چِشمانمان را به رویِ آینده باز می‌کنیم.

می‌خوام از چند سالِ بعد بنویسم،زمانی که احتمال‍ا بزرگ‌ شدم احتمال‍ا به همه‌ی قول‍ایی که به خودم دادم عمل کردم و شدم همونی که همیشه تو ذِهنم بوده.

احتمال‍ا پنج یا چهار سالِ دیگه هیچ وقت در حال فیزیک حل کردن و سر و کله زدن با قرقره و دینامیک و بقیه‌ش نباشم هیچ‌وقت از رسیدنِ به جوابِ درست‌شون این‌طوری دهن‌م گشاد نشه و ذوق نکنم،احتمال‍ا جایِ همه‌ی این کتاب تستایِ دوست‌داشتنی‌م کِتاب زیست‌های مختلفی دارم که هر وقت می‌رم و بازشون می‌کنم و ساعت‌ها توشون غرق می‌شم گذر زمان رو احساس نمی‌کنم،احتمال‍ا اون موقع دیگه برای درس خوندن ساعت رو نمی‌ذارم جلوم تا زمان بگیرم و ببینم که چند ساعت شده و چیکار کردم،اون موقع دیگه مجبور نیستم به ازای هر کم یا زیاد خوندنی برای کسی توضیح بدم که چرا!

احتمال‍ا اون موقع دیگه مجبور نباشم ساعتایِ درس خوندنم رو بشمرم و از کم و زیاد شدن‌شون حالتِ لب‌خند و صورتم تغییر کنه،پنج سالِ بعد وقتی میام آرشیو این‌جا رو می‌خونم یادم میاد یه روزِ یک‌شنبه‌ای در حالی که همه‌ی کِتابام در به هم ریخته ترین حالت‌شون بودن و از باز بودن کِتاب زیست کنارم احساس لذت می‌کردم اومدم و اینُ نوشتم و خیلی مخفیانه‌طور به خودم قول دادم پنج‌سالِ آینده همین‌طوری باشه که تصورش کردم.

زِندگی هنوز خوشگلیاش رو داره فقط کافیِ چشمامون رو بازتر کنیم و از همه‌ی خوشگلیاش احساس رضایت کنیم(:

حالِ خیلی خوبی ِ

نهادن نامِ"دیوانه"بر من هیچ اغراق نیست.
دختری هستم که دیوانه‌وار دنبال کردن رویاهایش را الویت زندگی‌ش می‌داند از آن دسته آدم‌هایی که واقع بینی را بر احساس و هر‌آنچه که از حس،دِل و مشتقات آن نشئت می‌گیرند ترجیح می‌دهد،قرار است روزی اتفاقی را نظاره‌گر باشم که جرقه‌اش را همین‌روزها و توی همین ثانیه‌ها زده‌ام،قلم خوبی برای نوشتن ندارم و نوشتن‌ را لزوما برای خوانده شدن انتخاب نکرده‌ام.
Designed By Erfan Powered by Bayan