از دیوانگی خالی نخواهم بود تا هستم

یک بار هم پیش میاد که آدم بخواد بنویسه و غر نباشه،خوش‌حالم آقا همین‌طوری خوش‌حال و ذوق‌ زده کاری هم با بقیه‌ش ندارم با آدمایی که هستن و بودن‌شون با نبودن‌شون تفاوتی ایجاد نمی‌کنه هم کار ندارم،فلان فولدر فلان سال رو هم هِی نمی‌بینم و غصه‌ی آن‌چه شد و نشد و از دست رفت‌ و نرفت‌م نمی‌خورم،شروعِ جدیدِ به هرحال >_<
•موفق به تغییر یافتن شدم یعنی[؟] :)))

راست می گفت

جایی خوندم نوشته بود "شما راجع به آینده ی خودتون تصمیم نمی گیرید؛بلکه راجع به عادت هاتون تصمیم می گیرید و این عادت های شماست که آینده رو می سازه" خلاصه این که برآن شدیم عادت هامون رو چنج کنیم :))) 


با این همه بال‍ا و پایین چیکار می‌شه کرد؟

این‌طوری پیش می‌ره که کم‌کم داره حالم از تمامِ چیزایی که قبل‍ا برام جذاب بود به‌هم می‌خوره ولی وابستگی‌م به‌شون آن‌قدر زیادِ که نمی‌تونم با این شدتِ تنفرم ازشون دست بردارم :)) مسخره‌ست :)) این تابستونِ لعنتیِ رو به پایان‌م از اول‎‌ش با من درست تا نکرد الا‌ن‌شم که داره تموم می‌شه عینِ همون اول‍اشِ،توی تمام هفده سال زندگی‌م این‌قدر مریض نشده بودم که توی این تابستون مریض شدم :))

اولِ صبح چه خوش‌حال بودم که بال‍اخره موفق شدم تویِ زمانی که تعیین کردم از خواب پاشم و هیچ‌ هم دلم نخواد دوباره بخوابم منتهی تا چشم‌م رو باز کردم احساسِ یه درد شدید داشت له‌م می‌کرد و ترجیح دادم چشم‌م رو ببندم و وقتی بازش می‌کنم تموم شده باشه،سه ساعت بعد با صِدای مامان بیدار شدم و درحالی که به زور پام رو می‌کشیدم جلو که بتونم راه برم حین مسواک زدن از حال رفتم و افتادم و هیچ‌جا رو ندیدم :)) این‌قدر وحشتناک بود فکر کردن دنیا همین‌جا واسم تموم شد ل‍ابد :))

این اتفاقا کاش همین‌جا متوقف شه چون دیگه برام مهیج و جالب نیست و خسته‌م کردن،این استفاده‌ی بی‌رویه از فضای مجازی هم باید یه جا متوقف شه دیگه،حال‍ا متوقف نه ولی تویِ استفاده ازش آدم باشم و یاد بگیرم ولی چِرا هی تصمیم‌ش گرفته می‌شه و دو روز بعدش انگاری هیچی نبوده :))

بی‌خیال،درست می‌شه فقط بیش‎تر از همه‌ی اینا غصه‌ی برنامه‌ی امروز می‌مونه و آهِ من قرار نبود این هفته‌م رو از اول‌ش به فنا بدم خب :-آه‌کشیدن،ولی هنوز مونده ^_^

بی‌عنوان

همون آدمِ قبلی‌م هنوز که نباید باشم.

تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی.

این حس‌آیِ کهنه و مسخره‌ای که آدم رو رها نمی‌کنه،اینا رو چطوری می‌شه هربار که سراغ آدم میان تحمل کرد؟ :'(

بریم گم‌شیم توی نا کجا آباد

همیشه از خودم مطمئن بودم که کاری نمی‌کنم که بقیه ازم ناراحت شن یا هرچی،اما حال‍ا یه سِری رفتارایی رو از می‌بینم یا گاها می‌شنوم که فکر می‎کنم خب کِی رفتارم طوری بوده که فول‍انی حال‍ا این‌طوری ازم بدش میاد و فِکر می‌کنه اون همه اعتمادی که به‌م داشته اشتباه بوده.
نمی‌دونم،گیج شدم و هرچه‌قدر سعی می‌کنم مهم نباشه می‌بینم که مهمِ،شما فرض کن کسی که اون‌طوری هم به‌ت اعتماد داره برگرده و بِگه من اگه این همه حرف به‌ت می‌زنم و می‌گم برای اعتمادِ بی‌نهایت‌م به‌ت عه یعنی می‌خوام بگم که به‌م اعتماد کن،من گیج بمونم که چی می‌گی؟مگه از من چی دیدی که فکر می‌کنی عینِ خودت باهات صاف نیستم آخه؟
حالِ بد،حالِ خیلی بد.

می‌گذرد

اتفاقا کار خوبی کردی جلوی همه اون‌طوری باهام حرف زدی،بالاخره تا سه‌شنبه اون‌قدری شجاع می‌شم که دیگه اینی که دیدی نباشم ((: من فقط خسته بودم،من فقط خودِ واقعی‌م نبودم.

اوضاعِ نامطلوب

یه دوستی‌م بود می‌گفت هر شب که می‌خوابم هزار و یک قول به خودم می‌دم اما فرداش همون آشغال همیشگی از خواب پا می‌شم،می‌خواستم به‌ش بگم جانا از دلِ ما سخن می‌گویی آخه [آه کشیدن]

Designed By Erfan Powered by Bayan