۴۸

وقتی با یک حالتِ فوق مطمئن و مصمم برید و کل پلی لیست‌تون رو بدون به خاطر سپردن آهنگ‌های مورد علاقه،پیشنهاد شده،ویژه یا هرچی حذف کنید یعنی قطعا یه بلایی سر احساس‌تون اومده :)) 

همه‌چیز به وقتِ درد.

عشق می‌تونه با من کاری کنه که ۵ و ۳۰ دقیقه‌ی صبح با تمام بشاشی پاشم و دوش بگیرم و یک آن گلودرد و عفونت می‌تونه با من کاری کنه که تا به الان ۱ ساعت به عشق رسیده باشم و سه ساعت به درد :)))) لعنت بهت.

پروفایل‌ش رو دیدم گفته بود"خدایا برسون همه رو به اون هدفی که دارن"ذوق کردم ذوق کردم ولی یادم اومد که نصفِ نیمه باهاش قهرم و هزار بار از قهر بودن‌م پشیمون،بچه نباشیم[نباشم].

+آبلیمو جان عسل جان می‌شه توی اون دریچه‌ی تنگ و تاریک معجزه کنید؟

مودِ جدّی ((:

به این میزان از جدیت‌ش حسادت می‌کنم که چطوری یه فردی می‌تونه این میزان به‌م نزدیک باشه و ازش تاثیر نگیرم و همون‌قدر جدی نباشم،حسادت از نوع خوب‌ش البته که باعث نمی‌شه دوسِش نداشته باشم،هرچی بیش‌تر می‌گذره می‌بینم بیشتر دوسِش دارم :>

نمی‌دونم که چطوری شد طی یک هفته این‌طوری خودباخته شدم یعنی رسیدم به جا زدن حتّی،منتهی قول و قرارم با خودم جا زدن نبود قرار بود تا ته‌ش وایسم و بجنگم آره بجنگم و نترسم از انتهاش،فردا روزِ منِ فردا برایِ منِ ؛؛)

ساعتا و ثانیه‌ها مو دونه دونه با ارزش می‌دون‌م چون غیر از این نیست،آماده‌ی نبرد طوفانی‌م ^_^

لِه شدیم.

این میزان دل‌مشغولی و عصبی بودن همه‌ش به خاطر مریضیِ مسخره‌ست که ۴ روز منُ هدر داده و خدا می‌دونه که چه‌قدر از این بابت ناراحت‌م،هِی به‌ش قول می‌دم که امروز می‌رم سر درس‌م دو ساعتِ دیگه‌ می‌رم نه اصلـا همین الـان پا می‌شم می‌رم ولی ته‌ش این مریضی میاد با تمام وجودِش به‌م غلبه می‌کنه له‌م میکنه و می‌ره.

دیدم این‌طوری پیش رفتن هیچ هیچ هیچ فایده‌ای نداره پاشدم و کاغذ گذاشتم جلوم و برنامه نوشت‌م و بیشتر از قبل حال‌م از این میزان آشفتگی به هم خورد که دفتر گل‌گلیِ قرمزمُ گم کردم و نمی‌تونم بازم برم توش از حال بدم بنویسم:'(

تا فردا حتّی حتّی اگر خوب هم نشدم با خودِ تب می‌شینم سرِ درس‌م و به هیچ‌چی جز هدف‌م فکر نمی‌کنم :(((


۴۴

می‌دونی چی ناراحتم می‌کنه؟آدمایی که تا دیروز فکر می‌کردم خوب می‌شناسم‌شون رو دیگه نشناسم و کل ادعام نابود شه،این‌طوری که انگار خوابیده باشی و وقتی چشم‌هات رو باز می‌کنی می‌بینی وسط یه جایی هستی که همه برات ناشناس و عجیب‌ن حتی تمسخرای نیش‌دارشون برات تعجب آوره،با خودت می‌گی باور کنم این جدی جدی همون آدمِ دو هفته پیشِ؟باور کنم که این آدم همونیِ که بیشتر از چشمام به‌ش اعتماد داشتم؟

شما بشین دستت رو بزن زیر چونه‌ت و ببین که می‌تونم (؛

۴۳

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

۴۲

کسی نمی‌فهمه اما خودم می‌فهمم که من یه چیزی‌م شده وقتی که نباید چیزی‌م باشه،خدایا برعکس عمل میکنی؟ [=

دغدغه های زیادی دارم و همه‌ی اینارو این ۱۷ سالگی با خودش آورد پرت کرد وسط مغزم و حالا من موندم و این همه تلـاش ناکام! خب چرا بدن من وسط روزایی که باید بیشترین توانایی و بازدهی‌ش رو داشته باشه هِی خواب‌ش میاد و کل روزم رو خراب می‌کنه،هِی خواب‌ش نمیاد و شب‌م رو،شب ۱۱ که شد دو لیتر دوغ می‌خورم اه >…<

گفته بودم غـُر نزنیم ولی می‌زنم چون برای کسی نیست که سرشو درد بیارم (؛

دشواری

مشکل از اونجایی شروع می‌شه که شب‌های تابستون‌ت رو تا صبح ساعت ۶ بیدار بودی وحالا که اعلـام اتمام تابستون می‌کنی به سیستم بدنی‌ت پذیرشش براش دشوارِ در نتیجه وقتی شب ساعت ۱۱ میای خودتُ به زور می‌زنی به خواب و چشماتُ می‌بندی و انتظار داری وقتی بازشون می‌کنی ۶ صبح باشه تا خوش و خرم پاشی و برنامه‌ت تکمیل کنی اما وقتی بازشون می‌کنی و به ساعت نِگاه میکنی ۱:۵۶ دقیقه‌ست و این‌بار فقط به انتظار بی‌هوش شدن و خوابَت بردنه =|
۱-فردا اگه بی‌خوابی‌م بکشم عقب نمی‌مونم از برنامه
۲-مغز جان هر وقت خواستی خاموش شو فردا عمرا بخوابونم وسط روز شمارو
[می‌رود کله‌ی خود را به دیوار بکوباند]
Designed By Erfan Powered by Bayan