بی‌خوابی D:

دیر وقتِ ولی تمام تلاش‌م برای خوابیدن بی‌فایده بود،مثل‌ همیشه فکر می‌کردم مثل همیشه به همه‌ی این چندین و چندسالی که گذشت و می‌تونست خیلی به‌تر و دوست‌داشتنی‌تر بگذره فکر می‌کردم،تقریباً هفت سالِ تمام رو به منزله‌ی یک‌فردی که باید در راستای مسیری که خودش انتخاب کرده قدم برداره گذروندم حالا این‌که چطوری هفت سالِ پیش منِ ۱۱ یا نهایتاً ۱۲ ساله با وجود بی‌تفاوتی‌های مامان و بابا نسبت به آزمون‌های ورودی و باقی ماجراها تصمیم می‌گرفتم برای خودم و هِی فکر می‌کردم که باید چیکار کنم که به‌تر از قبل باشم و نهایتاً به‌تر که هیچ بی‌حرکت‌تر و بدتر می‌شدم همه‌ش تقصیر جو کاملاً مسخره‌ای بود که آدم‌های نالایق و نابلد ایجاد کرده بودن،چشمام رو که می‌بندم و همون لورای ۱۱ ساله رو تصور می‌کنم که روزهای آخر دبستان‌ش رو به امید خلاص شدن از یونیفرم صورتی رنگِ دوست نداشتی‌ش و بزرگ شدن سپری می‌کنه،همونی که روزهای قبل از آزمون ورودی و شروع دغدغه‌های بعدی‌ش با این‌که فکر بزرگ شدن و وارد شدن به یه برهه‌ی زمانی دیگه رو داره شب‌هاش رو آروم می‌خوابه و روزهاش رو با لب‌خند و بازی‌های مختص به خودش می‌گذرونه،نمی‌گم دلم برای اون‌وقت‌ها تنگ شده نه ولی به این فکر می‌کنم که اگر دقیقا هفت‌سال رو برمی‌گشتم عقب چه‌قدر توی انتخاب‌هام دقت بیشتری می‌کردم،احتمالا بازهم اون آزمون ورودی رو می‌دادم و بازهم با همون آدم‌هایی که توی این بازه‌ی زمانی آشنا شدم معاشرت می‌کردم اما با این تفاوت که برای زمان‌م اهمیت بیشتری قائل می‌شدم درست مثل ۱۴ سالگی‌؛یادم می‌آد خانم ف دبیر ریاضی‌مون زمانی رو برای حل کردن مسئله‌های هندسه‌ی کتابِ ریاضی تکمیلی تعیین کرده بود و گفته بود اگر هرکس بتونه بیشترین تعداد از سوالات‌ش رو با راه‌حل‌های متفاوت حل کنه حسابی خوش‌به‌حال‌ش می‌شه :)) من‌م کتاب‌م رو گرفته بودم توی یه دستم و مغزم رو توی یه دستِ دیگه و تمامِ زورم رو می‌زدم که حل‌شون کنم گاهاً بعد از یک‌بار فکر کردن تعداد کمی‌شون به جواب می‌رسیدن و برای حل بیشترشون باید بیشتر به مغز بیچاره‌م فشار بیشتری می‌آوردم،نهایتاً همه‌شون رو حل کردم و برای بعضی‌هاشون دوتا راه‌حل نوشتم و بعد از زمان تعیین شده که فکر می‌کنم یک یا دو روز بود بردم مدرسه و هیچ‌م حسابی خوش‌به‌حال‌م نشد و فقط یه آفرینِ خشک و خالی :)) توی اون بازه‌ی یک‌روزه برای زمان‌م ارزش قائل شده بودم و توانایی‌م رو دستِ کم نگرفته بودم یه جورایی خودباوری‌م رو درکنار ذوق‌م برای حل‌شون به‌کار گرفته بودم احتمالا اگر بعد از اون روز به مسائل بعدی هم همین‌قدر جدی نِگاه کرده بودم و