آخرش که چی؟که چی می‌شود؟که چی می‌شوم؟

یاد گرفتم بشینم یه جا حرص بخورم آن‌قدر حرص بخورم که حوصله نداشته باشم وسایل و کت‍ابایِ به هم ریخته‌م جمع کنم،اون‌قدر که همچنان حرص بخورم و یه عالمه تستِ و تمرینِ هندسه بمونه و هیچی هیچی‌و هیچی،حس می‌کنم زامبی شدم اخل‍اق‌م زامبی طور شده نمی‌تونم حرف بزنم نمی‌تونم حرفای تکراری ه قبلیم رو تکرار نکن‌م نمی‌تونم وقتی چشمام از شدتِ خستگی داره بسته می‌شه ببندمشون و خواب‌م ببره نمی‌تونم سوزش چشمام‌و حس نکنم نمی‌تونم عینِ چیزی باشم که می‌خوام،مسخره‎ترین شدم من مطمئن‌م یه روز که طبق معمول در حال فکر کردن روی مسئله‌های مستر ل ام آخرین مویِ باقی مونده روی کله‌م ام می‌ریزه و کچلِ کچل می‌شم و وقتی از جام بلند می‌شم و اتودو پرت می‌کنم کلِ زمینِ اطراف‌م و مو می‌بینم،موهایی که ریخت که رفت که از شدتِ نفهمیدن ریخت و رفت[مسخره‌ست،نه؟] نمی‌دونم نقشِ اون‌قدر پیچ خوردگی توی مغز من چی ه شاید صرفا هستن منتهی از کار افتاده‌ان یعنی از همون اول‌ش از کار افتاده بودن،همون‌قدر خنگ به‌نظر میام که دوست دارم،خب چه می‌شه کرد[؟]

نهادن نامِ"دیوانه"بر من هیچ اغراق نیست.
دختری هستم که دیوانه‌وار دنبال کردن رویاهایش را الویت زندگی‌ش می‌داند از آن دسته آدم‌هایی که واقع بینی را بر احساس و هر‌آنچه که از حس،دِل و مشتقات آن نشئت می‌گیرند ترجیح می‌دهد،قرار است روزی اتفاقی را نظاره‌گر باشم که جرقه‌اش را همین‌روزها و توی همین ثانیه‌ها زده‌ام،قلم خوبی برای نوشتن ندارم و نوشتن‌ را لزوما برای خوانده شدن انتخاب نکرده‌ام.
Designed By Erfan Powered by Bayan