عجیب حالی‌ست

می‌دونی چرا اون لحظه‌ای که ازت پرسیدم چی شده؟گفتی توی لبه‌ی پرتگاهِ ناامیدی‌م فقط دستمو گذاشتم روی شونه‌ت و نتونستم چیزی بگم؟چون درست پنج دقیقه قبل ترش به خاطر همین مسئله حالم بد بود،من که می‌دونم اون سوالِ و حرفای بعدش برای من فرمالیته و مسخره بود،ولی بذار برای آروم شدن خودم بگم باشه :)

ولی بذار ذکر همیشگی‌م این باشه،ناامید از در رحمت به کجا شآید رفت؟!

نهادن نامِ"دیوانه"بر من هیچ اغراق نیست.
دختری هستم که دیوانه‌وار دنبال کردن رویاهایش را الویت زندگی‌ش می‌داند از آن دسته آدم‌هایی که واقع بینی را بر احساس و هر‌آنچه که از حس،دِل و مشتقات آن نشئت می‌گیرند ترجیح می‌دهد،قرار است روزی اتفاقی را نظاره‌گر باشم که جرقه‌اش را همین‌روزها و توی همین ثانیه‌ها زده‌ام،قلم خوبی برای نوشتن ندارم و نوشتن‌ را لزوما برای خوانده شدن انتخاب نکرده‌ام.
Designed By Erfan Powered by Bayan