می‌گویم که بماند :)

یه وقتایی فکر می‌کنم توی این هفت‌سالی که تماماً با آدم‌های پرادعا و خودپرفکت پندار روبه‌رو بودم آقای ک. اولین و دوست‌داشتنی‌ترین آدمی بود که دیدم،هر چهارشنبه‌ای که بدون تلاش و خوندن درسایی که به‌مون داده رفتم کلاس‌ش یه احساس خجالت‌زدگی خیلی بدی همه‌ی وجودم رو گرفته،احساسی که کم پیش میاد برام :)) داشتم فکر می‌کردم تا تموم شدن چهارشنبه‌ و پنج‌شنبه‌های پراضطراب‌ش و چهره‌ی آروم‌ش چیزی نمونده همه‌ش ۲-۳ ماهِ دیگه و اگه یه وقت نتونم جبران کنم زحمتاشُ احتمالا از خجالت‌زدگی می‌میرم :))

بعد از سه ماه تابستون و یه عالمه ماه از سال هنوزم که هنوز منُ نمی‌شناسه گاهاً وقتی خیلی آزموناش رو گند زدم نیگام می‌کنه و با حالت تعجب برانگیزی می‌گه خانم ص. چرا؟نیگاش می‌کنم و ذوب شدن‌های متوالی ... :)) همیشه توی این صدا زدن‌هاش هم ناراحت شدم و هم خوش‌حال،ناراحت از خراب کردن و خوش‌حال از این‌که وای بالاخره اسم‌م ُ یاد گرفت :)) اما انگار اسم‌م رو یادش میاد و زود فراموش می‌کنه باز دیروز‌ وقتی می‌خواست ببینه با این قیافه‌ی مظلومی که به خودم گرفتم چه‌قدر یادگرفتم درسشُ یادش نمیومد اسم‌م رو :)) 

نمی‌دونم چطوری ممکن یه روزی این عصرهای چهارشنبه و خستگی‌هاش رو یادم بره یا این‌که بستنی خوردن و تولد گرفتنارو :)) دیروز می‌گفت بچه‌ها امیدوارم این سنت مبارک تولدتون رو چهارشنبه گرفتن تا آخر سال ادامه پیدا کنه که بستنی خوردن‌مون پابرجا باقی بمونه :)) و ریز ریز زد زیر خنده :-قلب‌ب‌ب 

دوست داشتن‌ش انکارناپذیرترین احساس برام ^^ ❤️

tahi :D
۰۶ بهمن ۹۶ , ۰۹:۰۰
^________^
لذت ببر 

پاسخ :

چشم ^^❤️
نهادن نامِ"دیوانه"بر من هیچ اغراق نیست.
دختری هستم که دیوانه‌وار دنبال کردن رویاهایش را الویت زندگی‌ش می‌داند از آن دسته آدم‌هایی که واقع بینی را بر احساس و هر‌آنچه که از حس،دِل و مشتقات آن نشئت می‌گیرند ترجیح می‌دهد،قرار است روزی اتفاقی را نظاره‌گر باشم که جرقه‌اش را همین‌روزها و توی همین ثانیه‌ها زده‌ام،قلم خوبی برای نوشتن ندارم و نوشتن‌ را لزوما برای خوانده شدن انتخاب نکرده‌ام.
Designed By Erfan Powered by Bayan