دلم برای با خیالِ آسوده فکر کردن تنگِ تنگ شده است.

-

شروعِ ۹۶ جان با شادی و خوش‌حالی بود،درست یادمه که احساس می‌کردم خوش‌بخت ترین آدم دنیام و آدمای اطرافم رو قرار نیست با هیچ چیزی عوض کنم،از دوست داشتن های بی‌انتهام برای میم جان می‌گفتم،هرچند که آن‌قدر هربار این‌ها رو براش گفته بودم و تعریف کرده بودم که به نظر میومد هرکسی جای اون بود تا الان تسلیم شده بود و اجازه نداده بود بیشتر از این حرف بزنم و از احساساتی بگم که احتمالا پایدار نیستن،اجازه می‌داد حرف بزنم و این به‌م جسارت می‌داد توی بیان اون‌چیزی که اذیت‌م می‌کنه یا منُ به نهایت لذت می‌رسونه ناتوان نباشم،شاید از ویژگیای مثبتِ ۹۶ بود،قدیمی‌ترین چیزی که از ۹۶ و شاید قبل از شروع‌ش به یاد دارم یه خاطره‌ی کهنه‌ی جدا شده از سالای گذشته‌ست که گذاشتم‌ش روی دوشم و به شدت با خودم می‌کشونم‌ش توی روزهام،که البته الان واقعا کم‌رنگ شدن‌ش رو حس می‌کنم و این خودش شروع یه تصمیم خیلی درستِ،این‌م از ویژگی مثبت انتهای ۹۶.

راستش حسی که نسبت به‌ش داشتم مثل بقیه‌ی سالا نبود،آشنا شدن و وارد شدن آدمای به شدت دوست‌داشتنی مابین افرادی که به معاشرت باهاشون احساسِ خوبی دارم رو امسال زیاد داشتم،حتی پیدا کردن آدمی که وجودش،صداقت‌ش،خندیدن‌ش و دست‌ش رو گرفتن به‌م آرامش خاطر می‌ده از بابتِ بودن‌ش،داشتم فکر می‌کردم قبلا‌تر ها چه‌قدر معیارهام برای انتخاب افرادی که باید باهاشون معاشرت می‌داشتم بچه‌گانه بود،اما الان انگار یه چیزی توی وجودم رشد کرده که به‌م اجازه‌ی وارد بحث شدن و دوست‌داشتن هر فردی رو نمی‌ده،برای ساخته شدن همچین چیزی توی اعماق وجودم آدم‌های زیادی رو از دست دادم که از دست دادن‌شون نه تنها سخت و اذیت کننده نیست درحال حاضر که فکر می‌کنم می‌بینم نبودن‌شون برام بسیار خوشایندتره،قاعدتا هر کدوم از ما سعی می‌کنیم در وهله‌ی اول آرامش رو از آدم‌ها بگیریم اما روبه‌رو شدن با یک سری از افراد جز اضطراب چیزی با خودش نداره.

احتمالا اگر کسی من رو از نزدیک دیده باشه بعد از یکی دو بار نشست و برخواست با خودش فکر می‌کنه چه‌قدر آدم ازخودراضی،پرحرف و مغروری :))) واقعیت اینِ که این ویژگی‌هام رو انکار نمی‌کنم و مابین‌شون چیزی جز پرحرفی رو آن‌چنان بد نمی‌بینم،به نظرم مغرور بودن یک‌جاهایی هم به شدت مناسبِ،آدم نباید اجازه بده هر تفکر حقیری بتونه توی وجودش نفوذ کنه و اون رو تسخیر کنه،دلم نمی‌خواست این پستِ آخر رو غر بزنم،اما دقت که می‌کنم می‌بینم با وجود اتفاقات جذاب و دوست داشتنی‌ای که هرروز برای من ممکنِ اتفاق بیوفته اما همیشه چیزی که آزارم داده رو برای موندگار شدن انتخاب می‌کنم،توی ۹۷ سعی می‌کنم این موضوع رو تغییر بدم :))

