درونِ سینه قصه‌ی این آشفتگی بنهفته است.

جالب این‌جاست همین‌ که کتاب رو باز می‌کنم و می‌رم سراغ هزار و یک کارم کلمه‌ها چیده می‌شن کِنار هم حرف می‌شن میان توی مغزم و از هزار و یک کارم فقط یکی‌ش رو انجام می‌دم و اون‌قدر که ذهن‌م مشغول می‌شه که آخرش می‌فهمم همون یک کار رو هم درست انجام ندادم و این خوب نیست واقعا خوب نیست و نمی‌دونم چطوری از خودم همچین حالتی رو جدا کنم.

پناه آوردم به این‌جا که این‌جا حرف بزن‌م نه این‌که حرفا توی کله‌م بمونه و آشفته‌تر شم،بعد پنل اینجا رو ورود می‌زنم و تمامِ حرفا می‌پره ((: جالبِ واقعا [آشفته و عصبی :|]

فلش بک می‌زنم عقب ببینم چه انتظاراتی از خودم داشتم و چه میزانش رو برآورده کردم،

پارت یک:اول تابستون،خوش‌حال و ذوق زده و در حال حرفای گنده زدن و راضی از وضعیت به طورِ کامل و حتی طاقت ذره‌ای انتقاد نداشتن و وقتی به‌م می‌گفتن ببین،هنوز حرف‌شون شروع نشده بود قطع‌ش می‌کردم و می‌گفتم می‌شه نشنوم؟و من می‌تونم و شماها همه‌تون اون‌جا از دور دارید من رو می‌بینید پس قطعا نمی‌تونید اون‌قدر درک کنید و منُ بفهمید و ازتون انتظار بیشتری هم ندارم ولی لطفا حرف نزنید و بذارید کاری رو که دوست دارم انجام بدم چون معتقدم می‌تونم [و بعله روزی 8 ساعت حتّی بیش‌تر و با انگیزه می‌رفتم پِی هزار و یک کارم و روزگارِ خوبی بود]

پارت دو:آزمون داده و خسته بر می‌گردم آرزو می‌کنم کاش نمی‌رفتم و هزار و یک کاشِ دیگه،نتایج میاد و یه آهِ بلند می‌کشم و می‌گم من تقریبا خودم بودم پس چی مانع شد که نتیجه متعلق به من نباشه؟یه چیزی از درون می‌گفت تو فقط کارت رو می‌کردی امّا واقعا روی کاری که می‌کردی فکر می‎کردی یا ساعت‌ش مهم‌تر بود؟و بعدش با ناراحتی می‌گفتم ساعت‎ش،با خودم گفتم خب بعدی‌ش،قوی باش و خودتُ جمع کن.

پارت سه:سرماخوردگی خودِش رو سریعا بهم ملحق کرد و فرصت همه‌ی کارام رو گرفت سرماخوردگی وسطِ تابستون توی این هوا و فقط دلم میخواست بفهمم چرا؟به کدامین گناه وسطِ تابستون اونم درست وقتی که به خودم قول داده بودم نتیجه‌ی بعدی رو درست کنم چنین گلودردی باید بیاد سراغ‌م که با هیچ دارویی درست بِشو نباشه ((:

پارت چهار:آزمون می‌دهد بهتر از قبلی ولی نتیجه دل‎خواه نیست چون تلاشی برای درکار نبوده چون وقتی که باید خودِش می‌بوده و تلاش می‌کرده داشته با مرگ مبارزه می‌کرده.

پارت پنج:بعدی‌ش،یک هفته گذشته خوب یا بد گذشته و یک هفته ی دیگه فرصت هست اما الان جمعه سیزدهم مرداد من اومدم و از فراز و نشیب های این یک ماه که داشتم برای چیزی که می‌خواستم و می‌خوام به دست‌ش بیارم می‌نویسم چون امروز با انگیزه بیدار شدم و یک چیزی مثل خواب مسخره منُ تسخیر کرد و نشد که به اون چیزی که قرار بود تا الان انجام بدم برسَم،می‌دونم تا شب ساعت‌ها مونده،اما دل‌م می‌خواست حرف بزنم.

این یک ماه رو هر طوری بود گذروندم اما یک ماه و نیم دیگه رو به بهترین وجه می‌گذرونم و همه‌ی مشکلا رو یکی یکی پیدا می‌کنم و از خودم جداشون می‌کنم،نه هنوز برای خسته شدن و جا زدن خیلی زوده خیلی زیاد ((:

نهادن نامِ"دیوانه"بر من هیچ اغراق نیست.
دختری هستم که دیوانه‌وار دنبال کردن رویاهایش را الویت زندگی‌ش می‌داند از آن دسته آدم‌هایی که واقع بینی را بر احساس و هر‌آنچه که از حس،دِل و مشتقات آن نشئت می‌گیرند ترجیح می‌دهد،قرار است روزی اتفاقی را نظاره‌گر باشم که جرقه‌اش را همین‌روزها و توی همین ثانیه‌ها زده‌ام،قلم خوبی برای نوشتن ندارم و نوشتن‌ را لزوما برای خوانده شدن انتخاب نکرده‌ام.
Designed By Erfan Powered by Bayan