درخود بطلب هرآن‌چه هستی که تویی ؛)

دیروز وقتی داشتم با اون دختره‌ی ناشناسی که همیشه میومد گوشه‌ی کلاس‌مون می‌نشست و با کسی کاری نداشت حرف می‌زدم یک‌هویی وسط حرف زدن‌م با لب‌خند خوشگلش‌ و برق چشمای سبزش گفت ازت خوشم میاد ها :)) فکر کنم با همون یه حرف‌ش کل خستگی قبل‌ش رو از یادم برد :)) همیشه فکر می‌کردم توی مواجه شدن با آدم‌های جدید زیادی دست و پام رو گم می‌کنم ولی انگار دیروز تجربه‌ی موفقی بود :))

چهار روز و خورده‌ای مونده به سی‌ویکم،احساس ناتوانی در تمام کردن برنامه‌ به‌م دست داده :))) فکر کنم هفتاد و چند روز دیگه بعد از این‌که خوش‌حال از صندلی‌م پا می‌شم دلم برای همه‌ی روزای قبل‌ش تنگ می‌شه،حتی برای آدم‌هایی که توی این یک‌سال تازه شناختم‌شون :))

همیشه وقتی به میم می‌رسم و توی جمله‌هاش می‌گه کاش به‌ش میگم باید رو با کاش عوض کن شاید اتفاقای بهتری افتاد،اما الان خودم می‌خواستم ته حرفام بنویسم ای‌کاش اون اتفاق خوبی که منتظرشم بیوفته،حالا من‌م جاش رو به باید می‌دم من باید بتونم همون چیزی که منتظرشم رو رقم بزنم فارغ از همه‌ی خستگی‌هایی که ممکنِ پیش بیاد فارغ از همه‌ی انرژی‌های منفی ^__^

نهادن نامِ"دیوانه"بر من هیچ اغراق نیست.
دختری هستم که دیوانه‌وار دنبال کردن رویاهایش را الویت زندگی‌ش می‌داند از آن دسته آدم‌هایی که واقع بینی را بر احساس و هر‌آنچه که از حس،دِل و مشتقات آن نشئت می‌گیرند ترجیح می‌دهد،قرار است روزی اتفاقی را نظاره‌گر باشم که جرقه‌اش را همین‌روزها و توی همین ثانیه‌ها زده‌ام،قلم خوبی برای نوشتن ندارم و نوشتن‌ را لزوما برای خوانده شدن انتخاب نکرده‌ام.
Designed By Erfan Powered by Bayan