ماهیچ‌مانِگاه!

چشمام رو بستم و پرت شدم به دویستُ بیستُ دو روز بعد،گفتم نکنه یه وقت بعد اون اتفاق بزرگِ که مث بیگ بنگِ زندگی‌م می‌مونه نابود شم و هیچ اثری ازم نمونه،دیدم ممکنِ،ممکنِ نابود شم و هیچّی ازم نمونه ممکنِ بخورم به درای بسته و صاف بیوفتم و تموم شم،فکر کردم چرا باید این‌طوری شه دیدم من جمله‌ی از شما حرکت از خدای مهربون‌تون برکت رو نقض کردم رفته من صرفا جلبک‌وار دارم زندگی می‌کنم و چسبیدم به یه گوشه بی‌حرکت و لعنت به این طرز زندگی کردن :) 

کآش از این حرفای همیشگی‌م نباشه که تا شب خوابیدم فردا همون جلبکِ سابق باشم :)

فقط فردا شب شه زودتر و ببینم که شده یه شب رو با رضایتِ از ته دلم بخوابم :) دوباره حرکت :) 

بلوط ||
۰۴ دی ۹۶ , ۱۰:۵۵
حرکت :))

پاسخ :

بعله حرکت :)) آدم وقتی برای چیزی که هدف قرارش داده قدمی بر نمی‌داره قطعا لیاقت‌ش نرسیدن به‌ش ه :)) تلخِ ولی😓
نهادن نامِ"دیوانه"بر من هیچ اغراق نیست.
دختری هستم که دیوانه‌وار دنبال کردن رویاهایش را الویت زندگی‌ش می‌داند از آن دسته آدم‌هایی که واقع بینی را بر احساس و هر‌آنچه که از حس،دِل و مشتقات آن نشئت می‌گیرند ترجیح می‌دهد،قرار است روزی اتفاقی را نظاره‌گر باشم که جرقه‌اش را همین‌روزها و توی همین ثانیه‌ها زده‌ام،قلم خوبی برای نوشتن ندارم و نوشتن‌ را لزوما برای خوانده شدن انتخاب نکرده‌ام.
Designed By Erfan Powered by Bayan