از که بگریزی از خود؟ای محال.

موزیک‌آ پلی می‌شن و یه حرفا و یه چیزایی که مدتی بود از ذهن‌م انداخته بودم‌شون بیرون،بر می‌گردن و دوباره تکرار می‌شن.

رفتن،رفتن،رفتن .

-

و این آدمان که باعث می‌شن نظرمون راجع به‌شون عوض شه،کآش همون‌قدری که از طرف مقابل‌مون انتظار احترام داریم خودمون‌م رعایت کنیم خب.

-

بعضی از روز آ هستن که شروع‌شون اصل‍ا جذاب و دوست‌داشتنی نیست تایم هِی تند تند می‌گذره و یهویی می‌بینی از وقتی که بیدار شدی تا وقتی که حاضر شدی بیش‌تر از نیم ساعت گذشته ولی بازم سر و وضعت اون‌قدری مناسب نیست که باید باشه هنوزم صبحانه‌ت رو نخوردی و حدود کم‌تر از ده دقیقه دیگه باید آماده‌ترین و آن‌تایم پایین باشی،من همیشه آدم آن‌تایمی بودم تا اون‌جا که یادمه هیچ‌وقت توی انجام کارام یا حاضر شدن برای رفتن به جایی یا حتی مدرسه رفتن دیر نکردم و خب اگه یک روزی برخل‍اف اینا اتفاق بیافته نشونه‌ی اختل‍ال ه اختل‍ال توی اون ساعت توی اون زمان،خب امروز اختل‍ال پیش اومد گویا ولی تونستم عینِ قبل و آن‌تایم بیرون باشم،خب اینا خیلی مهم نیست ولی وقتی از شبِ قبل‌ش استرس داشته باشی اون‌م نه استرس امتحانی که فرداش داری بلکه استرس امتحان فیزیک قشنگی که دادی‌ش و حال‍ا فرداش اول صبح زنگ اول اون‌م با اون حالِ خوب‌ت و لب‌خند همیشگی‌ت قراره بخوره تو ذوق‌ت این‌م گذشت با این‌که هر چی اتفاق افتاد و هرچی رو که دیدم بر خل‍اف فکرم بود و اون‌چنان م خورد تو ذوق‌م که تا ده دقیقه صحبتی نداشتم و چیزی برای گفتن به ذهن‌م نمی‌رسید ولی جدّا از آدمایی که سریعا روحیه‌شون رو می‌بازن خوشم نمیاد خب به هر حال پیش میاد همه چی پیش میاد،توی اون ده‌دقیقه از خودمم بدم اومد چون ناراحت‌ترین بودم برای چیزی که گذشته بود و ناراحتی‌م براش فایده‌ای نداشت اما خب یک آدمای دوست‌داشتی‌ای دارم عین شین و نون عین میم و سین که آدم بخوادم ناراحت باشه نمی‌تونه،همیشه حرفاشون انرژی مثبت‌ترینه همیشه دوست‌داشتنی‌ترینن،تایمی بود که اگه همین طوری غصّه خوردن‌م ادامه می‌دادم امتحان بعدی‌مم خراب می‌کردم و اون‌وقت.. ((((:

کآش می‌شد همون قدری که برام خوب و دوست‌داشتنی‌ن براشون باشم آن‌قدر غر نزن‌م آن‌قدر اذیت‌شون نکن‌م،روزی بود که اول‌ش داغون و آخرش در حال قهقه زدن بودم نمی‌دونم تا حال‍ا امتحان کردین که از بقیه بپرسید نظرشون رو با توجه به قیافه‌تون و شناخت‌آیی که دارن نسبت به شغل آینده‌تون بگن یا نه امّا فکر کن‌م دیگه شده یکی از تفریحاتِ مفیدم پرسیدن این سوال‌م ((: ،وقتی از مهرنوش پرسیدم و داشت می‌گفت با این حالتِ قیافه‌ت و عینک و حالتایی که داری به‌ت می‌خوری از این دسته از افرادی باشی که هِی در حال محاسبه کردن‌ن یا تحقیق کردن‌ن کلّی ذوق کردم و خب اولین نفری نبود که می‌گفت‌ش امّا امّا اولین باری بود که ازش می‌شنیدم بعد از من هِی جمعیتِ بیش‌تری میومدن و این سوال‌شون تکرار می‌کردن و با جوابای مهرنوش قاه‌قاه می‌خندیدم و ته‌ش فهمیدیم که به‌م می‌خوره یه آدم سه شغل ه باشم،هکر،پزشک‌اطفال،یه دانشمند ((: و ذوق کردم و ذوق کردم و ذوق کردم و لُپّام گُل انداخت و بازم ذوق کردم ((: قراره تا آخر زندگی‌مون دوست‌ترینِ هم باشیم و قراره تا همون آخرش به خدا بگم مرسی که آن‌قدر آدمای دوست‌داشتنی‌ای رو می‌ذاری جلوم که برای بودن‌شون کنارم ذوق کن‌م.

