وقتِ جون گرفتنِ :-D

فردا یکم عه و خدا می‌دونه که چه‌قدر ذوق دارم و خوش‌حالم که یکم ه که بازم قراره یک ماهِ خیلی خیلی خوب رو شروع کنم،توی این بیستُ چهار ساعت اخیر کارم شده بود جمع کردن انرژی مثبت به‌م خوش گذشت راستش اما به قول مریم اون عذاب وجدان همیشگی‌م کنارم بود هنوزم نتونسته بودم از خودم جدا کنم‌ش :)) پنج روز دیگه دوباره قراره نتیجه‌ای رو ببینم که یا باعث خوش‌حالیم خواهد بود یا ناراحتی بعدش رو به دنبال داره منتهی دارم فکر می‌کنم یه سری مباحث می‌خواد بمونه خب بمونه من تمام تلاشم رو می‌کنم و هرچه‌قدرش رو که تموم کردم می‌رم و جواب می‌دم ^^ غصه‌ی چی رو بخورم؟! :))

آخرین‌های‌ دوست‌نداشتنی :))

اگر بعداتر ها به‌م بگن دوتا از تاثیرگذارترین آدم‌ها توی اون سال لعنتی رو نام ببر که باعث شدن الان به این‌جا برسی قطعا اولی‌ش مریم و دومی‌ش آوا خواهد بود ^^ 

قراره این تکرارِ مکررات رو تموم‌ش کنم ؛)

شُدم حرف شُدم حرررف فقط حرف،نیاز به زمان دارم ولی زمان ندارم.

احمد شاملو


فریادی و دیگر هیچ .

چرا که امید آن چنان توانا نیست 

که پا بر سر ِ یأس بتواند نهاد .

بر بستر ِ سبزه ها خفته ابم

با یقین ِ سنگ

بر بستر ِ سبزه ها با عشق پیوند نهاده ایم

و با امیدی بی شکست

از بستر ِ سبزه ها

با عشقی به یقین ِ سنگ بر خاسته ایم

امّا یأس آنچنان تواناست 

که بسترها و سنگ ها ، زمزمه ای بیش نیست .

فریادی

و دیگر

هیچ

چرخشِ دوباره‌ی چرخ گردون.

مامان می‌گه از وقتی رفته خونه سوتُ کورِ می‌گه به‌م خوش نمی‌گذره،همه‌ش دو روزِ ندیدیم‌ش ولی دل‌مون پیچیده به‌ خودِشُ تنگ‌ترین شده براش،مامان راست می‌گه من‌م دستُ دلم به هیچ‌کاری نمی‌ره حتی درس خوندن :'(

- زودتر برگرد 💙

دوباره فرصت کردم اون برگه‌ی زرد رو درستش کنم و ازین به بعد حواسم بیشتر به کارام باشه،صبحی به طور غیرقابل باوری ساعت ۶ بدونِ این‌که احساس خوابُ خستگی داشته باشم از خواب پاشدم صبحانه خوردمُ آسمونِ ابری و اون هوایِ قشنگُ دیدم و تند تند برای دوی ماراتُن روزانه‌م خودمُ آماده کردم،این‌که هر روزت از روز قبل ترش بهتر باشه خودِش نشونه‌ست،شاید دارم کم‌کم بعد این همه تنبلی به خودم می‌آم،نمی‌دونم ولی امیدوارم این‌طوری باشه 💙😍

ساعت یازده بود که تبلت رو از جای همیشگی‌ش برداشتم و خواستم بزنم شارژ شه که دیدم ا. جان سه‌بار زنگ زده و چک نکردم و ندیدم، به‌ش اس‌ام‌اس زدم که درستِ از زنگ زدن‌ت بالغ بر ۱۰ ساعت می‌گذره ولی حواسم نبود اصلا این‌روزا احساس می‌کنم بی‌معرفت‌ترین روزگار شدم قبلا آ دلم خیلی زود به زود طاقت‌ش تموم می‌شد و بلافاصله باید صداشُ می‌شنیدم که آروم شم و برم به ادامه‌ی کارام برسم اگه این حالتِ که دیگه مثل قبل نیستم به خاطر اینِ که دوست داشتن‌م به‌ش عمیق‌تر شده خب راضی‌م اصلا بذار همین‌طوری بمونیم همین‌طوری از دور دوسِت داشته باشم،هِی می‌خوام جلوی خودم رو بگیرم و توی نوشتن‌ آروم تر باشم ولی سختِ خیلی سختِ.

