رفتن رسیدن است ^^

۱۴ اردیبهشتِ ۹۷ و سنگین‌ترین تلنگر امسال تا به الان؛

رفته بودم یک جلسه‌ای که توش اکثرا بچه‌هایی حضور داشتن که سخت‌کوش بودن و برای زندگی‌شون،برای روزها هفته‌ها و ثانیه‌هاشون برنامه‌ریزی داشتن اعتماد به‌نفس حرف زدن توی جمع رو داشتن و بدون هیچ واهمه‌ای نظرشون رو و کارهایی که انجام می‌دادند و می‌خوان انجام بدن رو می‌گفتن،من اما می‌ترسیدم می‌ترسیدم از این‌که یکی برگرده و ازم بپرسه خانم فولانی خب شما چطور؟می‌ترسیدم و حالت چهره‌م داشت همه‌چیز رو نشون می‌داد،این ترس همیشه با من بوده من حتی خودم هم از پرسیدن سوال ه خب چیکار کردی و چه‌قدر از کاری که باید انجام می‌دادی رو انجام دادی و با چه بازده‌ای،از خودم می‌ترسیدم،من مابین آدمایی نشسته بودم که همه‌شون مشابه با من بودن،چشم و گوش و عقل و همه‌چیز رو داشتن و چیزی بیشتر یا کم‌تر از من توشون دیده نمی‌شد اما این‌که چی باعث شده بود از نظر رفتاری و عملکردی بارها باهاشون فاصله داشته باشم من بودم خودِ واقعی ه من که با تمام بی‌ارادگی‌هام بی‌انگیزگی‌هام گذاشته بودم زمان بگذره و همچنان اتفاق تازه‌ای برام نیوفته،هر سوالی رو که مسئول برگزاری جلسه می‌پرسید من بارها قبل‌ترش به‌ش فکر کرده بودم من برنامه‌ی خودم رو داشتم ولی وقتی می‌خواست هرکدوم نظرات‌مون رو بیان کنیم لال می‌شدم وفقط گوش‌م رو به بقیه می‌سپردم حتی یک‌لحظه از ذهن‌م رد شد خب دیگه امسال همه‌ی فرصت‌هات رو سوزوندی حالا می‌خوای با شرایطی که ایجاد کردی چیکار کنی؟!راستش توی اون موقعیت دلم برای خودم می‌سوخت من ناتوان شده بودم در برابر رفتارها و عملکردهای خودم من داشتم حسرت می‌خوردم و خوب می‌فهمیدم وقتی می‌گن حسرت فرصت‌هارو خوردن یعنی چی!

حالا که فکر می‌کنم می‌بینم همه‌ی اون عکس‌العمل‌ها نسبت به جمع یه فرایند به شدت طبیعی بود،این من‌م که باید شرایط ویژه‌ی خودم رو ایجاد کنم و نذارم ترس تا مغز استخون‌م رو بگیره،این من‌م که باید خودم رو باور داشته باشم!شاید وقت‌ش بود درست همین امروز برگردم به چیزی که به‌ش تعلق داشتم،پس تا زمانی که نتونستم خودم رو اصلاح کنم می‌خوام این‌جا و هرجای دیگه‌ای که من رو از چیزی که می‌خوام دور می‌کنه کنار بکشم،باز هم به امید خدایی که بزرگی‌ش بی‌نهایتِ.

نهادن نامِ"دیوانه"بر من هیچ اغراق نیست.
دختری هستم که دیوانه‌وار دنبال کردن رویاهایش را الویت زندگی‌ش می‌داند از آن دسته آدم‌هایی که واقع بینی را بر احساس و هر‌آنچه که از حس،دِل و مشتقات آن نشئت می‌گیرند ترجیح می‌دهد،قرار است روزی اتفاقی را نظاره‌گر باشم که جرقه‌اش را همین‌روزها و توی همین ثانیه‌ها زده‌ام،قلم خوبی برای نوشتن ندارم و نوشتن‌ را لزوما برای خوانده شدن انتخاب نکرده‌ام.
Designed By Erfan Powered by Bayan