این‌چنین می‌گذرد.

"همون لحظه‌ای رو یادم میاد که نگار دست‌ش انداخته بود دورم و بغل‌م کرده بود همون لحظه‌ای که سارا داشت به‌مون می‌خندید و از مکمل بودن‌مون می‌گفت همون لحظه‌ای که مارال داشت کیک‌آیِ مامان پخت‌ش رو به زور می‌خورد همون لحظه که شقایق بی دلیل داشت به‌.."

داشتم پیش نِویس ها رو چِک می‌کردم که دیدم‌ش،ته قلبم لرزید چون ال‍ان با گذشت حداقل دوسال از این اتفاقا دیگه ادامه‌ش رو یادم نمیاد،نه حتّی صحنه‌ش رو یادم نمیاد و گذرِ عمرِ،انگاری همین دیروز بود که از جدا شدن از سارایی که فقط برام سارا نبود بعض کرده بودم و نمی‌ترکید،حال‍ا ماه‌هاست ازش بی‌خبرم،حال‍ا سال‌هاست از این دل‌خوشیا ندارم.

نهادن نامِ"دیوانه"بر من هیچ اغراق نیست.
دختری هستم که دیوانه‌وار دنبال کردن رویاهایش را الویت زندگی‌ش می‌داند از آن دسته آدم‌هایی که واقع بینی را بر احساس و هر‌آنچه که از حس،دِل و مشتقات آن نشئت می‌گیرند ترجیح می‌دهد،قرار است روزی اتفاقی را نظاره‌گر باشم که جرقه‌اش را همین‌روزها و توی همین ثانیه‌ها زده‌ام،قلم خوبی برای نوشتن ندارم و نوشتن‌ را لزوما برای خوانده شدن انتخاب نکرده‌ام.
Designed By Erfan Powered by Bayan