به نظرم برای غر زدن کافی باشه،امروز اصلا تصورش رو نمی‌کردم که با وجود دیر رسیدن جایی رو برای نشستن داشته باشم حتی،اما دیدم که دوست‌جانان برام صندلی خالی گذاشتن،تند تند سلام کردم و نشستم و ا. جان خودش رو چرخوند که بتونه باهام حرف بزنه،بالاخره دور نشستن از کسی که کل انرژی وجودش رو تامین می‌کنه سختِ دیگه اونم فاصله‌ای به اندازه‌ی یک ردیف با این تفاوت که صندلی‌هامون درست پشت سر هم بود،مدرسه حسابی شلوغ بود و سروصداش اذیت‌مون می‌کرد اما آقای ک با همون لطافت و ریلکسیت همیشگی‌ش درسش رو می‌داد و با شوخی‌های ما بین درسش کلاس رو برامون جذاب تر می‌کرد،بعد از اولین تایم استراحت‌مون متوجه شدیم مدرسه برای آخرین روز بچه‌ها جشن گذاشته و حسابی کارای بامزه کرده،از سفره هفت سین حسابی جذاب و دوست‌داشتنی بچه‌های متوسطه‌ی اول با اون شکل‌های کارتون شکرستان تا سرامیک‌هایی که به دیوار زده بودن و یکی از یکی‌ش قشنگ تر و دوست داشتنی تر بود،بعدش‌م که حسابی آتیش بازی و چهارشنبه‌سوری درون مدرسه‌ای که برای اولین بار با این همه آتیش بازی و سر و صدا روبه‌روم کردن و هم به اندازه‌ی کافی جیغ زدم و هم خندیدم :))💚 که البته جای ا.جان خالی بود چون وسطای کلاس رفت :)) لذت بخش تر از همه‌ش گفتنِ اون موضوعی که ذهنم رو درگیر خودش کرده بود به آقای ک. بود که گفت بیا با هم همین‌طور که راه می‌ریم بحث کنیم و ته‌ش یه آفرینِ دوست‌داشتنی گفت که فکر کنم به عنوان قشنگ‌ترین یادگاری ۹۶ نگه دارم‌ش💚 

جدا تموم شدن مدرسه و ساعت ۷ بیدار شدن ها به‌م حس خوبی نمی‌ده اما همین‌که فرصت بیشتری رو برام فراهم می‌کنه تا برای قشنگ‌ترین اتفاقی که منتظرشم بجنگم حسِ بدش رو برام کم‌رنگ می‌کنه 😊

آدمای خوب و اتفاقای خوب رو از ۹۶ جدا می‌کنم و با خودم تا انتهای دنیا می‌برم،پیشاپیش ۹۷‌تون مبارک و پر از اتفاق رنگارنگ😍💚

می‌مونه تو ذهنم‌!

به نظرم جاش بود به‌ش بگم برو و این جزوه‌هارو از همون دوستی بگیر که تا حالا توی رابطه‌تون به‌ت پشت نکرده،حیف که دیگه به قول‌ خودش جفت‌مون اعصاب این حرفا رو نداشتیم ولی باید می‌گفتم :)) من که همون آدم بدِ بودم که،چی شد؟!

-هنوزم همون آدمِ بدم :)

بی‌عنوان‌ترین.

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

به سودای تو مشغولم،ز غوغای جهان فارغ.

به اندازه‌ی ۱۰۷ روز سکوت،به اندازه‌ی ۱۰۷ روز جنگیدن با تمامِ سلول‌های بدن!

امید😊💛

ته‌مانده‌های اسفند!

توی این چند ماهِ آخر همه‌چیز به هم ریخته‌تر از قبل شده شدم درست مثل این نخایی که از قرقره‌شون باز شدن پیچیدن توی خودشونُ جدا کردن‌شون سختِ،نمی‌دونم مسئله به این سادگی رو چطور نمی‌تونم توی خودم حل‌ش کنم همه‌ی این به هم پیچیدگیا با جوابِ دادن سوالِ می‌خوام یا نمی‌خوامِ توی مغزم باز می‌شه،اما مسئله این‌جاست که می‌خوام؟اگر می‌خوام چرا سعی نمی‌کنم موانعی که خودم گذاشتم رو بردارم و به راه‌م ادامه بدم،نمی‌خوام؟پس دارم با چی مبارزه می‌کنم؟چرا دارم این‌قدر سر چیزی که نمی‌خوام دروناً اذیت می‌شم؟نه مطمئنم مسئله هرچی باشه نخواستن نیست یه چیزی یه صدایی خیلی آروم داره می‌گه این خواستن‌ت رو محکم تر پاش بایست،محکم تر به خودِت بگو که باید بتونی ممکن‌ش کنی!

وقتی دلم شروع می‌کنه به بهانه گرفتن باید با یکی حرف بزنم کسی که مسبب اون بهانه گرفتنِ دلم شده،پنج‌شنبه شب بود با همون حالت و لحن همیشگی‌م اسمش رو صدا کردم،اونم انگار که روز قبل‌ش اتفاقی نیوفتاده باشه که افتاده بود و مقصر نصفِ نیمه‌ش من بودم جوابم رو می‌داد،باید از یه جایی شروع می‌کردم به صحبت کردن اما با همون لحنِ عادی‌م،شروع کردم و حرفی که می‌خواستم رو زدم،من همون آدم و با همون حالت بودم اما تهِ دلم استرس داشتم که شاید با این حرف‌م خودمُ زیادی وابسته نشون دادم،جوابِ خوبی نگرفتم بحثِ خوبی شکل نگرفت ادامه‌دار شد گفتم و گفت،آخرش که کاملا مطمئن‌ شده بودم دارم برای همیشه تموم می‌کنم این بحثُ و مطمئن بود که زیادی به‌م برخورده و اگر فردِ دیگه‌ای بود قطعا جوابای محکم تری رو به‌ش می‌دادم،خداحافظی کردم و بلافاصله جواب داد،جدی گرفتی؟!خوش‌حال بودم که همه‌ی اون حرفا و جواب دادناش جدی نبوده! اما هرچه‌قدر مرور می‌کنم اتفاق افتاده رو می‌بینم یه جاهایی‌ش اصلا به شوخی و جدی نبودن نمی‌خوره،شاید همه‌ی اون صحبت‌ها باعث شه بالاخره بتونم حضورش رو کم‌رنگ تر کنم و این‌قدر به خودم سخت نگیرم!