((:

حس می‌کنم همه‌ی بچه‌های مدرسه‌مون خسته‌ن همه‌شون نصفِ مغزشون بیمار شده و فقط یه گوشه می‌شینن و آروم دوتا دوتا با هم پچ پچ می‌کنن اما بینِ این‌همه آدم آیی که دونفره یه جا کز کردن و نصفِ مغزشون بیمار شده شیش-هفت نفر آدم ه سرخوش وجود داره که عینِ من و نون قادرن پله‌ها رو دوتا دوتا بپرن و بعدش که افتادن بلند بلند بخندن یا این‌که برن تو کل‍اس و جامدادی ش رو اون‌قدر سمتِ هم پرت کنن که جامدادی متل‍اشی شه و بعدشم برن و با لب‌خند های ملیح‌شون ش رو از این اتفاقِ جذاب با خبر کنن و از حرص خوردن‌ش بخندن ((:
اون‌قدر سرخوش و الکی شادیم که متوجه گذر هشت ساعته‌ی زمان نمی‌شیم و این‌آ قسمت‌آیِ جذابِ مدرسه‌ست و فکر این‌که دو سال دیگه همه‌شون تموم می‌شه و اون‌قدر مستقل و بزرگ به نظر می‌رسم که دیگه از تنهایی تاکسی سوار شدن نترس‌م و دیگه وقتی یه گربه سر صبح از کنارم رد شه یا این‌که به‌م زل بزنه تهِ دلم خالی نشه.
نصفِ‌نیمه خوش‌حالم.

چگونه یک خود درگیر باشیم ((:

کآش می‌شد یاد می‌گرفتم عصر چهارشنبه‌ی هر هفته‌م رو چه‌طوری بگذرونم و آن‌قدر نمی‌خوابیدم یا برای فرار از بی‌کاری آن‌قدر در یخچال باز نمی‌کردم به‌ش آویزون نمی‌شدم و نمی‌خوردم.
می‌شه برای رفع بی‌کاری آهنگ‌آیی رو که دل‌مون براشون تنگ شده رو بذاریم پِلی شن یا بریم سراغِ یه پلی لیستِ جدید حتی ((:

لب‌خند می‎زنیم (:

یه وقتایی باید از حرفایی که روشون اصرار داری صرف نظر کنی،مثلِ این که دیگه نمی‌تونم به میزان نزدیک بودن آدما و حرفاشون اعتماد کن‌م (:

- از همون وقتایی که آدم نمی تونه حرفاشو کامل بگه از همون وقتایی که غم‌گین بودن‌ش پنهان می‌کنه.

نهادن نامِ"دیوانه"بر من هیچ اغراق نیست.
دختری هستم که دیوانه‌وار دنبال کردن رویاهایش را الویت زندگی‌ش می‌داند از آن دسته آدم‌هایی که واقع بینی را بر احساس و هر‌آنچه که از حس،دِل و مشتقات آن نشئت می‌گیرند ترجیح می‌دهد،قرار است روزی اتفاقی را نظاره‌گر باشم که جرقه‌اش را همین‌روزها و توی همین ثانیه‌ها زده‌ام،قلم خوبی برای نوشتن ندارم و نوشتن‌ را لزوما برای خوانده شدن انتخاب نکرده‌ام.
Designed By Erfan Powered by Bayan