مولآنای جان :)

بر دل من که جای توست

کارگه وفای توست

هر نفسی همی زنی

زخم سنان،چرا چرا؟ (:

ماهیچ‌مانِگاه!

چشمام رو بستم و پرت شدم به دویستُ بیستُ دو روز بعد،گفتم نکنه یه وقت بعد اون اتفاق بزرگِ که مث بیگ بنگِ زندگی‌م می‌مونه نابود شم و هیچ اثری ازم نمونه،دیدم ممکنِ،ممکنِ نابود شم و هیچّی ازم نمونه ممکنِ بخورم به درای بسته و صاف بیوفتم و تموم شم،فکر کردم چرا باید این‌طوری شه دیدم من جمله‌ی از شما حرکت از خدای مهربون‌تون برکت رو نقض کردم رفته من صرفا جلبک‌وار دارم زندگی می‌کنم و چسبیدم به یه گوشه بی‌حرکت و لعنت به این طرز زندگی کردن :) 

کآش از این حرفای همیشگی‌م نباشه که تا شب خوابیدم فردا همون جلبکِ سابق باشم :)

فقط فردا شب شه زودتر و ببینم که شده یه شب رو با رضایتِ از ته دلم بخوابم :) دوباره حرکت :) 

طوفان‌زده در خویش‌م

امروز نسبتا و با یه تقریبِ خوبی هم مفید و هم خوب بود،حتی عصرش رو هم از بودن سر کلاس فرد به اون پر انرژی‌ای که در عین جدی بودن می‌خندید و شوخی‌ش رو می‌کرد و درسش رو هم به‌ به‌ترین حالت پیش می‌برد لذت می‌بردم،ما بین این همه حس و حال خوب متوجه شدم چه‌قدر نسبت به آدما به بی‌تفاوتی رسیدم و این همون چیزی ه که از خودم انتظار داشتم :) وقتی با نیمچه جان رفتیم پیش خانم ذ و داشت باهاش صحبت می‌کرد که اگر می‌شه درصد بیاریمُ سر دینی نشینیم و به‌جاش بریم یه گوشه کتاب باز کنیم و درس بخونیم وقتی بعدِ تموم شدن حرف‌ش به‌م با لب‌خندش نگاه کرد و حتی تو تمام صحبت‌شون حواسش به من‌م بود یه چیزی تهِ دل‌م رو گرم کرد گاهی همین نِگاه‌های ساده‌ و قشنگ آدما هم می‌تونه امید باشه،به‌م می‌گفت که مطمئنا از نیمچه‌جان هم می‌تونم جلو بزنم فقط باید پاشمُ مسیرمو درست تر ادامه بدم ^^
خوش‌حالم‌ از بودن آدمایی که با رد شدن از کنارشون آدم تموم حسای خوبِ دنیا رو توی خودش حس می‌کنه ^^

جمعه‌ی غم انگیز

و چه‌قدر توی این سی دقیقه از خودم خجالت کشیدم :) تغییر میدم شرایطُ واقعا تغییر می‌دم :)

خیالِ بی‌خیالی

چقدر زود زمان می‌گذره مثلا کاش الان دوهفته پیش بود :))

ولی مثلا تو لیست ممنوعات‌م ذکر کردم "غصه‌ی گذشته را نخوردن" بلد نیستم انگار،تمرین کردن‌ش رو هم :))

نه بلدم درستُ حسابی جمع کنم برم نه بلدم یه جا بمونم،دچار دوگانگی شخصیت شدم اصلا و همه‌ش از عوارض درس خوندن/نخوندنِ شاید :))

I pay attention to the little shit.

من‌م اگه یکی مثلِ اون رو داشتم که هِی تاییدم کنه و کج و راستِ کارام رو خوب ببینه و بِگه هِی فلانی تو قطعا عه قطعا همونی می‌شی که فِکرشو می‌کنی خب یحتمل این هیفده سال عمرم این‌قدر تباه نمی‌شد :-" حالا خوبه که هِی با خودم تکرار می‌کنم که دختر جان you don't need to be accepted by others :)))

چی شد که این‌قدر به خروجی دهنِ بقیه نیازمند شدیم؟چی‌ شد که حرف‌شون برامون قوت قلب شد و قوت قلبی ازشون خارج نشد؟ :)))

ما به صبح باغِ بهارون دل‌ بستیم ^^

چه‌قدر شناختن آدما سخته و چه‌قدر دوست ندارم کسی رو قضاوت کنم،می‌دونی به چی فکر می‌کنم؟به این‌که کاش از اول‌ش یکی مثل اون می‌شدم که بودن و نبودن‌ش مشخص نباشه که همین‌قدر مجهول باشم توی نِگاهای بقیه‌ و نتونن بفهمن الان چمه،البته هیچی‌م هم که شبیه‌ش نباشه این تو خودم بودنِ خیلی شبیه‌ش شده.
دلم می‌خواد بشینم و بنویسم و بنویسم ولی آخر این همه نوشتن به خودم بیام و پاشم یکم از این همه حرفایی که زدم خجالت بکشم و درست شم،دیگه از لب‌خنداش هم نِگاه‌مو قایم می‌کنم که نکنه ...
می‌خواستم از اینایی باشم که بلدن بی بهونه خوش‌حال و دیوونه باشن و همه‌چیزشون طبق خواسته‌شون باشه نشد یعنی تا الان‌ش هِی نشد ولی خب خودم باید این حالتُ درستش کنم دیگه الان شاید وقت‌ش نباشه شاید یکم زیادی دیر شده باشه ولی خب از این‌جا به بعدشو که می‌تونم همون‌قدر دیوونه‌وار که تصورش می‌کردم زندگی کنم،حرفای دیروزشُ یادم میاد حرفای امروز ش رو هم می‌ذارم کنارشون اما یه چیزی این وسط غلطِ اوهوم اون من‌ و طرز نِگاه و فکر کردن و عمل کردن‌م ام،من هنوز لوزر بودنُ قبول نکردم پس هنوزم می‌شه امیدُ زنده از من بیرون کِشید هنوزم می‌شه دست‌ش رو گرفت و رشدش داد.
من به خودم من به حرفات من به کارایی که قراره انجام بدم ایمان دارم.
Designed By Erfan Powered by Bayan