از درس و آینده و شغلی که قراره این‌روزا با تلاشم تعیین کننده‌ش باشم می‌رسم به بحث کردن و دل‌مشغولی‌های اشتباهی که قبلا‌ هم شنیده بودم و جدی نگرفته بودم،به اندازه‌ی کافی توی این مسئله گیر کردم و جنگیدم براش فکر کنم لازمِ تموم‌ش کنم،چیزای مهم تری‌ هم هست مثل این‌که هفتم قراره یکی از مهم‌ترین و جدی‌ترین آزمون‌هام رو بدم،مثل این‌که اگر همین چندماهِ آخر رو تمرکز نداشته باشم حسابی پشیمون می‌شم،فکر کردن به این‌که خدای ناکرده یک‌سالِ دیگه باید همین‌قدر و شاید بیشتر هر روزش رو استرس بکشم دیوونه‌م می‌کنه پس رفتاری ازم سر نمی‌زنه که بعدا ترها پشیمون بشم و حسرتِ این روزهام رو بخورم،من مجبور به تلاش کردن و دیوانه‌وار خواستنِ چیزی‌م که بارها نقشه‌ی رسیدن به‌ش رو توی مغزم مرور کردم!

۱۳۰-

بعله متاسفانه از اون دسته آدم‌هایی‌م که اجازه می‌دم بقیه ازم در مواقع لزوم استفاده کنن و درست وقتی به‌م کاری نداشتن بذارن منُ کنار :)) داشتم به‌ش می‌گفتم کاش زودتر از این اتفاقات ظاهری راحت شیم ا. جان و چه‌قدر تاییدش می‌کرد :))

باید یه‌جوری به‌ش می‌فهموندم این جمله‌ی"بگذشتم و بگذاشتم‌ت با دگران" مصداقِ منِ،اما عقل می‌گه بذار تو حال و هوای خودش باشه اون الان نه به این جمله و نه به وجود تو نیازی نداره،اما خیلی زودتر از چیزی که فکرشو کنی بر می‌گرده اون‌وقت حق‌ داری همه‌ی حرفای فیکِ احمقانه‌ش رو به روش بیاری و بازم به حالِ خودش بذاری‌ش.

دل‌مشغولی‌های شبانه!

۰۰:۴۱
- امشب؛
برخلافِ یک‌هفته‌ی گذشته و روزایی که ازاین هفته تا این‌جا سپری شد حسِ خوبی نداشتم،نمی‌گم حرف‌های کنایه‌دار خانم ذ حال‌م رو بد کرد نمی‌گم این‌قدر بچه بودن بچه‌ها حال‌م رو بد کرد کلا فکر نمی‌کنم دلیل‌ش هیچ کدوم از اتفاقاتِ سرشب بوده باشه،اما حالِ خوبی نداشتم و ندارم و خواب‌م نمی‌بره،فکر می‌کنم بیشتر احساسِ ترس باشه،فرار از واقعیتِ زشتی که خودم ساختمش،همه‌چیز داره نزدیک و نزدیک‌تر می‌شه و این نزدیک بودنِ و این‌که فکر می‌کنم هنوز مونده تا بتونم این همه چیز رو جمع و جور کنم حسابی اذیت‌م می‌کنه،خوابم نمی‌بره،حتی بدتر گریه‌م نمیاد حتی بدتر نسبت به این حالم دارم بی‌تفاوت می‌شم!
کی گفته فقط باور داشتن می‌تونه همه چیز رو درست کنه؟این‌بار برخلافِ همیشه که آدما حالم رو بد می‌کردن خودم حالِ خودم رو بد کردم،چطوری می‌تونم این‌قدر بی‌دغدغه باشم که راحت بخوابم این‌قدر فکرم خالی باشه که راحت بخندم و گذر زمانُ نگاه کنم،چطوری می‌تونم؟چطوری می‌تونم هربار که به خودم قول می‌دم خلاف‌ش رو به خودم ثابت کنم؟!
دور شدنِ کسی که بیشتر از همه شبیه به خودِ آدمِ دردناک و کشنده‌ست،دوباره دارم تجربه‌ش می‌کنم؟

>_<

چی می‌دیدم؟داشت می‌گفت شروع‌ش یک اسفند ۹۵ بوده و انتهاش با یک عدد قشنگِ دوست‌داشتنی براش تموم شده بود!

می‌تونیم،می‌تونم😍💜

Designed By Erfan Powered by Bayan