و مسخره بود،ولی بذار برای آروم شدن خودم بگم باشه :)

ولی بذار ذکر همیشگی‌م این باشه،ناامید از در رحمت به کجا شآید رفت؟!

دِلانه :))

آهنگ‌م رو پلی کردم،شدم مثل همون وقتایی که می‌گفتم انگاری یه چیزایی اومدن روی مغزم و اجازه‌ی فکر کردن به‌م نمی‌دن،نمی‌دونم این نشونه‌ی خوبی ه یا بد،این هفته‌ و هفته‌ی قبل‌ترش رو بی‌استرس و حال بد گذروندم دیگه مثل قبلاترها فکرم مشغول نشدن‌ها نشد،امروز وقتی ف داشت میومد استرس و حال بدش یهویی لب‌ریز شد و زد زیرگریه اما من مثل همیشه نبودم،مثل همیشه که برای حالِ بد آدما وقت می‌ذاشتم و سعی می‌کردم بفهمم‌شون نبودم،رد شدم رفتم زیر اون درخت بزرگِ روی نیمکت نشستم و به این فکرکردم که کارم درست بود؟اما من روزای قبل و قبل‌ترش هم متوجه شده بودم انگار نگاه‌ش رو ازم دریغ می‌کنه،پس شاید کار خوبی کردم نرفتم ببینم چی شده بود!

ریز و درشت خودم رو برسی می‌کنم می‌بینم هر روز یه‌کارایی انجام دادم که تقریبا درست نبوده،دلم می‌خواست کم و کم‌ترشون کنم،دیگه نمی‌دونم باید چطوری با آدما رفتار کنم یا چی رو از کی انتظار داشته باشم،شایدم بهتره اصلا از هیچ‌کس انتظاری نداشته باشم آره این به‌تره!

این‌روزا یادِ حرف ۳ سال پیشش میوفتم،دانشگاه تهران گفتن‌ش و همه‌ی فکرایی که اون موقع به ذهن‌مون می‌رسید و حالا شاید دور به نظر برسن :)) حداقل برای من!اما دلم می‌خواد هرجای دنیا ام که رفتم بالاخره یه روزی برسه که یه‌جوری اونم برسه همون‌جای دنیا :)) 

بیاید به چیزای خوب فکر کنیم مثلا این‌که هر روز تمام کارامون انجام شده مثلا این‌که آخرشب با رضایت کامل می‌خوابیم مثلا این‌که به بایدهامون رسیدیم و حرفای مسخره‌ی هزارویک آدم مسخره رو نقض کردیم :))

درخود بطلب هرآن‌چه هستی که تویی ؛)

دیروز وقتی داشتم با اون دختره‌ی ناشناسی که همیشه میومد گوشه‌ی کلاس‌مون می‌نشست و با کسی کاری نداشت حرف می‌زدم یک‌هویی وسط حرف زدن‌م با لب‌خند خوشگلش‌ و برق چشمای سبزش گفت ازت خوشم میاد ها :)) فکر کنم با همون یه حرف‌ش کل خستگی قبل‌ش رو از یادم برد :)) همیشه فکر می‌کردم توی مواجه شدن با آدم‌های جدید زیادی دست و پام رو گم می‌کنم ولی انگار دیروز تجربه‌ی موفقی بود :))

چهار روز و خورده‌ای مونده به سی‌ویکم،احساس ناتوانی در تمام کردن برنامه‌ به‌م دست داده :))) فکر کنم هفتاد و چند روز دیگه بعد از این‌که خوش‌حال از صندلی‌م پا می‌شم دلم برای همه‌ی روزای قبل‌ش تنگ می‌شه،حتی برای آدم‌هایی که توی این یک‌سال تازه شناختم‌شون :))

همیشه وقتی به میم می‌رسم و توی جمله‌هاش می‌گه کاش به‌ش میگم باید رو با کاش عوض کن شاید اتفاقای بهتری افتاد،اما الان خودم می‌خواستم ته حرفام بنویسم ای‌کاش اون اتفاق خوبی که منتظرشم بیوفته،حالا من‌م جاش رو به باید می‌دم من باید بتونم همون چیزی که منتظرشم رو رقم بزنم فارغ از همه‌ی خستگی‌هایی که ممکنِ پیش بیاد فارغ از همه‌ی انرژی‌های منفی ^__^

آن‌چه ما کردیم با خود هیچ نابینا نکرد

دیروز داشتم مسابقه‌ای رو می‌دیدم که شرکت کننده‌ش یک جمله‌ای رو به عنوان آن‌چه به‌ش باور داره گفت،می‌گفت که زمانی که آدم اراده‌ی محکمی داشته باشه برای انجام دادن کارهاش به تبع اون اراده انگیزه داره و دائماً تلاش می‌کنه،بعله اراده خیلی چیز مهمی‌ه لورا جان همون چیزی که این روزا توی خودِت گم‌ش کردی یا نداشتی از اول‌ش؟!تو که نمی‌تونی دکمه‌ی شروع زندگی رو از اول بزنی تو که نمی‌تونی زمانی رو تغییر بدی،بهتر نیست یکم به فکر ساختنِ پایه‌های خودت باشی؟ :) 
لورا جان شاید بتونی بقیه رو قانع کنی که این شد و آن شد و ته‌ش نشد ولی خودت و قلبت رو چی؟!

