آن‌چه در این‌روزها بر ما می‌گذرد D:

داشتم با خودم فکر می‌کردم که این روزهام رو چطوری توصیف کنم،دیدم ویژگی بارز این یازده‌روزی که وارد تابستون شدم فقط و فقط بی‌نظمی و به‌هم ریختن ساعت‌هام بوده و جز این حرفی ندارم بزنم :)) از همون شنبه‌ای که می‌شد اولین روز بیکاری و تعطیل‍اتِ تابستانه موبایل‌م زنگ خورد و این‌طوری به‌نظر می‌رسید که تنها بودن داره تموم می‌شه و قراره دختردایی و دخترعمو جانان رو درکنارمون داشته باشیم،با این‌که حدودا سه یا چهار سال از جفت‌شون بزرگ‌ترم ولی نمی‌دونم اون کودک درونِ منه که حفظ شده یا این‌که اینا آن‌قدر بزرگ شدن که بتونن من رو درک کنن و اوقاتِ خوبی رو با هم سپری کنیم :)) عل‍اوه بر این‌که مجبور بودم براشون دبیرستان و ترسناک نبودن‌ش رو توصیف کنم باید یه‌طوری سرشون رو هم گرم می‌کردم و انتخاب‌مون بازی بود :)) این‌قدر این رونده بازی کردن ادامه‌دار شد که سین جان برگشت و به‌م گفت که اصل‍ا به‌ت نمی‌خوره درآستانه‌ی ورود به 18 سالگی‌ت باشی،اصل‍ا چطوری تصور کنم مهر ممکنه دانشجو باشی :)) و من‌م دوست داشتم هِی این صحبت‌هاش رو تکرار کنه که به خودم امیدوار شم و فکر نکنم چه‌قدر بزرگ شدم و دیگه توی دسته‌ی بچه‌ها یا نوه‌های کوچیک مامان‌بزرگ جا نمی‌شم :))
تا این‌جای تابستون،می‌تونم اعل‍امِ رضایت کنم و بگم خوب بود،هرچند که دوست داشتم فیلم ببینم و ته‌ش با بچه‌ها انیمیشن دیدیم و خیلی هم خوش گذشت و ال‍ان ترجیح می‌دم انیمیشن ببینم :)) دلم می‌خواست کتابایی بخونم که موضوعات‌شون رو انتخاب کرده بودم و دقیقا یک‌ساعت بعد از این‌که کنکور تموم شد سفارش دادم و بعد از ده روز رسید و من فقط با بی‌نظم بودن سایت‌شون حرص خوردم :)) تا ال‍ان که یکی دو روزه رسیدن هم انتخاب این‌که کدوم‌شون رو اول بخونم برام سخت بوده و همین‌طوری گذاشتم گوشه‌ی میزم تا بال‍اخره یکی‌شون رو بردارم و شروع کنم،اصل‍ا هم تصور نکنید که تنبلم فقط انتخاب کدوم رو خوندن برام سخت بوده :))
عل‍اوه بر این‌ها همیشه فکر می‌کردم تابستونه بعد از کنکورم رو می‌رم و گواهینامه می‌گیرم تا این‌که یادم اومد باید دوماه دیگه صبر کنم که بتونم براش اقدام کنم و باید توی این مدت برم و به آقای برادر اصرار کنم که به‌م یاد بده البته می‌دونم که نسبت به این عمل مقاومت می‌کنه چون احتمال‍ا تابستونه دوسال پیش رو یادش نرفته که دسته جمعی داشتیم می‌خوردیم توی دیوار روبه‌رویی و من که باید ماشین رو کنترل می‌کردم همه‌چیز رو ول کرده بودم و داشتم جیغ می‌زدم :))

+تا ال‍ان که آسوده از فکر کنکوریم مگر این‌که خدای ناکرده جنابِ کنکور تمایل داشته باشن به سمتِ ما برگردن و دوباره همون مسیر رو با هم بریم،کل‍ا فکر کردن به این مسئله رو هم جایز نمی‌دونم،امیدوارم برای همه همون اتفاقی بیوفته که منتظرشن ^^
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Designed By Erfan Powered by Bayan