این پست انتشار در آینده است :)

زمانی که این نوشته رو دارم تایپ می‌کنم احتمالا دوست ندارم زمان به سرعت بگذره و تاریخ با سرعت عوض بشه و برسیم به ۳۱ م :) به تاریخی که فقط یک‌هفته تا سرنوشت‌ساز ترین اتفاق عمر لورا توی این چندین سالِ زندگی‌ش قراره رقم بخوره و دل‌ش آشوبِ که قراره چه اتفاقی براش بیوفته :-؟

جمله‌ی خب نگران نباش خدا خودش جوابِ زحمت‌هاتون رو می‌ده به ظاهر شاید آروم کننده باشه ولی کی می‌دونه هر یک‌باری که تکرارش می‌کنید تمومِ روح‌م می‌پیچه توی هم و با خودش هی فکر می‌کنه که واقعا خدا می‌خواد جواب کدوم زحمت‌هام رو بده؟همون وقتایی که خواب بودم؟همون وقتایی که سرِ سریال‌های مسخره دیدن،حرف زدن و شاید هم بیشتر فضای مجازی گذشت؟جواب همون‌هارو به‌م بده؟ :) اگه قرار باشه جواب‌شون رو ببینم پس نه امیدی به دل‌م می‌مونه و نه هیچ چیز دیگه‌ای،له و مچاله می‌شم و همه‌ی کارهایی که باید انجام می‌دادم و ندادم همه‌ی وقت‌هایی که از دست دادم و می‌تونستم باهاشون جای یکی از اون آدمایی باشم که مامان باباشون از داشتن‌شون احساس غرور می‌کنند رو به‌خاطر میارم و نفرت‌م از منی که ساختم بیشتر و بیشتر می‌شه،میم جان می‌گه این‌طوری می‌خوای نتیجه‌ی دوازده سال درس خوندن‌ت رو بگیری؟به‌ش می‌گم نه و در اتاق‌م رو محکم می‌کوبم به‌ هم و سه‌چهار بار کلید رو می‌پیچونم توی جاش شاید که این‌طوری آروم شم،ولی آروم می‌شم؟نه من دلم من همه‌ی وجودم آشوبِ :)

به خودم می‌گم این مرحله‌ت رو بگذرون قول بده به خودت که همین امسال تموم‌ش می‌کنی اون‌وقت شب و روزت رو به اول شدن توی مراحل بعدی زندگی‌ت فکر کن ولی هرطور شده خودت رو ازاین پوچی‌ای که تماماً دچارش شدی رها کن،دارم کم‌کم قبول می‌کنم که مسئله‌ی قابل جبرانی ه ولی تا بدن‌م قبول کنه همه‌ی این ۳۴ روز گذشته و باید منتظر فاجعه باشم :) ولی نه مگه من کوتاه میام؟

یه جمله‌ای رو چندروز پیش دیدم و دلم رو آروم‌تر کرد می‌گفت توی هر روز می‌تونید رتبه‌تون رو نزدیک به ۱۰۰۰ تا جابه‌جا کنید گفتم یعنی ۳۴۰۰۰ تا :))) اون‌وقت یک که هیچ رتبه‌م باید منفی شه :)) من همون لورای‌م که تابستون به‌م می‌گفتن ببین شما دورقمی شدن‌ت با این وضعیت مبراست،حالا به یه ۳ رقمی نزدیک به ۱۰۰۰ یا یه چهار رقمی خوشگل که به خواسته‌م نزدیک‌م کنه آن‌چنان راضی‌م که مپرس :))

حالم رو خوب می‌کنم همین روزا :) الهی به حق ماهِ خوشگل‌ت :)

نهادن نامِ"دیوانه"بر من هیچ اغراق نیست.
دختری هستم که دیوانه‌وار دنبال کردن رویاهایش را الویت زندگی‌ش می‌داند از آن دسته آدم‌هایی که واقع بینی را بر احساس و هر‌آنچه که از حس،دِل و مشتقات آن نشئت می‌گیرند ترجیح می‌دهد،قرار است روزی اتفاقی را نظاره‌گر باشم که جرقه‌اش را همین‌روزها و توی همین ثانیه‌ها زده‌ام،قلم خوبی برای نوشتن ندارم و نوشتن‌ را لزوما برای خوانده شدن انتخاب نکرده‌ام.
Designed By Erfan Powered by Bayan