چرخشِ دوباره‌ی چرخ گردون.

مامان می‌گه از وقتی رفته خونه سوتُ کورِ می‌گه به‌م خوش نمی‌گذره،همه‌ش دو روزِ ندیدیم‌ش ولی دل‌مون پیچیده به‌ خودِشُ تنگ‌ترین شده براش،مامان راست می‌گه من‌م دستُ دلم به هیچ‌کاری نمی‌ره حتی درس خوندن :'(

- زودتر برگرد 💙

دوباره فرصت کردم اون برگه‌ی زرد رو درستش کنم و ازین به بعد حواسم بیشتر به کارام باشه،صبحی به طور غیرقابل باوری ساعت ۶ بدونِ این‌که احساس خوابُ خستگی داشته باشم از خواب پاشدم صبحانه خوردمُ آسمونِ ابری و اون هوایِ قشنگُ دیدم و تند تند برای دوی ماراتُن روزانه‌م خودمُ آماده کردم،این‌که هر روزت از روز قبل ترش بهتر باشه خودِش نشونه‌ست،شاید دارم کم‌کم بعد این همه تنبلی به خودم می‌آم،نمی‌دونم ولی امیدوارم این‌طوری باشه 💙😍

ساعت یازده بود که تبلت رو از جای همیشگی‌ش برداشتم و خواستم بزنم شارژ شه که دیدم ا. جان سه‌بار زنگ زده و چک نکردم و ندیدم، به‌ش اس‌ام‌اس زدم که درستِ از زنگ زدن‌ت بالغ بر ۱۰ ساعت می‌گذره ولی حواسم نبود اصلا این‌روزا احساس می‌کنم بی‌معرفت‌ترین روزگار شدم قبلا آ دلم خیلی زود به زود طاقت‌ش تموم می‌شد و بلافاصله باید صداشُ می‌شنیدم که آروم شم و برم به ادامه‌ی کارام برسم اگه این حالتِ که دیگه مثل قبل نیستم به خاطر اینِ که دوست داشتن‌م به‌ش عمیق‌تر شده خب راضی‌م اصلا بذار همین‌طوری بمونیم همین‌طوری از دور دوسِت داشته باشم،هِی می‌خوام جلوی خودم رو بگیرم و توی نوشتن‌ آروم تر باشم ولی سختِ خیلی سختِ.

نهادن نامِ"دیوانه"بر من هیچ اغراق نیست.
دختری هستم که دیوانه‌وار دنبال کردن رویاهایش را الویت زندگی‌ش می‌داند از آن دسته آدم‌هایی که واقع بینی را بر احساس و هر‌آنچه که از حس،دِل و مشتقات آن نشئت می‌گیرند ترجیح می‌دهد،قرار است روزی اتفاقی را نظاره‌گر باشم که جرقه‌اش را همین‌روزها و توی همین ثانیه‌ها زده‌ام،قلم خوبی برای نوشتن ندارم و نوشتن‌ را لزوما برای خوانده شدن انتخاب نکرده‌ام.
Designed By Erfan Powered by Bayan