۸۹-وی بی‌اعصاب است

ساعت ۲:۲۷ دقیقه بامدادِ و فکر کردن آن‌چنان فشاری بر من متحمل کرده که مجبورم کرده بیامُ بنویسم،قبلا فکر می‌کردم بدِ آدم کسی رو برای صحبت کردن نداشته باشه ولی نه حداقل این‌طوری که فقط خودِت شنونده‌ی حرفای خودت باشی کسی این ما بین پیدا نمی‌شه که قضاوتت کنه یا یه وقت وسط حرفاش به جای دل‌داری دادن به‌ت علیه‌ت صحبت کنه و بگه از اول‌شم حق با تو نبوده،من تنها چیزی رو که ترجیح می‌دم این‌طور مواقع بشنوم اینِ که تماماً حق "با توعه" تو حق داری از فردِ ایکس و زِد به دلیل فلان رفتار ناراخت باشی،تو حق داری.

خوبه همیشه آدم قبل از بروز دادن احساس‌ش حالا چه خشم چه دلتنگی و بقیه‌ش فکر کنه که یه وقت بی‌گدار به آب نزنه که یه وقت بعد ابرازش پشیمون نشه دست‌شُ بذاره زیر چونه‌ش بگه اوه دختر چه اشتباهِ بزرگی کردی،چه اشتباهِ بزرگی کردی که بعد یه عذر خواهی و چهارتا حرفِ اشتباه کردمُ ببخشیدی که ماه‌ها منتظر "واقعی‌ش" بودی کوتاه اومدی و فورا بخشیدی‌ش و از احساس‌ت اخیرت گفتی،باید می‌شناختم باید آدما و ذات‌شون رو می‌شناختم که به قولِ خودش این زیاد بودنِ باعث تصوراتِ به قولِ اون غلط و از نظر من درست شد باید می‌فهمیدم اون‌ نمی‌تونه بعد وابستگی‌ای که براش پیش اومده از کنارش به این راحتی بگذره و بازم خودشُ تماماً در اختیار منی بذاره که توی گذشته‌ش بودم،منی که همیشه بودم توی هر حالی با هر توانی،من احساس‌مو گفتم و جرئت کرد برای چندمین بار حال خوب‌مو خراب کنه،باید می‌فهمیدم آدمی که رفتُ اگر با پای خودشم برگشت دیگه نباید مثل قبل به‌ش اعتماد کردُ تو مسیر دوست داشتن قرارش داد :)) عصبانی بودم از خودم از این‌که چطور نتونستم به قول ا. همون دختر بی‌نهایت مغروری باشم که تمام سعی‌شُ می‌کرد نِگاهش م به این آدمای اشتباهی برخورد نکنه :)) حالا که نقطه‌ی ضعف‌مو صاف گذاشتم جلوش یعنی اون آدمِ قویِ قبلی نیستم؟نه قطعا نه من همونم که این نقطه ضعف مسخره رو با تمامِ توانم باید بزنمش کنار.

همه‌ی این اتفاقا که هر روزُ هر روز تکرار می‌شه فقط حسِ منُ نسبت به آدمایی که باهاشون هیچ وجه مشترکی ندارم بدتر می‌کنه،چطور ممکنِ توی یه بازه‌ای از زمان منی که این همه با این آدما متفاوت بودم باهاشون کنار اومدم و حتی احساسِ خوبی داشتم مابین‌شون؟ :))

همه‌ی حرفم اینِ که اشتباهی اعتماد کردم برای چندمین بار و حالا بازم باید همون آدم قبلیِ باشم ولی نمی‌دونم کارم درسته یا نه فقط این‌که توی وضعیت بدونِ استقامتی م و هر لحظه ممکنِ یه تیکه از چیزی که فکر می‌کردم درستش کردم خراب شه،مثلا همین دیروز بود که داشتم می‌گفتم مشغله‌ی ذهنی‌مُ تموم‌ش کردم ولی تموم که نشد هیچ مقدمه‌ی اتفاق بعدی شد :)) گاهی فکر می‌کنم باید قابلیتِ خوندن ذهن آدما رو داشتیم اصلا انصاف نیست که بین یک عالمه آدم با تفکراتِ مختلف و خوی و رفتارای مختلف رها شیم و خودمون بخوایم دونه به دونه‌شون رو کشف کنیم و جدا کنیم سخت و وقت‌ گیره و کارای مهم تری جز شناختِ آدما هست اما مگه می‌شه به سمتِ شناخت نریمُ تنهایی دووم بیاریم؟نمی‌دونم شاید بشه فکر کنم همین طوری کم‌کم می‌رسم به یه جایی و یه نقطه‌ای که تنها بودنُ تجربه می‌کنم،به قول م. آدم باید از تنهاییاش لذت ببره آدم باید تو تنهاییاش بگرده خودشُ پیدا کنه :)

باید بگردمُ آرامش‌مو پیدا کنم می‌دونم هرجایی باشه و هر تعریفی ازش داشته باشم بینِ نگاهای سنگین و پر از نفرتٍ اون آدمای بیرون نیست می‌دونم ما بین حرف زدنای ساده‌ی منُ ا. ـست ما بین دل مشغولیای همیشگی منُ م. ـست :)

اینا رو این‌جا ثبت می‌کنم که یاد بگیرم بی‌خودی خودمُ برای آدمایی که قرار نیست گوشه‌ای از زندگی‌م رو پر کنن لِه نکنم.

tahi :D
۱۱ آذر ۹۶ , ۱۷:۵۸
چه قدر خوبه اون عکس بغل وبلاگت ^^

پاسخ :

^^😄
نهادن نامِ"دیوانه"بر من هیچ اغراق نیست.
دختری هستم که دیوانه‌وار دنبال کردن رویاهایش را الویت زندگی‌ش می‌داند از آن دسته آدم‌هایی که واقع بینی را بر احساس و هر‌آنچه که از حس،دِل و مشتقات آن نشئت می‌گیرند ترجیح می‌دهد،قرار است روزی اتفاقی را نظاره‌گر باشم که جرقه‌اش را همین‌روزها و توی همین ثانیه‌ها زده‌ام،قلم خوبی برای نوشتن ندارم و نوشتن‌ را لزوما برای خوانده شدن انتخاب نکرده‌ام.
Designed By Erfan Powered by Bayan