-کارهای انجام نشده‌ی زیادی دارم،باید بارِشون رو سبک‌تر کنم،پس مدتی کم‌صحبت تر می‌شه مدتی از زمان‌م رو صرفِ کارهای مهم‌تری می‌کنم،این‌هارو می‌گم که جرئت زیر حرفم زدن رو نداشته باشم :)

مارا به جز خیالت فکری دِگر نباشد

خیال می‌کردم می‌تونم شرایط رو تنهایی درست کنم؛می‌تونستم ولی این‌طوری پریشون و خودباخته نه قطعا،من می‌خوام شروع کننده‌ی مسیر خودم از همین حالا باشم از همین حالا،می‌خوام تموم کننده‌ی همه‌ی حماقت‌هام باشم،این ترسِ مسخره‌ست که این‌طوری دست و پام رو بسته،حتی اگه کسی منُ مثل اون هم باور نداشته باشه،خودم که خودمُ باور دارم!

این درد،زِ حد رفت ..

دل‌م رو گرفتم توی دستم این‌ور و اون‌ورش می‌کنم،آدمای زیر دو سه لایه سلول مرده رو می‌کشم بیرون برای خودم احیاشون می‌کنم،مثل این می‌مونه که به زور کسی رو برداری فکرشو بذاری وسط روزات و به‌ش زل بزنی بگی ببین دارم به‌ت فکر می‌کنما،ببین پشتِ هر یه دونه لپ‌ گل‌انداختنی یه یاد از حرفا و چهره‌ی شماست‌ها،ولی خب که چی؟

یاد اون خانم چادری‌ه افتادم که عصرای دوشنبه و چهارشنبه میومد می‌نشست روی اون صندلی سفیدِ بافتنی‌ش رو می‌گرفت دستش و از زیر عینک مستطیلی‌ه بنددارش که درست عینِ مامان بزرگا می‌کردش،به‌مون نگاه می‌کرد و بعدش که متوجه بی‌انرژی بودن‌مون می‌شد ظرف میوه‌ش رو از کیف‌ش میاورد بیرون و به‌مون تعارف می‌کرد یادِ اون شبی میوفتم که تنها بودم و فقط من و خودش بودیم وقتی کارم تموم شد و داشتم وسایلم رو مرتب می‌کردم که آماده‌ی رفتن شم ازم کلی سوال کرد و ته‌ش گفت خیلی به‌ت می‌خوره اون شغلی که گفتی  ؛)) یادش میوفتم،نه یاد همه‌ی آدمایی که این حرفُ به‌م زدن میوفتم و دل‌م هرّی با یه نکنه ... می‌ریزه!احساس می‌کنم یه مسئولیت سخت و سنگین روی دوشمِ که این آخریا دارم جا می‌زنم،ولی می‌دونم که امروز آخرین فرصتِ این خسته بودن‌ست ؛)

آقای حافظ (:

نه حرفِ عقل بزن با کسی نه لافِ جنون

که هرکجا خبری هست ادعایی نیست

😉

از یه جایی به بعدِ تفاوتِ حرف و عمل خودش رو نشون می‌ده،برای من همین‌جاست دقیقا همین نقطه.
+داره عددِ کاغذِ سبز پشت درم رُند می‌شه و حواس‌م به‌ش نیست (:

پریشان‌تر از خود؟ندیدم کسی

یه وقتایی فکر می‌کنم نکنه قرارِ تا آخرش توی همین قالبی که برای خودم ساختم باقی بمونم؟!،چه‌قدر سختِ خارج شدن از حالتی که خودمون برای خودمون ساختیم،شایدم ساخته شده و صرفا به‌ش عادت کردیم(!)

+ به اندازه‌ی نود و چند روز مدارا با خودم،سختِ؟آسونش می‌کنم

تو یه لکه‌ی نور نشونم بده،من یه دنیا می‌سازم از انفجار تابش 😍

ولی با همه‌ی حرفایی که شنیدم،من قرارِ اولین نفری باشم که اون اتفاقِ خوبُ توی این بازه‌ی زمانی‌ای که همه به‌م می‌گن بهانه‌گیر شدی رقم بزنم،پس بقیه‌ش چه اهمیتی داره؟!
همون‌طوری که وقتی فقط یازده سالم بود و به‌م می‌گفتن نمی‌تونی،محکم گفتم می‌تونم و شد همونی که می‌خواستم!
می‌بینی؟هیج‌چیزی سخت نیست فقط گاهی باید یادت بیاد کارای مهم تری نسبت به خوابیدن و بیهوده حرف زدن داری،فقط همین!
+ما زنده به آنیم که آرام نگیریم،موجیم که آسودگی ما عدم ماست.
نهادن نامِ"دیوانه"بر من هیچ اغراق نیست.
دختری هستم که دیوانه‌وار دنبال کردن رویاهایش را الویت زندگی‌ش می‌داند از آن دسته آدم‌هایی که واقع بینی را بر احساس و هر‌آنچه که از حس،دِل و مشتقات آن نشئت می‌گیرند ترجیح می‌دهد،قرار است روزی اتفاقی را نظاره‌گر باشم که جرقه‌اش را همین‌روزها و توی همین ثانیه‌ها زده‌ام،قلم خوبی برای نوشتن ندارم و نوشتن‌ را لزوما برای خوانده شدن انتخاب نکرده‌ام.
Designed By Erfan Powered by Bayan