سرعت میدم به این دویدن :)

پنج ماه و بیست و دو روز :)

بیرون ز تو نیست 
هر آنچه در عالم هست
در خود بطلب هر آنچه خواهى
که تویى 
مولانا

از خوب‌ترین‌های روزگاری

سرِ صبح بی‌مقدمه و برای یه سوالِ عادی به‌ش پیام دادم و اوایل شب بود که جوابم رو داد می‌دونستم اگر دیر کرده حتما کاری داشته و صفحه‌ی موبایل‌ش تمام این مدت چک نکرده،با هم شروع کردیم به حرف زدن فکر می‌کردم امشب هم مثل بقیه‌ی وقتایی که اس‌ام‌اس می‌زدم می‌گذره بدون این‌که از هم توقعی داشته باشیم مکالمه‌مون رو تموم می‌کنیم اما یهویی وسط صحبت‌ش به‌م حرفی رو زد که از آخرین باری که شنیده بودمش تا امشب خیلی زمان می‌گذشت،من از دوسالِ قبل که رابطه‌مون داشت هِی پررنگ تر می‌شد دوسِت داشتم و امشب بیش‌تر شد دوست داشته شدنت :) چه‌قدر خوبی تو،کاش هیچ‌وقت فکر نکنی این حرفایی که بین‌مون رد و بدل می‌شه از سر تنهایی‌م ه یا به خاطر اون حرفای اون روزِ دوشنبه‌ست وقتی کنار هم دراز کشیده بودیمُ داشتیم جدی حرف می‌زدیم و می‌گفتی خوب می‌فهمیم.

ما به همین امید‌های واهی زنده‌ایم.

حرف‌های بی‌سرانجام.

