A head full of dreams.

شاید بشه اسمِ عمل الان‌م رو تسلیم شدن گذاشت،البته نه تسلیم شدن درمقابل اون سدِ محکمی که روبه‌روم ه و زمانی تا شکستن‌ش برام باقی نمونده بلکه تسلیم شدن در مقابل حرف‌ نزدن :)) سخت‌ترین کار دنیاست،نه‌ این‌که کسی برای شنیدن حرف‌هام نباشه که مجبور نباشم این‌جا بنویسم نه،به نظرم برای حرف زدن با بقیه یک‌عالمه توضیح لازمه که خب مبادا از همین جمله‌ی کوچیکی که به زبون آوردم کل مطلب رو چیز دیگه‌ای برای خودش تفسیر کنه،شاید هم ترس از قضاوت شدن مسئله‌ی اصلی چنین دغدغه‌ای باشه :)) درهرحال امن‌ترین جا برای حرف زدن این‌جاست،گویا دیگه به دفترچه‌ی گل‌گلی و رنگی‌ای که گوشه‌ی کتاب‌خونه‌م گذاشتم‌ش هم نمی‌تونم اعتماد کنم چرا که فکر کنم دیروز برای دومین بار با چشم خودم داشتم می‌دیدم که از جاش جابه‌جا شده و قطعا خونده شده :))

همه‌ی اون صحبت‌های بالا هم مقدمه چینی بود درواقع برای این‌که افکارم رو بتونم منظم‌تر کنم و حرف‌‌ها رو توی قالب جمله‌ بیان کنم،این‌روزهام رو طبق معمول با کتاب‌ها و صحبت‌ با مامان و اخیراً با ضمیمه‌ی ویس‌های انگیزشی و فولان می‌گذرونم که شاید بتونم از این خلا خودساخته(!) خارج شم،به قول مریم اگه هزار و یک‌بارم به‌ت بگم دخترجان فرصت‌هات هنوز کامل نسوخته بازم تو باور نمی‌کنی،نمی‌دونم دارم باور می‌کنم و با این قضیه کنار میام یا نه منتهی خب حس می‌کنم بیشترین احساسی که دارم یه چیزی عینِ دوگانگیه امروز سعی کردم یکم از هدفِ چسبونده به بالای میزم فاصله بگیرم مغزمو هل بدم سمتِ چیزای دیگه که خب شاید اوناهم خوب باشن شاید برام مناسب باشن بعدشم پاشدم یکم سرچ کردم که ببینم می‌تونم باهاشون کنار بیام یا نه(!) ولی نشد،قسمتِ اعظم وجودم با همون هدفِ از پیش تعیین شده خو گرفته نمی‌تونه ازش فاصله بگیره از فاصله گرفتن می‌ترسه،دیشب یه بحثی پیش اومد که بابا می‌گفت حدودا ۱۷ سالِ پیش خانم و آقای فولانی اومده بودن خونه‌مون و جفت‌شون هم آدمای تلاشگری بودن و برای رسیدن به خواسته‌ی ذهنی‌شون خیلی کارا کردن می‌گفت موقعیت الان‌شون این‌طوری هست که هرکسی نمی‌تونه باهاشون صحبت کنه و اینا نتیجه‌ی کارای خودشون بوده تماماً،مابین همین صحبت‌ها یهو میم برگشت و گفت این لورا ته‌ش می‌شه یکی عینِ همونا،نمی‌بینی روز و شب‌ش شده تلاش؟!آدم وقتی قضاوت‌های نا‌به‌جا رو از نزدیک‌ترین‌هاش می‌‌شنوه دیگه از آدم‌های دیگه چه انتظاری می‌تونه داشته باشه؟

خیلی خوبه که آدمایی که تو ذهن‌م بودن و با وجودشون مشکل داشتم این‌قدر ازم فاصله گرفتن خوش‌حالم که همه‌ی اون دغدغه‌ها تموم شد،باید تمومِ وجودم رو بذارم برای آینده‌ای که لحظه به لحظه‌ش توی مغزمه :)

نهادن نامِ"دیوانه"بر من هیچ اغراق نیست.
دختری هستم که دیوانه‌وار دنبال کردن رویاهایش را الویت زندگی‌ش می‌داند از آن دسته آدم‌هایی که واقع بینی را بر احساس و هر‌آنچه که از حس،دِل و مشتقات آن نشئت می‌گیرند ترجیح می‌دهد،قرار است روزی اتفاقی را نظاره‌گر باشم که جرقه‌اش را همین‌روزها و توی همین ثانیه‌ها زده‌ام،قلم خوبی برای نوشتن ندارم و نوشتن‌ را لزوما برای خوانده شدن انتخاب نکرده‌ام.
Designed By Erfan Powered by Bayan