نَتوان.

آیا میشه یک پلی لیستی که نود و نه درصدش غمگین‌ن و یک‌درصدش آهنگ شاد رو تغییر داد به نود و نه درصد شاد بودن و یک درصد غمگین بودن؟یقینا نمی‌شه نمی‌شه و نمی‌شه چطوری می‌شه مغزی رو که به نود و نه درصد تکستِ غمگین عادت کرده یک‌هویی تغییر داد و شادش کرد؟چطوری می‌شه اون همه تکست رو از ذهن پاک کرد و رسید به یه باور دیگه و حرفای دیگه و دنیای شادتر دیگه؟دیشب میم ازم میخواست نود و نه درصدی رو که به‌ش وابسته م رو پاک کنم از ذهنم و یک نود و نه درصد جدید رو جایگزین کنم،همچنان هم که سعی میکنم و حتی فکرش رو میکنم می‌بینم نَتوان ((:

زندگی چیزی بودن بینِ ماندن بینِ بودن.

زندگی می دونید چی بود؟زل زدن به اسمِ بی تحرک ش.

مشکی؟ناه،خاکستری بمان.

راست‌ش قبل‌ترها معتقد بودم،آدم باید بنویسد برای خوانده شدن اما ال‍ان فکر می‌کنم خوانده نشدن را بیش‌تر ترجیح می‌دهم،حداقل‌ش این است که خودت هستی و یک‌سری صحبت‌هایی که از درون‌ت از ل‍ای آن همه خرت و پرتی که جا داده‌ای وسط مغزت پریده‌اند بیرون،آخرین باری که نوشتم یعنی نوشتم و نوشته‌ام یک‌جورهایی از سر حوصله بود و بدونِ این‌که بخواهم نال‍ه‌کنان تایپ کنم،مدتِ زیادی است که می‌گذرد و از همان وقت به بعد قسمتِ نوشتاری ه مغزم غیرفعال شد انگار یک‌سری تفکراتی آمیخته به گردوغبار آمده باشند و راه‌ش را سد کرده باشند انگار فضا برای تنفس مغزی بسته شده بود و همه آن به‌هم‌پیچیدگی‌های مغزی پرشده بود از تکرار حروف نام یک‌فرد.
حال‍ا این‌که چطور شد دستمال گردگیری را برداشته به جانِ تفکراتِ گردوغباری م افتاده م را هم بگذریم،چون فکر می‌کنم از آن دسته مسائل بی‌ارزشی بود که بسته‌بندی شده به آشغالی پیوست و ارزش بازگو کردنِ دوباره‌اش را ندارد اما این‌که چه‌طور شد تصمیم گرفتم دوباره با شروع خرداد آن‌هم خردادی از جنس خستگی بیایم و قسمتِ نوشتاری ه مغزم را دوباره به‌کار بیندازم فکر می‌کنم بر‌میگردد به سالنامه‌ی قهوه‌ای ه 94‌ای که وقتی نیم‌ساعت پیش به‌ش نگاه می‌کردم از تمام 365 برگه‌ش فقط یک‌سوم‌ش پرشده بود یک‌سومی که ابتدای‌ش ذوق بود و انتهای‌ش تیرگی نه آن‌قدر هم تیره نبود بینابینش می‌توانستی روزنه‌های امیدسفید رنگی ببینی که فکر کنم همان باعث شد نظرم راجع به تیرگی‌ش عوض بشود و واژه‌ی مکمل خاکستری را برای‌ش در نظر بگیرم.
اما عمقِ خاکستری بودن ماجرا این‌جا بود که من بعد از گذشت 365 روزِ نودوچهار و هم‌اکنون بعد از گذشت دوماه و شش روز از 95 همچنان داشتم همان یک‌سوم سالنامه‌ی قهوه‌ای را پر می‌کردم همچنان داشتم از درد‌ها دردها و دردها می‌نوشتم،راست‌ش هنوز نفهمیده‌ام چرا دلم نمیخواهد بعد از گذشت دوماه‌وشش روز بروم سالنامه‌ی نودوپنج را بردارم و شروع کنم به نوشتن شاید چون فکر می‌کنم هنوز بخشی از تیرگی‌هایم باهام است و دارم با خودم توی نودوپنج می‌کشانم‌شان و روزگار نودوپنجی‌م را نابود می‌کنم دلم‌ نمی‌خواهد واقعیت‌هایش را وارد سالنامه‌ی اصلی بکنم.
نهادن نامِ"دیوانه"بر من هیچ اغراق نیست.
دختری هستم که دیوانه‌وار دنبال کردن رویاهایش را الویت زندگی‌ش می‌داند از آن دسته آدم‌هایی که واقع بینی را بر احساس و هر‌آنچه که از حس،دِل و مشتقات آن نشئت می‌گیرند ترجیح می‌دهد،قرار است روزی اتفاقی را نظاره‌گر باشم که جرقه‌اش را همین‌روزها و توی همین ثانیه‌ها زده‌ام،قلم خوبی برای نوشتن ندارم و نوشتن‌ را لزوما برای خوانده شدن انتخاب نکرده‌ام.
Designed By Erfan Powered by Bayan