ته‌مانده‌های اسفند!

توی این چند ماهِ آخر همه‌چیز به هم ریخته‌تر از قبل شده شدم درست مثل این نخایی که از قرقره‌شون باز شدن پیچیدن توی خودشونُ جدا کردن‌شون سختِ،نمی‌دونم مسئله به این سادگی رو چطور نمی‌تونم توی خودم حل‌ش کنم همه‌ی این به هم پیچیدگیا با جوابِ دادن سوالِ می‌خوام یا نمی‌خوامِ توی مغزم باز می‌شه،اما مسئله این‌جاست که می‌خوام؟اگر می‌خوام چرا سعی نمی‌کنم موانعی که خودم گذاشتم رو بردارم و به راه‌م ادامه بدم،نمی‌خوام؟پس دارم با چی مبارزه می‌کنم؟چرا دارم این‌قدر سر چیزی که نمی‌خوام دروناً اذیت می‌شم؟نه مطمئنم مسئله هرچی باشه نخواستن نیست یه چیزی یه صدایی خیلی آروم داره می‌گه این خواستن‌ت رو محکم تر پاش بایست،محکم تر به خودِت بگو که باید بتونی ممکن‌ش کنی!

وقتی دلم شروع می‌کنه به بهانه گرفتن باید با یکی حرف بزنم کسی که مسبب اون بهانه گرفتنِ دلم شده،پنج‌شنبه شب بود با همون حالت و لحن همیشگی‌م اسمش رو صدا کردم،اونم انگار که روز قبل‌ش اتفاقی نیوفتاده باشه که افتاده بود و مقصر نصفِ نیمه‌ش من بودم جوابم رو می‌داد،باید از یه جایی شروع می‌کردم به صحبت کردن اما با همون لحنِ عادی‌م،شروع کردم و حرفی که می‌خواستم رو زدم،من همون آدم و با همون حالت بودم اما تهِ دلم استرس داشتم که شاید با این حرف‌م خودمُ زیادی وابسته نشون دادم،جوابِ خوبی نگرفتم بحثِ خوبی شکل نگرفت ادامه‌دار شد گفتم و گفت،آخرش که کاملا مطمئن‌ شده بودم دارم برای همیشه تموم می‌کنم این بحثُ و مطمئن بود که زیادی به‌م برخورده و اگر فردِ دیگه‌ای بود قطعا جوابای محکم تری رو به‌ش می‌دادم،خداحافظی کردم و بلافاصله جواب داد،جدی گرفتی؟!خوش‌حال بودم که همه‌ی اون حرفا و جواب دادناش جدی نبوده! اما هرچه‌قدر مرور می‌کنم اتفاق افتاده رو می‌بینم یه جاهایی‌ش اصلا به شوخی و جدی نبودن نمی‌خوره،شاید همه‌ی اون صحبت‌ها باعث شه بالاخره بتونم حضورش رو کم‌رنگ تر کنم و این‌قدر به خودم سخت نگیرم!

از درس و آینده و شغلی که قراره این‌روزا با تلاشم تعیین کننده‌ش باشم می‌رسم به بحث کردن و دل‌مشغولی‌های اشتباهی که قبلا‌ هم شنیده بودم و جدی نگرفته بودم،به اندازه‌ی کافی توی این مسئله گیر کردم و جنگیدم براش فکر کنم لازمِ تموم‌ش کنم،چیزای مهم تری‌ هم هست مثل این‌که هفتم قراره یکی از مهم‌ترین و جدی‌ترین آزمون‌هام رو بدم،مثل این‌که اگر همین چندماهِ آخر رو تمرکز نداشته باشم حسابی پشیمون می‌شم،فکر کردن به این‌که خدای ناکرده یک‌سالِ دیگه باید همین‌قدر و شاید بیشتر هر روزش رو استرس بکشم دیوونه‌م می‌کنه پس رفتاری ازم سر نمی‌زنه که بعدا ترها پشیمون بشم و حسرتِ این روزهام رو بخورم،من مجبور به تلاش کردن و دیوانه‌وار خواستنِ چیزی‌م که بارها نقشه‌ی رسیدن به‌ش رو توی مغزم مرور کردم!

tahi :D
۰۵ فروردين ۹۷ , ۱۳:۲۸
کامنت پستت بسته بود مجبور شدم بیام واسه این یکی کامنت بدم
:))))
موفق باشی و به هدف هات برسی عزیزم

پاسخ :

سلااام ^____^😍💚
ممنونم‌ مهربون جان،انشاالله ^__^ فعلا که باید تنبلی هام رو جبران کنم حسابی خوابیدم :)))))
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
نهادن نامِ"دیوانه"بر من هیچ اغراق نیست.
دختری هستم که دیوانه‌وار دنبال کردن رویاهایش را الویت زندگی‌ش می‌داند از آن دسته آدم‌هایی که واقع بینی را بر احساس و هر‌آنچه که از حس،دِل و مشتقات آن نشئت می‌گیرند ترجیح می‌دهد،قرار است روزی اتفاقی را نظاره‌گر باشم که جرقه‌اش را همین‌روزها و توی همین ثانیه‌ها زده‌ام،قلم خوبی برای نوشتن ندارم و نوشتن‌ را لزوما برای خوانده شدن انتخاب نکرده‌ام.
Designed By Erfan Powered by Bayan