خود کرده را تدبیر نیست.

همه‌ی اتفاقایی که الان میوفته رو بذرشُ قبلا به اشتباه خودم کاشتم و الان دارم محصول همون بذر اشتباهِ رو برداشت می‌کنم،تو ذهنم میاد که حرف بعدی‌ای که می‌خوام تایپ کنم باید این باشه که دخترجان بابا کِی به این میزان از استیصال رسیدی ولی خب هِزار بارم تکرارش کنم تغییری توی آن‌چه گذشت و بذرِ اشتباهی کاشته شده نمیوفته یعنی نمی‌تونه بیوفته،من حتی قبول دارم که همه‌ی اتفاقایی که از ساعتِ ۸ صبح تا خودِ ۸ شب افتاد حق‌م بودِ منتهی‌ش خب بسه دیگه تمایل ندارم به شنیدن حرفای تکراری حتی دل‌داری‌های تکراری ه خودم،باید این‌جارو و تمام جاهایی که به‌شون وابسته‌م رو بذارم یه گوشه و برم پس لفظ خداحافظ رو به کار می‌برم تنها به خاطر این‌که دوباره نیام این‌جا و هِزار جایِ دیگه :))

- باید برم که خودمُ بسازم باید برم که خودمُ اثبات کنم،هم مسیر سختُ هم طولانی ه :) قبلش یه نفسِ عمیق و یه اراده‌ی محکم شده نیازه ولی می‌دونم که مطمئناً اون چیزی که تو ذهنم هست رو خیلی زود به دست میارم پس غصه‌ش رو نمی‌خورم که چرا تا الان نشد :)) 

-قدم های بزرگ برداشتن و حرفای گنده زدن جرئت و جسارت کافی می‌خواد جفت‌ش رو می‌سازم می‌ذارم کنارهم و یحتمل تا ۸-۹ روز دیگه یه چهره‌ی هزار برابر متفاوت تر از منُ می‌بینن ^^ خدا جون آماده‌ای؟من که حسابی آماده‌‌ام^^

نا امید از در رحمت به کجا شاید رفت؟ :)

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

شبآ‌هنگ

بشنویم :) 

صرفا جهتِ غر زدن می‌نویسد.

چی آرومم می‌کنه؟نمی‌دونم واقعا گم شدم انگار واقعا گم شدم :) بابا می‌گه خیلی وقت‌تُ تلف می‌کنی به‌م نِگاه می‌کنه و با ناراحتی می‌گه،خب چطوری تو چشم‌ش نِگاه کنم و بگم می‌دونم ولی بلد نیستم مشکل‌مو تنهایی رفع‌ش کنم،این‌قدر تو هر برهه‌ای و سر هر موقعیتی محدود نبودم و همه‌چیزُ با هم داشتم که حالا وسط این همه کارِ مهم تعادل و کِنار گذاشتن خیلی از چیزا رو بلد نیستم،یادمه اخیرا که با پ. صحبت می‌کردیم می‌گفت که خودتون رو نسبت به خودتون بی‌اعتماد نکنید ولی انگار من با تمام قوایِ بدنی‌م دارم بی‌اعتماد بودن رو به خودم تلقین می‌کنم،تو ذهن‌م همه چیزُ آسون و سرسری گرفتم دریغ از این‌که حواسم باشه زمان خیلی زودتر از چیزی که فکرشو بکنم داره می‌دوعه جلو،داره می‌ره و هیچ دلش نمی‌خواد بایسته یا برگرده عقب اما انگاری یه چیزی تو مغزم می‌گه دخترجان تو بالاخره اون راز سفر در زمانُ کشف می‌کنی و برمی‌گردی عقب و زندگی‌تُ از سر می‌گیری و تمام کم‌کاری هات رو جبران می‌کنی،این همون نفس اماره‌ست ها ولی من یاد گرفتم تند تند به‌ش بگم حق با توعه و چشم و گوش بسته حرفاشُ قبول کنم.

