ما به صبح باغِ بهارون دل‌ بستیم ^^

چه‌قدر شناختن آدما سخته و چه‌قدر دوست ندارم کسی رو قضاوت کنم،می‌دونی به چی فکر می‌کنم؟به این‌که کاش از اول‌ش یکی مثل اون می‌شدم که بودن و نبودن‌ش مشخص نباشه که همین‌قدر مجهول باشم توی نِگاهای بقیه‌ و نتونن بفهمن الان چمه،البته هیچی‌م هم که شبیه‌ش نباشه این تو خودم بودنِ خیلی شبیه‌ش شده.
دلم می‌خواد بشینم و بنویسم و بنویسم ولی آخر این همه نوشتن به خودم بیام و پاشم یکم از این همه حرفایی که زدم خجالت بکشم و درست شم،دیگه از لب‌خنداش هم نِگاه‌مو قایم می‌کنم که نکنه ...
می‌خواستم از اینایی باشم که بلدن بی بهونه خوش‌حال و دیوونه باشن و همه‌چیزشون طبق خواسته‌شون باشه نشد یعنی تا الان‌ش هِی نشد ولی خب خودم باید این حالتُ درستش کنم دیگه الان شاید وقت‌ش نباشه شاید یکم زیادی دیر شده باشه ولی خب از این‌جا به بعدشو که می‌تونم همون‌قدر دیوونه‌وار که تصورش می‌کردم زندگی کنم،حرفای دیروزشُ یادم میاد حرفای امروز ش رو هم می‌ذارم کنارشون اما یه چیزی این وسط غلطِ اوهوم اون من‌ و طرز نِگاه و فکر کردن و عمل کردن‌م ام،من هنوز لوزر بودنُ قبول نکردم پس هنوزم می‌شه امیدُ زنده از من بیرون کِشید هنوزم می‌شه دست‌ش رو گرفت و رشدش داد.
من به خودم من به حرفات من به کارایی که قراره انجام بدم ایمان دارم.
نهادن نامِ"دیوانه"بر من هیچ اغراق نیست.
دختری هستم که دیوانه‌وار دنبال کردن رویاهایش را الویت زندگی‌ش می‌داند از آن دسته آدم‌هایی که واقع بینی را بر احساس و هر‌آنچه که از حس،دِل و مشتقات آن نشئت می‌گیرند ترجیح می‌دهد،قرار است روزی اتفاقی را نظاره‌گر باشم که جرقه‌اش را همین‌روزها و توی همین ثانیه‌ها زده‌ام،قلم خوبی برای نوشتن ندارم و نوشتن‌ را لزوما برای خوانده شدن انتخاب نکرده‌ام.
Designed By Erfan Powered by Bayan