پنجمین.

هیچ‌وقت پاییز رو درست و حسابی ندیدم،ریختن برگ‌آرو باروناش رو هوایِ قشنگِ ابری‌ش رو فقط همیشه از اومدن‌ش ذوق کردم فقط از پاییز اسم‌ش رو فهمیدم و اینا همه‌ش بر می‌گرده به آب و هوایِ گند این‌جا که پاییز و تابستون و بهارش یکی ه،اگه بارون می‌فهمید چه‌قدر منتظرش‌م می‌بارید اون‌قدر می‌بارید که بعد از مدتی از کنار پنجره ایستادن و بارون رو دیدن خسته می‌شدم این‌قدر می‌رفتم بیرون و تنهایی قدم می‌زدم که از تنهایی قدم زدن هم خسته می‌شدم،کاش مثل‍ا یکی رو داشتم همین که هوا دل‌برانه می‌شد زنگ می‌زدم به‌ش و پا می‌شد میومد دوتایی بریم خیابون گردی بریم دستِ هم‌و بگیریم و بگیم و بخندیم و عکس بگیریم.

کاش اون‌قدری بزرگ بودم که برای بیرون رفتن‌م مجبور به اجازه گرفتن نبودم،هِی پاییزی که همه از اومدن‌ت حرف می‌زنن بیا و اون‌قدر ابری و بارونی باش که صبح‌ها عل‍اوه بر مجبور بودن برای بیدار شدن ذوقِ ابری بودن‌ت رو داشته باش‌م.

سحر
۲۶ شهریور ۹۴ , ۱۵:۳۰
تلاش کنید گذشته را اتاقی ببینید که با آنچه اکنون در آن زندگی می کنید، تفاوت دارد. می توانید به آن سر بزنید، ولی دیگر نمی توانید در آن زندگی کنید.
الهه --
۲۷ شهریور ۹۴ , ۱۱:۱۱
کجا هستین مگه شما ؟

پاسخ :

جنوب ((: البته یه کم اغراق کردم:-D 
نهادن نامِ"دیوانه"بر من هیچ اغراق نیست.
دختری هستم که دیوانه‌وار دنبال کردن رویاهایش را الویت زندگی‌ش می‌داند از آن دسته آدم‌هایی که واقع بینی را بر احساس و هر‌آنچه که از حس،دِل و مشتقات آن نشئت می‌گیرند ترجیح می‌دهد،قرار است روزی اتفاقی را نظاره‌گر باشم که جرقه‌اش را همین‌روزها و توی همین ثانیه‌ها زده‌ام،قلم خوبی برای نوشتن ندارم و نوشتن‌ را لزوما برای خوانده شدن انتخاب نکرده‌ام.
Designed By Erfan Powered by Bayan