بی‌روح

آخر هفته که می‌شه آدم پر می‌شه،اگه هفته‌ی خوبی براش بوده باشه خب قطع‍ا یه خوش‌حالی ه عمیقی رو می‌شه از تهِ چشماش دید و خستگی ه که چه با حالتِ سپری شدنِ هفته‌ی خوب براش و چه سپری شدنِ هفته‌ی نسبت‍ـا مزخرف بازم هست،مزخرف تر از این هفته نمی‌شد مزخرف تر از سه‌شنبه نمی‌شد روزی‌‌و شب کرد و بدتر از شنبه با حالتِ تهاجمی ه آزار دهنده‌ش‌م نمی‌شد،بدی ه عصر چهارشنبه اینه که آدم همه‌ش خسته‌ست همه‌ش خوابه و حس‌ش رو نداره بشینه درس بخونه یا حتی خودش رو مشغول کاری کنه و بدترش این ه که گرسنه باشه و حوصله‌ی خوردن‌م نداشته باشه نه خب بد نیست که فاجعه‌ست قطعا.

من‌و به حالِ خودم بذارن می‌شینم از فاجعه‌های این هفته‌م هی می‌گم و هی می‌گم تا خودم خسته شم ولی بدتر از همه‌ش می‌دونید کجاست از کسی که تمومِ ناراحتیا و خوش‌حالیات‌و می‌فهمید و درک می‌کرد احساس دوری کنی احساس کنی اون‌قدر ازت فاصله گرفته اون‌قدر که وقتی حرفات‌و می‌بینه و جوابت‌و نمی‌ده این حس‌ت دوچندان می‌شه،با دیدنِ اتفاقی ه اسمِ عوض شدم توی کانتکتاش حس‌م تبدیل شد به یقین،براش حرف می‌زنم یک‌عالمه از حرفایی که هیچ‌کس ازشون خبر نداره یک‌عالمه ناراحتی‌ای که فقط می‌تونم به خودش بگم وسطِ گریه کردن براش تایپ می‌کنم می‌بینه می‌بینه و جواب نمی‌ده،یادم ه یه دفعه به‌م گفت کسی‌و بیش‌تر از خودت دوست نداشته باش چون همه‌ی آدمای اطراف آدم موقتی‌ن یه روزی می‌رن یه روزی به‌طور طبیعی یا با خواستِ خودشون میرن،به‌ش گفتم نمی‌شه یعنی حداقل‌ش اینه که من نمی‌تونم گفت باید بتونی،من می‌ترسم رفته باشه می‌ترسم دیگه نخواد اون آدم قبلی باشه،از همه‌ی چیزایی که می‌بینم و حس می‌کنم می‌شه فهمیدش،قبل‍ا آ برای دیدن‌ش ذوق می‌کردم همچنان‌م تمام ذوق‌م دیدن‌ش ه ولی فکر نمی‌کنم اون‌م حس‌ش عین من باشه،دوهفته‌ست عجیب حسِ بدی دارم.

هفته‌م رو خوب شروع می‌کنم خوبم تموم‌ش می‌کنم«وی پس از قول دادن به خویش ذوق مرگ شده و به نوشتنِ برنامه‌اش روی می‌آورد و به خودش ایمان می‌آورد»

کوئزشِن مارک(؟)

توی دینی یه قسمتی‌ش هست که می‌گه ارزش هر کسی به درک و فهمش از حقیقتِ هستی و جایگاه‌ش عه فکر کن‌م اپسیلونی ارزش ندارم با این حالت خب من نه درک کاملی دارم نه می‌دونم کی‌م و چی می‌خوام،خب که چی؟

آخرش که چی؟که چی می‌شود؟که چی می‌شوم؟

یاد گرفتم بشینم یه جا حرص بخورم آن‌قدر حرص بخورم که حوصله نداشته باشم وسایل و کت‍ابایِ به هم ریخته‌م جمع کنم،اون‌قدر که همچنان حرص بخورم و یه عالمه تستِ و تمرینِ هندسه بمونه و هیچی هیچی‌و هیچی،حس می‌کنم زامبی شدم اخل‍اق‌م زامبی طور شده نمی‌تونم حرف بزنم نمی‌تونم حرفای تکراری ه قبلیم رو تکرار نکن‌م نمی‌تونم وقتی چشمام از شدتِ خستگی داره بسته می‌شه ببندمشون و خواب‌م ببره نمی‌تونم سوزش چشمام‌و حس نکنم نمی‌تونم عینِ چیزی باشم که می‌خوام،مسخره‎ترین شدم من مطمئن‌م یه روز که طبق معمول در حال فکر کردن روی مسئله‌های مستر ل ام آخرین مویِ باقی مونده روی کله‌م ام می‌ریزه و کچلِ کچل می‌شم و وقتی از جام بلند می‌شم و اتودو پرت می‌کنم کلِ زمینِ اطراف‌م و مو می‌بینم،موهایی که ریخت که رفت که از شدتِ نفهمیدن ریخت و رفت[مسخره‌ست،نه؟] نمی‌دونم نقشِ اون‌قدر پیچ خوردگی توی مغز من چی ه شاید صرفا هستن منتهی از کار افتاده‌ان یعنی از همون اول‌ش از کار افتاده بودن،همون‌قدر خنگ به‌نظر میام که دوست دارم،خب چه می‌شه کرد[؟]

نهادن نامِ"دیوانه"بر من هیچ اغراق نیست.
دختری هستم که دیوانه‌وار دنبال کردن رویاهایش را الویت زندگی‌ش می‌داند از آن دسته آدم‌هایی که واقع بینی را بر احساس و هر‌آنچه که از حس،دِل و مشتقات آن نشئت می‌گیرند ترجیح می‌دهد،قرار است روزی اتفاقی را نظاره‌گر باشم که جرقه‌اش را همین‌روزها و توی همین ثانیه‌ها زده‌ام،قلم خوبی برای نوشتن ندارم و نوشتن‌ را لزوما برای خوانده شدن انتخاب نکرده‌ام.
Designed By Erfan Powered by Bayan