بودن‌ت هنوز ناز و آرومِ.

از بین همه‌شون فقط تو برام بمون :))

این‌چنین می‌گذرد.

"همون لحظه‌ای رو یادم میاد که نگار دست‌ش انداخته بود دورم و بغل‌م کرده بود همون لحظه‌ای که سارا داشت به‌مون می‌خندید و از مکمل بودن‌مون می‌گفت همون لحظه‌ای که مارال داشت کیک‌آیِ مامان پخت‌ش رو به زور می‌خورد همون لحظه که شقایق بی دلیل داشت به‌.."

داشتم پیش نِویس ها رو چِک می‌کردم که دیدم‌ش،ته قلبم لرزید چون ال‍ان با گذشت حداقل دوسال از این اتفاقا دیگه ادامه‌ش رو یادم نمیاد،نه حتّی صحنه‌ش رو یادم نمیاد و گذرِ عمرِ،انگاری همین دیروز بود که از جدا شدن از سارایی که فقط برام سارا نبود بعض کرده بودم و نمی‌ترکید،حال‍ا ماه‌هاست ازش بی‌خبرم،حال‍ا سال‌هاست از این دل‌خوشیا ندارم.

۶۱

و هیچ‌کس نمی‌فهمه چه‌قدر از نِگاه‌های سنگین‌ت متنفرم،حتی خودِت :)

چِشمانمان را به رویِ آینده باز می‌کنیم.

می‌خوام از چند سالِ بعد بنویسم،زمانی که احتمال‍ا بزرگ‌ شدم احتمال‍ا به همه‌ی قول‍ایی که به خودم دادم عمل کردم و شدم همونی که همیشه تو ذِهنم بوده.

احتمال‍ا پنج یا چهار سالِ دیگه هیچ وقت در حال فیزیک حل کردن و سر و کله زدن با قرقره و دینامیک و بقیه‌ش نباشم هیچ‌وقت از رسیدنِ به جوابِ درست‌شون این‌طوری دهن‌م گشاد نشه و ذوق نکنم،احتمال‍ا جایِ همه‌ی این کتاب تستایِ دوست‌داشتنی‌م کِتاب زیست‌های مختلفی دارم که هر وقت می‌رم و بازشون می‌کنم و ساعت‌ها توشون غرق می‌شم گذر زمان رو احساس نمی‌کنم،احتمال‍ا اون موقع دیگه برای درس خوندن ساعت رو نمی‌ذارم جلوم تا زمان بگیرم و ببینم که چند ساعت شده و چیکار کردم،اون موقع دیگه مجبور نیستم به ازای هر کم یا زیاد خوندنی برای کسی توضیح بدم که چرا!

احتمال‍ا اون موقع دیگه مجبور نباشم ساعتایِ درس خوندنم رو بشمرم و از کم و زیاد شدن‌شون حالتِ لب‌خند و صورتم تغییر کنه،پنج سالِ بعد وقتی میام آرشیو این‌جا رو می‌خونم یادم میاد یه روزِ یک‌شنبه‌ای در حالی که همه‌ی کِتابام در به هم ریخته ترین حالت‌شون بودن و از باز بودن کِتاب زیست کنارم احساس لذت می‌کردم اومدم و اینُ نوشتم و خیلی مخفیانه‌طور به خودم قول دادم پنج‌سالِ آینده همین‌طوری باشه که تصورش کردم.

زِندگی هنوز خوشگلیاش رو داره فقط کافیِ چشمامون رو بازتر کنیم و از همه‌ی خوشگلیاش احساس رضایت کنیم(:

حالِ خیلی خوبی ِ

۵۹

یه وقتایی فکر می‌کنم هِی و هِی فکر می‌کنم اما هیچ انتهایی نمی‌بینم،حتی تار فقط می‌بینم یه مسیرِ غیر مستقیم رو که هِی باید برم و به وقت‌ش متوقف شم،سرم رو بر می‌گردونم اطرافم خالی از آدماست خالیِ خالی:) به بودن‌ت دلم خوشِ که دست‌ت رو بذاری تو دستمْ دوتایی بریم،می‌دونستی خوب بودن‌ت بی وقفه ست؟

رفتارشون رو می‌بینم و به دل می‌گیرم و غصه می‌خورم،اما اصل‌ش بی‌خیال بودن و شدنِ،یه روزی می‌رسه که نِگاهام به‌تون دیگه پر از حرف نیست،خالیِ،من خالی از شُما شما خالی از من.

