سخت خسته‌ام

وقتی داشتم توی اون تاریکی اطراف‌مو نیگا می‌کردم و تنها بودنُ احساس می‌کردم وقتی به‌ش وقتی به‌شون نگاه می‌کردم،انتهای نگاه‌م انتهای حرفای نزده‌م این بود که چطوری؟ :) چطوری وقتی تنهایین گذرتون به من میوفته فقط و اسم خودتون رو می‌ذارید دوست و احساس‌تون رو از مشتقات اسمی که گذاشتید درست می‌کنید و بیان می‌کنید و انتظار باور کردن‌ش رو ازم دارید؟!

چرا دوباره داره اتفاقات قبلی تکرار می‌شه وهیچی خوب پیش نمی‌ره؟ :'(

نهادن نامِ"دیوانه"بر من هیچ اغراق نیست.
دختری هستم که دیوانه‌وار دنبال کردن رویاهایش را الویت زندگی‌ش می‌داند از آن دسته آدم‌هایی که واقع بینی را بر احساس و هر‌آنچه که از حس،دِل و مشتقات آن نشئت می‌گیرند ترجیح می‌دهد،قرار است روزی اتفاقی را نظاره‌گر باشم که جرقه‌اش را همین‌روزها و توی همین ثانیه‌ها زده‌ام،قلم خوبی برای نوشتن ندارم و نوشتن‌ را لزوما برای خوانده شدن انتخاب نکرده‌ام.
Designed By Erfan Powered by Bayan