آن‌چه گذشت :))

پنج‌شنبه‌ یعنی درست یک‌روز قبل از اون تاریخی که همیشه فکر می‌کردم به این زودی‌ها قرار نیست برسه رو یادم میاد،قرار بود توی اون یک‌روز همه‌ی خلاصه‌ها و همه‌ی چیزایی که فکر می‌کردم ممکنه تا فرداش فراموش‌م بشه رو مرور کنم و بعدش بی‌خیال همه‌ی کتابا ودرس خوندن بشم و بذارم یه نیم‌روز به‌م خوش‌بگذره با فکر این‌که قراره جمعه راحت بشم،اما صبح‌ش ساعت 11:30 پاشدم و خلاصه‌هام رو بی‌خیال شدم و رفتم سراغ کمدم و لباسی رو که قرار بود بپوشم رو انتخاب کردم :)) بعدش هم هِی به ساعت‌م نگاه می‌کردم و می‌گفتم احتمال‍ا تا ال‍ان ریاضیا کنکورشون تموم شده و اومدن بیرون و دارن آزادانه‌ترین روزشون رو می‌گذرونن،مامان‌م که فکر می‌کرد احتمال‍ا از استرس تا فردا می‌میرم اومده بود و روی میزم یه عالمه گل‌گاو زبون و جوشونده گذاشته بود که هر وقت احساس کردم دارم می‌میرم ازشون استفاده کنم :)) من‌م که به شدت نسبت به خوردن‌شون مقاومت می‌کردم و آخرش سر این‌که چرا نمی‌خورم دعوامون شد :)) حتی توی همون حالت پنل این‌جارو باز کردم و می‌خواستم از جوشونده ها بنویسم و مقاومت‌م نسبت به خوردن‌شون که بعدش پشیمون شدم و رفتم که با ادامه‌ی هیجان و شاید استرس‌م روزم رو بگذرونم :))

شب‌ش رو هم که فکر کنم تا 2 بیدار بودم و خوابم نمی‌برد اما صبح زود ساعت 6 پاشدم و صبحانه خوردم و راهی حوزه شدم،توی آروم ترین حالت خودم بودم و تقریبا خوش‌حال از این‌که رسیدم به آخرش :)) وقتی رسیدیم از مامان‌م خواستم که باهام نیاد و خودم تنهایی برم به نظرم این‌طوری باعث می‌شد استرس نگیرم و فکر نکنم اوه حال‍ا چه اتفاقی قرار هست بیوفته،اون‌جایی که حوزه‌ی کنکورم بود رو دوبار رفته بودم و نگرانِ این نبودم که به‌خاطر دسته‌ی صندلی یا جای نامناسب روزم تباه شه،وقتی وارد شدم همه دسته دسته کنار هم منتظر باز شدن درِ ورودی ساختمون بودن و راجع به این‌که چی رو می‌خوان چند درصد بزنن و چی قبول بشن حرف می‌زدن،هیچ‌کسی رو نمی‌شناختم و این خیلی خوب بود،دوست نداشتم اون لحظه یکی به‌م تکیه بده و از استرس‌ش برام بگه،بالاخره در ورودی ساختمون باز شد و رفتیم که جایی که باید آزمون بدیم رو پیدا کنیم،زودتر از همه پیدا کردم و نشستم و شروع کردم به لب‌خند زدن،چشمم به درِ سالن بود که دیدم دوستم با استرس اومد تو و از صورت و حالت‌ش می‌شد به آشوب بودن حال‌ش پی برد پاشدم و بغل‌ش کردم و گفتم نگران نباش،نمی‌دونم چطوری شد که بعد از بغل کردن‌ش احساس کردم استرس‌ش به من‌م رسید و اون آروم بودن‌م از بین رفت :)) 

دفترچه‌هارو پخش کردن و شروع کردیم و وقتی سرم رو آوردم بال‍ا مراقب داشت می‌گفت فقط سه دقیقه مونده و من داشتم فکر می‌کردم توی این سه‌دقیقه چطوری این یک‌صفحه‌ی شیمی و اون یک‌صفحه‌ی فیزیک رو که ولش کردم اومدم شیمی‌هارو جواب بدم حل‌شون کنم یا اصل‍ا شیمی‌هارو بزنم یا فیزیک‌هارو؟درنهایت رفتم سراغ فیزیک و بعدش‌م گفتن پاسخ‌نامه رو بگیرید توی دست راست‌تون که بیایم جمع کنیم،توی اون لحظه فقط می‌خواستم از اون صندلی بلند شدم و برم بیرون و برام مهم نباشه که یک‌صفحه شیمی موند،به‌نظرم کنکور تجربه‌ی خوبی بود :)) این‌که آخرش چی بشه هم از ال‍ان برام مهم نیست و مهم اینه که حال‌م خوب باشه :))

+ خاطره‌ی روز کنکور رو ده‌روز دیرتر تعریف کردن هم خوبه‌ها :)) فکر می‌کردم اصل‍ا یادم رفته و دلم نمی‌خواد به اون روز برگردم.

نهادن نامِ"دیوانه"بر من هیچ اغراق نیست.
دختری هستم که دیوانه‌وار دنبال کردن رویاهایش را الویت زندگی‌ش می‌داند از آن دسته آدم‌هایی که واقع بینی را بر احساس و هر‌آنچه که از حس،دِل و مشتقات آن نشئت می‌گیرند ترجیح می‌دهد،قرار است روزی اتفاقی را نظاره‌گر باشم که جرقه‌اش را همین‌روزها و توی همین ثانیه‌ها زده‌ام،قلم خوبی برای نوشتن ندارم و نوشتن‌ را لزوما برای خوانده شدن انتخاب نکرده‌ام.
Designed By Erfan Powered by Bayan