بی‌خیال کی رو دارم دست می‌ندازم؟این من م که نهایتا تا دو هفته دیگه با اون کارنامه‌ باید برم و جواب پس بدمُ ته‌ش بگم قول می‌دم و اون‌جا هم گند بزنم و آدما رو نسبت به خودم بی‌اعتماد کنم،بخوابم و سه پاشم و هرکاری که نکردمُ جبران کنم،نشدنی نیست اما خب اون‌قدرا هم جبران شدنی نیست :)

عمل می‌کنم ولی قول مسخره نمی‌دم،چشمم می‌خوره به دیوارِ رو به میزم به آچهارای زردم به نوشته‌های آبی و قرمز و ته دلم خنک می‌شه انگاری داره می‌گه این آخرین سیلی رو که از کم‌کاریات بخوری بالاخره به خودِت میای :)

+ما زنده به آنیم که آرام نَگیریم،موجیم که آسودگیِ ما عدم ماست.

believe yourself

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

۸۹-وی بی‌اعصاب است

ساعت ۲:۲۷ دقیقه بامدادِ و فکر کردن آن‌چنان فشاری بر من متحمل کرده که مجبورم کرده بیامُ بنویسم،قبلا فکر می‌کردم بدِ آدم کسی رو برای صحبت کردن نداشته باشه ولی نه حداقل این‌طوری که فقط خودِت شنونده‌ی حرفای خودت باشی کسی این ما بین پیدا نمی‌شه که قضاوتت کنه یا یه وقت وسط حرفاش به جای دل‌داری دادن به‌ت علیه‌ت صحبت کنه و بگه از اول‌شم حق با تو نبوده،من تنها چیزی رو که ترجیح می‌دم این‌طور مواقع بشنوم اینِ که تماماً حق "با توعه" تو حق داری از فردِ ایکس و زِد به دلیل فلان رفتار ناراخت باشی،تو حق داری.

خوبه همیشه آدم قبل از بروز دادن احساس‌ش حالا چه خشم چه دلتنگی و بقیه‌ش فکر کنه که یه وقت بی‌گدار به آب نزنه که یه وقت بعد ابرازش پشیمون نشه دست‌شُ بذاره زیر چونه‌ش بگه اوه دختر چه اشتباهِ بزرگی کردی،چه اشتباهِ بزرگی کردی که بعد یه عذر خواهی و چهارتا حرفِ اشتباه کردمُ ببخشیدی که ماه‌ها منتظر "واقعی‌ش" بودی کوتاه اومدی و فورا بخشیدی‌ش و از احساس‌ت اخیرت گفتی،باید می‌شناختم باید آدما و ذات‌شون رو می‌شناختم که به قولِ خودش این زیاد بودنِ باعث تصوراتِ به قولِ اون غلط و از نظر من درست شد باید می‌فهمیدم اون‌ نمی‌تونه بعد وابستگی‌ای که براش پیش اومده از کنارش به این راحتی بگذره و بازم خودشُ تماماً در اختیار منی بذاره که توی گذشته‌ش بودم،منی که همیشه بودم توی هر حالی با هر توانی،من احساس‌مو گفتم و جرئت کرد برای چندمین بار حال خوب‌مو خراب کنه،باید می‌فهمیدم آدمی که رفتُ اگر با پای خودشم برگشت دیگه نباید مثل قبل به‌ش اعتماد کردُ تو مسیر دوست داشتن قرارش داد :)) عصبانی بودم از خودم از این‌که چطور نتونستم به قول ا. همون دختر بی‌نهایت مغروری باشم که تمام سعی‌شُ می‌کرد نِگاهش م به این آدمای اشتباهی برخورد نکنه :)) حالا که نقطه‌ی ضعف‌مو صاف گذاشتم جلوش یعنی اون آدمِ قویِ قبلی نیستم؟نه قطعا نه من همونم که این نقطه ضعف مسخره رو با تمامِ توانم باید بزنمش کنار.

همه‌ی این اتفاقا که هر روزُ هر روز تکرار می‌شه فقط حسِ منُ نسبت به آدمایی که باهاشون هیچ وجه مشترکی ندارم بدتر می‌کنه،چطور ممکنِ توی یه بازه‌ای از زمان منی که این همه با این آدما متفاوت بودم باهاشون کنار اومدم و حتی احساسِ خوبی داشتم مابین‌شون؟ :))

همه‌ی حرفم اینِ که اشتباهی اعتماد کردم برای چندمین بار و حالا بازم باید همون آدم قبلیِ باشم ولی نمی‌دونم کارم درسته یا نه فقط این‌که توی وضعیت بدونِ استقامتی م و هر لحظه ممکنِ یه تیکه از چیزی که فکر می‌کردم درستش کردم خراب شه،مثلا همین دیروز بود که داشتم می‌گفتم مشغله‌ی ذهنی‌مُ تموم‌ش کردم ولی تموم که نشد هیچ مقدمه‌ی اتفاق بعدی شد :)) گاهی فکر می‌کنم باید قابلیتِ خوندن ذهن آدما رو داشتیم اصلا انصاف نیست که بین یک عالمه آدم با تفکراتِ مختلف و خوی و رفتارای مختلف رها شیم و خودمون بخوایم دونه به دونه‌شون رو کشف کنیم و جدا کنیم سخت و وقت‌ گیره و کارای مهم تری جز شناختِ آدما هست اما مگه می‌شه به سمتِ شناخت نریمُ تنهایی دووم بیاریم؟نمی‌دونم شاید بشه فکر کنم همین طوری کم‌کم می‌رسم به یه جایی و یه نقطه‌ای که تنها بودنُ تجربه می‌کنم،به قول م. آدم باید از تنهاییاش لذت ببره آدم باید تو تنهاییاش بگرده خودشُ پیدا کنه :)

