۴۳

انتظار برخلاف خیلی‌ها به من صبور بودن را یاد داده بود،انتظار حتی توانسته بود جملات کتابِ دینی دوم دبیرستان را که اکثر مواقع با خودم می‌خواندم و درک‌ش نمی‌کردم را درک کن‌م،می‌پرسید چطوری؟یک جمله‌ای بود که می‌گفت " انسان‌ها خدارا می‌خوانند یعنی باید بخوانند و صدایش بزنند می‌گفت باید خواسته‌هایشان را طلب کنند اما همه‌ی خواسته‌های آن‌ها براورده نمی‌شود تا می‌آمدی بپرسی چرا(؟) یک بند پایین‌ترش توضیح می‌داد،خدا چیزهایی را می‌داند و می‌بیند که شما نمی‌دانید و نمی‌بینید خدا از چیزهایی آگاهی دارد که شما آگاهی ندارید،خواسته‌ی شما ممکن است به ضررتان تمام شود و شما نمی‌دانید و توضیح‌های این چنینی" سطحی جمله‌اش را قبول می‌کردم چون می‌دانستم خدا می‌داند و من نمی‌دانم اما هیچ وقت نمی‌فهمیدم چطور آدم می‌تواند برای خود چیزهایی را طلب کند که به ضررش تمام شوند،اما کم‌کم انتظار به من آموخت می‌شود بارها و بارها و بارها انتظار آمدن را کشید و ضرر کرد.


نهادن نامِ"دیوانه"بر من هیچ اغراق نیست.
دختری هستم که دیوانه‌وار دنبال کردن رویاهایش را الویت زندگی‌ش می‌داند از آن دسته آدم‌هایی که واقع بینی را بر احساس و هر‌آنچه که از حس،دِل و مشتقات آن نشئت می‌گیرند ترجیح می‌دهد،قرار است روزی اتفاقی را نظاره‌گر باشم که جرقه‌اش را همین‌روزها و توی همین ثانیه‌ها زده‌ام،قلم خوبی برای نوشتن ندارم و نوشتن‌ را لزوما برای خوانده شدن انتخاب نکرده‌ام.
Designed By Erfan Powered by Bayan