دل‌مشغولی‌های شبانه!

۰۰:۴۱
- امشب؛
برخلافِ یک‌هفته‌ی گذشته و روزایی که ازاین هفته تا این‌جا سپری شد حسِ خوبی نداشتم،نمی‌گم حرف‌های کنایه‌دار خانم ذ حال‌م رو بد کرد نمی‌گم این‌قدر بچه بودن بچه‌ها حال‌م رو بد کرد کلا فکر نمی‌کنم دلیل‌ش هیچ کدوم از اتفاقاتِ سرشب بوده باشه،اما حالِ خوبی نداشتم و ندارم و خواب‌م نمی‌بره،فکر می‌کنم بیشتر احساسِ ترس باشه،فرار از واقعیتِ زشتی که خودم ساختمش،همه‌چیز داره نزدیک و نزدیک‌تر می‌شه و این نزدیک بودنِ و این‌که فکر می‌کنم هنوز مونده تا بتونم این همه چیز رو جمع و جور کنم حسابی اذیت‌م می‌کنه،خوابم نمی‌بره،حتی بدتر گریه‌م نمیاد حتی بدتر نسبت به این حالم دارم بی‌تفاوت می‌شم!
کی گفته فقط باور داشتن می‌تونه همه چیز رو درست کنه؟این‌بار برخلافِ همیشه که آدما حالم رو بد می‌کردن خودم حالِ خودم رو بد کردم،چطوری می‌تونم این‌قدر بی‌دغدغه باشم که راحت بخوابم این‌قدر فکرم خالی باشه که راحت بخندم و گذر زمانُ نگاه کنم،چطوری می‌تونم؟چطوری می‌تونم هربار که به خودم قول می‌دم خلاف‌ش رو به خودم ثابت کنم؟!
دور شدنِ کسی که بیشتر از همه شبیه به خودِ آدمِ دردناک و کشنده‌ست،دوباره دارم تجربه‌ش می‌کنم؟
نهادن نامِ"دیوانه"بر من هیچ اغراق نیست.
دختری هستم که دیوانه‌وار دنبال کردن رویاهایش را الویت زندگی‌ش می‌داند از آن دسته آدم‌هایی که واقع بینی را بر احساس و هر‌آنچه که از حس،دِل و مشتقات آن نشئت می‌گیرند ترجیح می‌دهد،قرار است روزی اتفاقی را نظاره‌گر باشم که جرقه‌اش را همین‌روزها و توی همین ثانیه‌ها زده‌ام،قلم خوبی برای نوشتن ندارم و نوشتن‌ را لزوما برای خوانده شدن انتخاب نکرده‌ام.
Designed By Erfan Powered by Bayan