هشتمین.

همه چیز از جابه‌جایی ه عظیمِ مغز و قاطی شدنِ قسمت‌هاش توی هم شروع شد،این‌که ال‍ان یک خسته‌ی خسته‌ام یا این‌که فکرم رو می‌تونم هفتاد-هشتاد روز عقب‌تر برگردونم و به اتفاقی که افتاد فکر کنم و غصه‌ش رو بخورم.

جراح مغز و اعصاب‌م که بشم قادر نیستم این مشکلِ آدما رو رفع کن‌م.

نهادن نامِ"دیوانه"بر من هیچ اغراق نیست.
دختری هستم که دیوانه‌وار دنبال کردن رویاهایش را الویت زندگی‌ش می‌داند از آن دسته آدم‌هایی که واقع بینی را بر احساس و هر‌آنچه که از حس،دِل و مشتقات آن نشئت می‌گیرند ترجیح می‌دهد،قرار است روزی اتفاقی را نظاره‌گر باشم که جرقه‌اش را همین‌روزها و توی همین ثانیه‌ها زده‌ام،قلم خوبی برای نوشتن ندارم و نوشتن‌ را لزوما برای خوانده شدن انتخاب نکرده‌ام.
Designed By Erfan Powered by Bayan