((:

حس می‌کنم همه‌ی بچه‌های مدرسه‌مون خسته‌ن همه‌شون نصفِ مغزشون بیمار شده و فقط یه گوشه می‌شینن و آروم دوتا دوتا با هم پچ پچ می‌کنن اما بینِ این‌همه آدم آیی که دونفره یه جا کز کردن و نصفِ مغزشون بیمار شده شیش-هفت نفر آدم ه سرخوش وجود داره که عینِ من و نون قادرن پله‌ها رو دوتا دوتا بپرن و بعدش که افتادن بلند بلند بخندن یا این‌که برن تو کل‍اس و جامدادی ش رو اون‌قدر سمتِ هم پرت کنن که جامدادی متل‍اشی شه و بعدشم برن و با لب‌خند های ملیح‌شون ش رو از این اتفاقِ جذاب با خبر کنن و از حرص خوردن‌ش بخندن ((:
اون‌قدر سرخوش و الکی شادیم که متوجه گذر هشت ساعته‌ی زمان نمی‌شیم و این‌آ قسمت‌آیِ جذابِ مدرسه‌ست و فکر این‌که دو سال دیگه همه‌شون تموم می‌شه و اون‌قدر مستقل و بزرگ به نظر می‌رسم که دیگه از تنهایی تاکسی سوار شدن نترس‌م و دیگه وقتی یه گربه سر صبح از کنارم رد شه یا این‌که به‌م زل بزنه تهِ دلم خالی نشه.
نصفِ‌نیمه خوش‌حالم.
نهادن نامِ"دیوانه"بر من هیچ اغراق نیست.
دختری هستم که دیوانه‌وار دنبال کردن رویاهایش را الویت زندگی‌ش می‌داند از آن دسته آدم‌هایی که واقع بینی را بر احساس و هر‌آنچه که از حس،دِل و مشتقات آن نشئت می‌گیرند ترجیح می‌دهد،قرار است روزی اتفاقی را نظاره‌گر باشم که جرقه‌اش را همین‌روزها و توی همین ثانیه‌ها زده‌ام،قلم خوبی برای نوشتن ندارم و نوشتن‌ را لزوما برای خوانده شدن انتخاب نکرده‌ام.
Designed By Erfan Powered by Bayan