دِلانه :))

آهنگ‌م رو پلی کردم،شدم مثل همون وقتایی که می‌گفتم انگاری یه چیزایی اومدن روی مغزم و اجازه‌ی فکر کردن به‌م نمی‌دن،نمی‌دونم این نشونه‌ی خوبی ه یا بد،این هفته‌ و هفته‌ی قبل‌ترش رو بی‌استرس و حال بد گذروندم دیگه مثل قبلاترها فکرم مشغول نشدن‌ها نشد،امروز وقتی ف داشت میومد استرس و حال بدش یهویی لب‌ریز شد و زد زیرگریه اما من مثل همیشه نبودم،مثل همیشه که برای حالِ بد آدما وقت می‌ذاشتم و سعی می‌کردم بفهمم‌شون نبودم،رد شدم رفتم زیر اون درخت بزرگِ روی نیمکت نشستم و به این فکرکردم که کارم درست بود؟اما من روزای قبل و قبل‌ترش هم متوجه شده بودم انگار نگاه‌ش رو ازم دریغ می‌کنه،پس شاید کار خوبی کردم نرفتم ببینم چی شده بود!

ریز و درشت خودم رو برسی می‌کنم می‌بینم هر روز یه‌کارایی انجام دادم که تقریبا درست نبوده،دلم می‌خواست کم و کم‌ترشون کنم،دیگه نمی‌دونم باید چطوری با آدما رفتار کنم یا چی رو از کی انتظار داشته باشم،شایدم بهتره اصلا از هیچ‌کس انتظاری نداشته باشم آره این به‌تره!

این‌روزا یادِ حرف ۳ سال پیشش میوفتم،دانشگاه تهران گفتن‌ش و همه‌ی فکرایی که اون موقع به ذهن‌مون می‌رسید و حالا شاید دور به نظر برسن :)) حداقل برای من!اما دلم می‌خواد هرجای دنیا ام که رفتم بالاخره یه روزی برسه که یه‌جوری اونم برسه همون‌جای دنیا :)) 

بیاید به چیزای خوب فکر کنیم مثلا این‌که هر روز تمام کارامون انجام شده مثلا این‌که آخرشب با رضایت کامل می‌خوابیم مثلا این‌که به بایدهامون رسیدیم و حرفای مسخره‌ی هزارویک آدم مسخره رو نقض کردیم :))

نهادن نامِ"دیوانه"بر من هیچ اغراق نیست.
دختری هستم که دیوانه‌وار دنبال کردن رویاهایش را الویت زندگی‌ش می‌داند از آن دسته آدم‌هایی که واقع بینی را بر احساس و هر‌آنچه که از حس،دِل و مشتقات آن نشئت می‌گیرند ترجیح می‌دهد،قرار است روزی اتفاقی را نظاره‌گر باشم که جرقه‌اش را همین‌روزها و توی همین ثانیه‌ها زده‌ام،قلم خوبی برای نوشتن ندارم و نوشتن‌ را لزوما برای خوانده شدن انتخاب نکرده‌ام.
Designed By Erfan Powered by Bayan