باید بگردمُ آرامش‌مو پیدا کنم می‌دونم هرجایی باشه و هر تعریفی ازش داشته باشم بینِ نگاهای سنگین و پر از نفرتٍ اون آدمای بیرون نیست می‌دونم ما بین حرف زدنای ساده‌ی منُ ا. ـست ما بین دل مشغولیای همیشگی منُ م. ـست :)

اینا رو این‌جا ثبت می‌کنم که یاد بگیرم بی‌خودی خودمُ برای آدمایی که قرار نیست گوشه‌ای از زندگی‌م رو پر کنن لِه نکنم.

قوی‌ باش ^^


توی اون شرایط وقتی کنارش بودمُ تماماً دیده نمی‌شدم قاعدتا باید غصه‌م می‌گرفت و از همچین وضعیتی ناراحت می‌شدم اما طبیعی بود حالت‌م انگار مصمم‌تر شدم :) راه رفتنِ سرِ شب آرومم کرد :)

-خواهیم دید ^^ [حالا باید حواسم به رفتارم باشه و از همه‌ی چیزایی که وقت‌مو می‌گیرن دست بردارم سختِ ولی نشدنی نیست] 

-

اعتراف لذت‌بخشی بود،وقتی زل زده بودم به اون صفحه و اسمتُ می‌دیدم باورم نمی‌شد و اصلا نمی‌دونسم که باید چه ری‌اکشنی داشته باشم ولی مرسی که آن‌قدر قوی بودی که اومدی جلو و تمومش کردی ^^

-اتمام درگیری‌های ذهنی ^^ حالا فقط یه چیزی‌ مونده که اونم کِنار زدن تنبلی‌هاس ((:


اخوان‌ثالث.

سرگشته محضیم و در این وادی حیرت،عاقل‌تر از آنیم که دیوانه نباشیم.

حال‌م رو خوب کرد (: ولی کِی می‌شه از این همه عاقل نبودن کِنار کشید؟

-

تمومِ خستگی و خوابالودگی‌م رو گذاشته بودم رو دوشم و داشتم می‌رفتم سمتِ در خروجی بدونِ توجه به آدمای آشنایی که هم‌قدم بودن باهام،هوا و ماه و آسمون و شب این‌قدر خوب بود که آدم دلش می‌خواست کل مسیر رو تا خونه یه هدفون بذاره تو گوشش و بعدشم قدماش رو تندتر برداره و رد شه بره اما هیچ‌وقت به این رویام نمی‌رسم انگار همه‌چیز روتین شده همه‌چیز اجباری شده من مجبورم هربار که میام سمتِ در خروجی به محضِ دیدن اون ماشین مشکیِ و اون راننده‌ی همیشگی‌ش درش رو باز کنم و با بی میلی تمام خودم رو پرت کنم اون تو و مسیر همیشگی رو با آدمای تکراری و آهنگای تکراری تر بگذرونم،من حتی محکوم شدم به هم‌کلامی با آدم‌هایی که هیچ‌ن برام و تحمل‌شون جز سخت‌ترین کارهای دنیاست برام من محکوم شدم به دیدنِ دو رویی آدما و وانمود کردن به این‌که حرفاشون رو قبول دارم،شیش هفت ماهِ همه‌ش نه؟ :) 

+امشب جدا از اتفاقات روتین غیرمنتظره ترین سوپرایز دنیا به‌م تعلق گرفت آخه قربون اون خندیدن‌ت آخه قربون اون بغل کردن‌ت خیلی دوسِتون دارم و بی‌نهایت و فراتراز بی‌نهایت خوش‌حالم کردین ^^ دیدن‌تون حتی تو همین یک ساعتِ محدود برام قدّ یک دنیا ارزش داشت و امید به زندگی‌م رو برد بالا ^^ 

خدایا مرسی که این‌طوری یهویی به‌م بغل‌بغل خوش‌بختی می‌بخشی و تموم بی‌خوابی و خستگی‌م رو برطرف می‌کنی،این‌ خنده‌ها خیلی از تهِ دل بود خیلی ؛)))

Designed By Erfan Powered by Bayan