می‌گفت بهترین شدن آسون‌تر از بهترین بودنِ،تویِ مسیر بهترین بودن‌م هنوز به‌ش نرسیدم که سختیِ بعدشُ بفهمم.


این چُنین خوب چرایی؟ :)


من تماشای تو می‌کردم و غافل بودم،کز تماشایِ تو شهری به تماشایِ من است.


|:

حقِ دهان باز کردن‌های بی‌موقع و نابه‌جا و بی‌مورد و حرف‌زدن های مسخره رو از این آدمای مسخره‌تر باید بگیریم حقیقتا.

من نمی‌فهمم چه سودی برای شما داره عدم تواناییِ من که می‌خوای به روم بیاری‌ش و هِی چندین و چندبار تکرارش کردی و از اولین باری که این حرف رو زدی تا همین امروز که دوباره تکرارش کردی تو مغزم مونده بود و سعی می‌کردم با تمام توان‌م هایدش کنم و یه وقت از شدّت عصبانیت‌م به‌ت یه چیزی نگم که برایِ مل‍اقاتِ دوباره‌مون هیج مشتاق نباشی،اصل‍ا شما خودِت توانایی اون چیزی رو که هِی روی به دست آوردن‌ش تاکید می‌کنی داری؟یا با دوتا به‌به و چه‌چه آدم‌های بی‌خود مغزت اشباع شده از توانایی‌هایِ بال‍ات؟ :)) چطوری بیام اینارو صاف به‌ت بگم و ازت بخوام تا وقتی که توی جریانِ اهداف‌مم به‌م نزدیک نشی به‌م نزدیک نشی و دهن‌ت رو بی‌موقع باز نکنی :))

آدم تویِ درک بعضی‌ها می‌مونه،همین‌قدر از درک‌ت عاجزم که با کلمه‌ها ام قادر به توصیف‌ت نیستم :))


به وقتِ بیداری می‌نویسد.

شب ها جز مهم‌ترین قسمت‌های زندگیِ من برای تصمیم گیری بودن،من تویِ زندگی‌م وابستگی های زیادی دارم که بدون‌شون احساس مـَن بودن نمی‌کنم،اما خیلی وقتا همین وابستگی ها جلوی قدم های بزرگ منُ گرفتن ومن چشمام رو بستم چشمام رو بستم و رد شدم (:

شبِ دوباره و من تصمیم گرفتم وابستگی هام رو رها کنم یعنی شاید بهتر باشه بگم خودم رو ازشون رها کنم،باید آماده‌ی یه مسیرِ یک‌ساله باشم و برای خودم هموارش کنم،هموار و هموارتر،پس عاقل می‌شم چشمام رو باز می‌کنم و گوشام رو به روی تمام حرفا بسته نگه می‌دارم،می‌رم که به انتهای قشنگ‌ش برسم.

همیشه برای رسیدن به اون‌جایی که باید،باید یک‌سری چیزا رو حذف کرد به خودم این جرئت رو می‌دم و حذف می‌کنم،رویای من بزرگ‌تر از تمام وابستگی هاست.

Making me stronger

"Love me now" جان لِجند عزیز رو بشنوید و بارها پِلی‌ش کنید و لذّت ببرید،دنیا باید هر روز همین‌قدر خوب به نظر برسه :)) عاشق هم نشدم فقط برای خودم ارزش قائل شدم و از پِلی کردن بیهوده‌ی آهنگ‌های غم‌زده‌م کِنار کشیدم همین.

درونِ سینه قصه‌ی این آشفتگی بنهفته است.

جالب این‌جاست همین‌ که کتاب رو باز می‌کنم و می‌رم سراغ هزار و یک کارم کلمه‌ها چیده می‌شن کِنار هم حرف می‌شن میان توی مغزم و از هزار و یک کارم فقط یکی‌ش رو انجام می‌دم و اون‌قدر که ذهن‌م مشغول می‌شه که آخرش می‌فهمم همون یک کار رو هم درست انجام ندادم و این خوب نیست واقعا خوب نیست و نمی‌دونم چطوری از خودم همچین حالتی رو جدا کنم.

