این درد،زِ حد رفت ..

دل‌م رو گرفتم توی دستم این‌ور و اون‌ورش می‌کنم،آدمای زیر دو سه لایه سلول مرده رو می‌کشم بیرون برای خودم احیاشون می‌کنم،مثل این می‌مونه که به زور کسی رو برداری فکرشو بذاری وسط روزات و به‌ش زل بزنی بگی ببین دارم به‌ت فکر می‌کنما،ببین پشتِ هر یه دونه لپ‌ گل‌انداختنی یه یاد از حرفا و چهره‌ی شماست‌ها،ولی خب که چی؟

یاد اون خانم چادری‌ه افتادم که عصرای دوشنبه و چهارشنبه میومد می‌نشست روی اون صندلی سفیدِ بافتنی‌ش رو می‌گرفت دستش و از زیر عینک مستطیلی‌ه بنددارش که درست عینِ مامان بزرگا می‌کردش،به‌مون نگاه می‌کرد و بعدش که متوجه بی‌انرژی بودن‌مون می‌شد ظرف میوه‌ش رو از کیف‌ش میاورد بیرون و به‌مون تعارف می‌کرد یادِ اون شبی میوفتم که تنها بودم و فقط من و خودش بودیم وقتی کارم تموم شد و داشتم وسایلم رو مرتب می‌کردم که آماده‌ی رفتن شم ازم کلی سوال کرد و ته‌ش گفت خیلی به‌ت می‌خوره اون شغلی که گفتی  ؛)) یادش میوفتم،نه یاد همه‌ی آدمایی که این حرفُ به‌م زدن میوفتم و دل‌م هرّی با یه نکنه ... می‌ریزه!احساس می‌کنم یه مسئولیت سخت و سنگین روی دوشمِ که این آخریا دارم جا می‌زنم،ولی می‌دونم که امروز آخرین فرصتِ این خسته بودن‌ست ؛)

نهادن نامِ"دیوانه"بر من هیچ اغراق نیست.
دختری هستم که دیوانه‌وار دنبال کردن رویاهایش را الویت زندگی‌ش می‌داند از آن دسته آدم‌هایی که واقع بینی را بر احساس و هر‌آنچه که از حس،دِل و مشتقات آن نشئت می‌گیرند ترجیح می‌دهد،قرار است روزی اتفاقی را نظاره‌گر باشم که جرقه‌اش را همین‌روزها و توی همین ثانیه‌ها زده‌ام،قلم خوبی برای نوشتن ندارم و نوشتن‌ را لزوما برای خوانده شدن انتخاب نکرده‌ام.
Designed By Erfan Powered by Bayan