داشتم فکر می‌کردم این‌جا رو باید ببندم و این کار مسخره‌ی بی‌فایده رو تمومش کنم،یه کم بعدترش پشیمون شدم،چون می‌دونم که اگه این‌جارو برای حرف زدن نداشته باشم هیچ‌کسُ هم اون بیرون ندارم،راه‌های ارتباطی‌م با عزیزترین مریم دنیا بسته‌ست تلگرام و هرآنچه که منُ به‌ش وصل می‌کرد و هرازچندگاهی وقت‌ش رو می‌گرفتم فیلتر شده و از مبارزه کردن با فیلترشکنای بی‌جونی که بلافاصله قطع می‌شن خسته‌م ترجیح می‌دم این‌جارو داشته باشم که یه وقت از خطر کم حرفی نَمیرم،نمی‌دونم اما حس می‌کنم نزدیک ترین دوستام رو هم دیگه این‌طوری که باید ندارم،یه بار همین طوری بی‌هدف و یهویی توی تایم استراحت‌مون ازش پرسیدم می‌شه به‌م بگی چه‌قدر دوستم داری؟سوال‌م رو با حالتی می‌پرسیدم که یه لب‌خند خیلی گشاد روی صورت‌م پهن شده بود و منتظر جوابِ خاصی نبودم دیدم جدی داره به‌م نگاه می‌کنه گفتم چی شده؟گفت یعنی خودت نمی‌دونی چه‌قدر؟ 😍 از اون روز تا امروز هفت روز فاصله‌ست به اندازه‌ی هفت روز احساس دور بودن ازش رو دارم نمی‌دونم چرا،شاید به حرف خودش رسیدم می‌گفت به این‌که همزمان با من یک نفرِ دیگه رو هم دوست داشته باشی حسادت می‌کنم،شدم عینِ خودش اما می‌دونم اونم مثل من هر آدمی رو توی موقعیت خودش نگه می‌داره :)
فکر کردن رو دوست دارم کلا مدام دوست دارم یه جای خلوتُ پیدا کنم بدونِ این‌که صدایی باشه مغزمو ول کنم و بذاره بره به جاهایی که به‌شون نیاز داره توی اون لحظه،اما یه وقتایی این‌قدر فکر کردن به گذشته مشغولم می‌کنه که از فکر اصلی‌م کیلومترها فاصله می‌گیرم،به قول الناز آدم تاثیر پذیری‌م اونم خیلی زیاد،آدما رفتارا حرفا همه‌چیز توی یه چشم به هم زدن می‌تونه به له‌ترین حالتی که هستم تبدیل‌م کنه و خب یکی از بدترین ویژگی‌هام یا شاید نقطه ضعف‌هام ه،این‌که من هنوز نتونستم از فکر کردن به یه رابطه‌ی تموم شده و فکر کردن به‌ش دست بردارم نشون دهنده‌ی ضعف عمیق‌م توی از یاد بردن آدما و اتفاقای ناخوشاینده خلاصه این‌که فکر کردن به سرانجام کارا خیلی خوبه و این‌که با هر حرف و اقدام‌مون باعث چی خواهیم بود و حتی باعث چه اتفاقی شدیم اما فکر کردن به آدم هایی که دیگه نیستن و این نبودنِ نه به معنی وجود نداشتن‌شون بلکه به معنی هر روز دیدن‌شون و بی‌توجه از کنارشون رد شدنِ به معنی یه تصویرِ در حال گذر بودنِ،لازم نیست آدم فکرش رو درگیر مسئله‌های تموم شده و بی بازگشت کنه واقعا جز اتلاف وقت هیچّی نیست.
عصری برای چندمین بار از کنارتون بودن احساس خوبی به‌م دست می‌داد همیشه وقتی شروع می‌کنم راجع به یه مسئله‌ای صحبت کردن همزمان هم تو ذهن‌م به‌ش فکر می‌کنم و بلافاصله حرفِ بعدی میاد سر زبونم همین طور که داشتیم با زن‌دایی به قول خودم تبادل نظر می‌کردیم بابا زد تو ذوقم که بچه‌جان به چهارتا آدم بزر‌گ‌تر از خودت داری چیزایی رو میگی که بارها به‌ش رسیدن :)))) با این‌که احساس بچه بودن کردم اما از باهاشون بحث کردن هیچ پشیمون نیستم کاش این محفلای قشنگ‌مون ادامه دار باشن کاش این ۵ ماهُ چند روز وقتی به خوبی تموم شد ان‌قدر فرصت کتاب خوندنم زیاد شه که بازم بیام باهاتون بحث کنم😍💙
هربار که چشماتون رو می‌بینم و می‌فهمم چه‌قدر ازم انتظار دارید از خودم و چیزی که هستم خجالت می‌کشم،کی قراره آدم ایده‌آل خودم و شما باشم؟ :(

-

۵ ماهُ ۲۷ روز :)
چشمام تار شد از دیدن‌ش.
"روزها رفتند و من دیگر 
خود نمیدانم کدامینم
آن منِ سرسخت مغرورم
یا منِ مغلوب دیرینم.. [فروغ‌فرخزاد]"
نهادن نامِ"دیوانه"بر من هیچ اغراق نیست.
دختری هستم که دیوانه‌وار دنبال کردن رویاهایش را الویت زندگی‌ش می‌داند از آن دسته آدم‌هایی که واقع بینی را بر احساس و هر‌آنچه که از حس،دِل و مشتقات آن نشئت می‌گیرند ترجیح می‌دهد،قرار است روزی اتفاقی را نظاره‌گر باشم که جرقه‌اش را همین‌روزها و توی همین ثانیه‌ها زده‌ام،قلم خوبی برای نوشتن ندارم و نوشتن‌ را لزوما برای خوانده شدن انتخاب نکرده‌ام.
Designed By Erfan Powered by Bayan