پناه آوردم به این‌جا که این‌جا حرف بزن‌م نه این‌که حرفا توی کله‌م بمونه و آشفته‌تر شم،بعد پنل اینجا رو ورود می‌زنم و تمامِ حرفا می‌پره ((: جالبِ واقعا [آشفته و عصبی :|]

فلش بک می‌زنم عقب ببینم چه انتظاراتی از خودم داشتم و چه میزانش رو برآورده کردم،

پارت یک:اول تابستون،خوش‌حال و ذوق زده و در حال حرفای گنده زدن و راضی از وضعیت به طورِ کامل و حتی طاقت ذره‌ای انتقاد نداشتن و وقتی به‌م می‌گفتن ببین،هنوز حرف‌شون شروع نشده بود قطع‌ش می‌کردم و می‌گفتم می‌شه نشنوم؟و من می‌تونم و شماها همه‌تون اون‌جا از دور دارید من رو می‌بینید پس قطعا نمی‌تونید اون‌قدر درک کنید و منُ بفهمید و ازتون انتظار بیشتری هم ندارم ولی لطفا حرف نزنید و بذارید کاری رو که دوست دارم انجام بدم چون معتقدم می‌تونم [و بعله روزی 8 ساعت حتّی بیش‌تر و با انگیزه می‌رفتم پِی هزار و یک کارم و روزگارِ خوبی بود]

پارت دو:آزمون داده و خسته بر می‌گردم آرزو می‌کنم کاش نمی‌رفتم و هزار و یک کاشِ دیگه،نتایج میاد و یه آهِ بلند می‌کشم و می‌گم من تقریبا خودم بودم پس چی مانع شد که نتیجه متعلق به من نباشه؟یه چیزی از درون می‌گفت تو فقط کارت رو می‌کردی امّا واقعا روی کاری که می‌کردی فکر می‎کردی یا ساعت‌ش مهم‌تر بود؟و بعدش با ناراحتی می‌گفتم ساعت‎ش،با خودم گفتم خب بعدی‌ش،قوی باش و خودتُ جمع کن.

پارت سه:سرماخوردگی خودِش رو سریعا بهم ملحق کرد و فرصت همه‌ی کارام رو گرفت سرماخوردگی وسطِ تابستون توی این هوا و فقط دلم میخواست بفهمم چرا؟به کدامین گناه وسطِ تابستون اونم درست وقتی که به خودم قول داده بودم نتیجه‌ی بعدی رو درست کنم چنین گلودردی باید بیاد سراغ‌م که با هیچ دارویی درست بِشو نباشه ((:

پارت چهار:آزمون می‌دهد بهتر از قبلی ولی نتیجه دل‎خواه نیست چون تلاشی برای درکار نبوده چون وقتی که باید خودِش می‌بوده و تلاش می‌کرده داشته با مرگ مبارزه می‌کرده.

پارت پنج:بعدی‌ش،یک هفته گذشته خوب یا بد گذشته و یک هفته ی دیگه فرصت هست اما الان جمعه سیزدهم مرداد من اومدم و از فراز و نشیب های این یک ماه که داشتم برای چیزی که می‌خواستم و می‌خوام به دست‌ش بیارم می‌نویسم چون امروز با انگیزه بیدار شدم و یک چیزی مثل خواب مسخره منُ تسخیر کرد و نشد که به اون چیزی که قرار بود تا الان انجام بدم برسَم،می‌دونم تا شب ساعت‌ها مونده،اما دل‌م می‌خواست حرف بزنم.

این یک ماه رو هر طوری بود گذروندم اما یک ماه و نیم دیگه رو به بهترین وجه می‌گذرونم و همه‌ی مشکلا رو یکی یکی پیدا می‌کنم و از خودم جداشون می‌کنم،نه هنوز برای خسته شدن و جا زدن خیلی زوده خیلی زیاد ((:

نهادن نامِ"دیوانه"بر من هیچ اغراق نیست.
دختری هستم که دیوانه‌وار دنبال کردن رویاهایش را الویت زندگی‌ش می‌داند از آن دسته آدم‌هایی که واقع بینی را بر احساس و هر‌آنچه که از حس،دِل و مشتقات آن نشئت می‌گیرند ترجیح می‌دهد،قرار است روزی اتفاقی را نظاره‌گر باشم که جرقه‌اش را همین‌روزها و توی همین ثانیه‌ها زده‌ام،قلم خوبی برای نوشتن ندارم و نوشتن‌ را لزوما برای خوانده شدن انتخاب نکرده‌ام.
Designed By Erfan Powered by Bayan