این‌قدر بین خودم و بچه‌هایی که فقط آدم بزرگ ها به‌شون پر و بال داده بودن یه خط و مرز نمی‌ذاشتم و ایده‌ها و خودباوری خودم رو ادامه می‌دادم الان این موجودی که هستم نبودم :)) المپیاد شیمی و مسابقات هوا و فضا و هزار و یک چیز دیگه‌ای که سر چهارتا حرفِ آدم نادان به هیچ و پوچ رسید :)) و منی که این‌طوری گرفتار کنکور شدم :)) راستش رو بخوام بگم این چندماهی رو که باهاش دست و پنجه نرم کردم خیلی به‌م بد نگذشت فقط وقتایی که تلاش‌م می‌رسید به صفر و خواب همه‌ی وجودم رو می‌گرفت از خودم متنفر می‌شدم و دوباره از اول کارم رو شروع می‌کردم و این غالب شدن خواب همیشه همراه با ناامیدی بود وقتی زبون‌م می‌گفت هنوز امیدوارم به روز‌ای خوبی که قراره بیاد و دل‌م می‌گفت همون‌طور که تصمیم‌های قبلی‌ت رو اجرا نکردی این یکی رو هم نمی‌تونی پس باخیال راحت بخواب :)) حالا که پنجاه روز ازش مونده یه حس مبهمی دارم نمی‌دونم باید خوش‌حال باشم یا ناراحت دلم می‌خواد بشین‌م و تمام کارهایی که دلم می‌خواسته انجام بدم رو لیست کنم برای بعدش ولی اصلا کاری به ذهن‌م نمی‌رسه جز این‌که خوندن اون کتاب‌های زیست‌شناسی سولومون رو که چهارساله گوشه‌ی کتاب‌خونه‌م خاک می‌خورن شروع کنم،اصلا مهم نیست که یه زمانی تصمیم داشتم چه استفاده‌ای کنم ازشون مهم اینِ که الان دلم می‌خواد هی بخونم و بیشتر بفهمم،شاید دلم بخواد یکم بیشتر فکر کنم یه کم بیشتر به تصمیم‌هایی که قراره بعد از وارد شدن به اجتماع بگیرم فکر کنم حتی،خلاصه این‌که این روز‌ها هم می‌گذره و با امیدی که نسبت به تموم حس‌های منفی غالب شده به این اطمینان می‌رسم که خواسته‌هام رو می‌تونم محقق کنم^^ مسلما همه‌ی ما یه زمان‌هایی رو دچار حس ترس و نگرانی شدیم ولی این‌که چطوری باهاش برخورد کردیم و چطوری از پس‌ش بر اومدیم مهمِ نه اون حسِ ترسی که برای هر فردی ممکنِ پیش بیاد،من‌م می‌خوام از پسش بر بیام چون نمی‌تونم خودم رو غیر از مسیری که بارها مجسم کردم توی مسیر دیگه‌ای با شغل و یونیفرم دیگه‌ای ببینم :)
-تشکر از حجم دو تا هفت صبح که توی این برهه‌های زمانی سخت منُ تنها نذاشت D:
نهادن نامِ"دیوانه"بر من هیچ اغراق نیست.
دختری هستم که دیوانه‌وار دنبال کردن رویاهایش را الویت زندگی‌ش می‌داند از آن دسته آدم‌هایی که واقع بینی را بر احساس و هر‌آنچه که از حس،دِل و مشتقات آن نشئت می‌گیرند ترجیح می‌دهد،قرار است روزی اتفاقی را نظاره‌گر باشم که جرقه‌اش را همین‌روزها و توی همین ثانیه‌ها زده‌ام،قلم خوبی برای نوشتن ندارم و نوشتن‌ را لزوما برای خوانده شدن انتخاب نکرده‌ام.
Designed By Erfan Powered by Bayan