پنجاه و هشت روز.

برعکس ه وبلاگ‌هایی که دنبال می‌کنم هیچ‌وقت توی نوشتن خاطره موفق نبودم شاید هم به جزئیات اتفاقاتی که روزانه اطراف‌م رخ می‌داده خیلی توجه نمی‌کردم و به‌شون اون‌قدرها اهمیت نمی‌دادم که بخوام راجع به‌شون حرف بزنم یا بنویسم :)) حالا نتیجه‌ی همین دوخطی که تایپ کردم این ه که اوه چه‌قدر آدم منزوی‌ایم ولی نه من دنبالِ اتفاقاتِ با جذابیت بیشتری توی روزهام ام،به نظرم از وقتی که ریحانه رفت یعنی همون‌وقتایی که اوجِ لذت‌مون از زندگی کردن بود،اوج دوست داشتن‌مون نسبت به هم دیگه بود روزانه نویسی ه من خشکید دیگه روزهام اون خوشمزگی ه همیشگی‌شون رو نداشتن گرچه یادم می‌آد به‌خاطر تفکرات آدم‌هایی که به سرعت سعی می‌کردن بیان و جاش رو بگیرن باعث شده بود یک بازه‌ای از نبودنش خوش‌حال باشم و هرچه‌قدر فکر می‌کنم به این‌ می‌رسم که واقعا بچه بودم :)) یادم می‌آد اون روز آخری که داشتیم از هم خداحافظی می‌کردیم طاقت نیاوردم و های‌های گریه کردم برای آروم شدن‌م شروع کردیم به حرف زدن به قول دادن و فقط یک‌جمله‌ش رو خوب یادم موند،می‌گفت به‌نظرم از این آدم‌هایی که دارن به‌ت نزدیک می‌شن دوری کن،اون‌ موقع‌ها فکر می‌کردم چرا باید به حرف‌ش گوش کن‌م ولی حالا و دقیقا توی همین روزها حرف‌ش برام مشخص شد و چراش رو فهمیدم و یه کاش و حسرتِ به حرف‌ش گوش کردن موند توی دل‌م!همه‌ی این‌ها رو گفتم که به خودم یادآوری کنم لزوماً قرار نیست هر چیزی که اوایل‌ش برامون خوشاینده تا آخرش همون‌طوری خوب بمونه،این‌ها رو گفتم که به خودم یادآوری کنم باید قول‌هایی که اون روز و روزای بعدترش به ریحانه و آدم‌های بعد از اون دادم رو به ثمر بنشونم،همه‌ی این‌هارو یادآوری کردم که بگم اگه فقط همین پنجاه و چندروزم رو بچه‌ی خوبی باشم ممکنِ مجبور نباشم سیصد و شصت و پنج روز دیگه همه‌ی اتفاقات امسال رو تکرار کنم.

نهادن نامِ"دیوانه"بر من هیچ اغراق نیست.
دختری هستم که دیوانه‌وار دنبال کردن رویاهایش را الویت زندگی‌ش می‌داند از آن دسته آدم‌هایی که واقع بینی را بر احساس و هر‌آنچه که از حس،دِل و مشتقات آن نشئت می‌گیرند ترجیح می‌دهد،قرار است روزی اتفاقی را نظاره‌گر باشم که جرقه‌اش را همین‌روزها و توی همین ثانیه‌ها زده‌ام،قلم خوبی برای نوشتن ندارم و نوشتن‌ را لزوما برای خوانده شدن انتخاب نکرده‌ام.
Designed By Erfan Powered by Bayan