Lost it all

انتخاب نوع واکنش نسبت به اتفاقاتی که میوفته،سخته! اون‌قدر که من ال‍ان گیجم و نمی‌تونم بفهمم باید چیکار کنم باید چه حرفی بزنم باید چطوری باشم و خودم رو جای کی بذارم؟یه روزی فکر می‌کردم محکم بودن پیوند بین ما این‌قدر زیاده که هیچ‌چیزی توی دنیا نمی‌تونه جلوش رو بگیره،اما حال‍ا چی؟دارم فکر می‌کنم یکی داره این طناب رو پاره می‌کنه!

توی "حال‍ا باید چیکار کنم"‌ترین حالت ممکن ایستادم.

۲۰۹

«این روزها با صراحت بی‌رحمانه‌ای احساس نادانی می‌کنم»

متاسفانه.

مِه.

مسئله‌ای که جدیدا باهاش مواجه شدم تمایلم به خوندن یک‌سری چیزاییه که الان وقتش نیست و اگر هم بخوام بشینم براشون وقت بذارم عذاب وجدان می‌گیرم که دخترجان شما برنامه‌ی اصلیت رو تموم کردی که نشستی داری فلان کار رو با این میزان علاقه دنبال می‌کنی؟،نمی‌فهمم چرا این حس ذوق و دوست داشتن الان باید زنده شه نه سه ماه تابستون :))

+از دروغ گفتن بدم میاد و اخیرا یه دروغ کوچولو و مسخره گفتم که کم‌کم می‌ترسم با این عذاب وجدان بمیرم :)) آه چه‌قدر بعضی وقتا همه‌چیز سخت می‌شه حتی حرف زدن،دلم می‌خواد به‌خاطر اشتباهی که دوخط قبل‌تر گفتمش کم‌تر حرف بزنم،امیدوارم زودتر بتونم جبرانش کنم،وقتی می‌گم می‌ترسم از این‌که خودم نباشم به‌خاطر همین اتفاقاته،از شیوه‌ی خودتنبیه کنی استفاده می‌کنم و از این حالت مسخره بیرون می‌آم.

این‌گونه بی تو چنگ بر این آسمان می‌زنم بی‌محابا.

عنوان گویاست،همون.

۹۸

مثلا ۲۷۰ روز دیگه ^^ 

پیش به سوی فردا^^

همزمان پیش‌ بردن کارای مختلف رو می‌پسندم،اصلا دارم فکر می‌کنم اون کاری که توی اولویت دومه کمک‌ کننده به اولویت اولیه‌ست :-؟ راضی و خوش‌حالم :))

+داشتم فکر می‌کردم ممکنه توی انزوا بمیرم ولی نه نهایتا با هیچ‌کس حرف نمی‌زنم ولی خودم رو که دارم،با خودم حرف می‌زنم و نمی‌میرم احتمالا :)) این موضوع هم راضی کننده‌ست.

۲۰۳

دارم به این فکر می‌کنم که جایگاه نقاب‌ها چه‌قدر این‌روزا پررنگ‌تر شده و آدما چه‌قدر سعی می‌کنن برای این‌که تعداد افراد بیشتری رو به سمت خودشون جذب کنن از خودشون فرار کنن و به سمتی برن که مورد سلیقه‌ی بقیه باشه و چه‌قدر وحشتناکه،نمی‌شه این رو به هرکسی نسبت داد شاید توی نگاه اول قضاوت‌ هم به نظر برسه و با یک جمله‌ی سبک زندگی بقیه و این‌که چطوری می‌خوان ارتباط‌هاشون رو گسترش بدن کاملا به خودشون ربط داره و این‌ها بشه این موضوع رو یه جورایی نادیده گرفت ولی فکر کنم من نمی‌تونم شکل دوم آدم‌ها رو قبول کنم و بیشتر دوست دارم خودشون رو بشناسم،داشتم دقت می‌کردم ببینم که شاید همچین مسئله‌ای که سخت ازش فراریم توی خودمم وجود داشته باشه دیدم آره شاید به شکل جزئی‌تری وجود داره مثل این‌که از بیرون ممکنه کاملا مهربون و آروم به‌نظر برسم ولی مهربون نیستم اصلا و بیشتر از هرکسی مامانم می‌تونه بفهمه[وای برمن]،شاید هم این‌ حالت‌ها ناخوداگاه پیش میان به هر‌حال نمی‌تونم بفهمم!
نمی‌تونم بفهمم چه‌طور این‌قدر راحت می‌شه آدم چیزی که هست رو نادیده بگیره و به سمت خواسته‌های بقیه یا اعتقادات اون‌ها متمایل بشه و خب می‌ترسم از روزی که برای من هم همچین اتفاقی بیوفته.

در انتظاریم.

ما دل‌مون بارون و بوی نَمش رو می‌خواد،اما انگاری بارون دلش مارو نمی‌خواد و خدا می‌دونه چه‌قدر از دیدن اون صفحه‌ی تماماً آفتابی تا انتهای هفته و پیش‌بینی روزهای آفتابی‌تر بعدش حرص‌م دراومده و متنفرم.
پ‌ن:فکر کنم خیلی عجیب باشه که سعی نمی‌کنم از حال و وضعیت این روزها چیزی بنویسم،شاید چون هنوزم چیزی مطابق انتظارم نیست و حقیقتا نمی‌دونم کی می‌خواد مطابق انتظارم باشه و اصلا نی‌دونم دلم می‌خواد دقیقا چطوری باشه.[خود درگیری به نوعی]

۹۷/۷/۱۳

من یه دیوارم توی لحظه‌ی دارچین.

کی می‌دونه!

استیکر نوت‌های گوشه‌ی میزم رو نگاه می‌کنم،کنار یه سری از چیزایی که یادداشت کردم یه تاریخ کلی و نسبتاً دوره ولی نگاه کردن بهشون بهم انگیزه می‌ده فقط دارم به این فکر می‌کنم که بعد از رسیدن به اون تاریخ دیگه چیزی برای خواستن وجود نداره؟قراره متوفف بشم یا بازم اهداف بزرگ‌تری برای خودم تعریف کنم و براشون تلاش کنم؟نمی‌دونم،اصلا این‌که عمرم به اون تاریخ برسه یا نه رو هم نمی‌دونم :)) فعلا برای ذوق کردن خودم اون تیتر رو گوگل کردم و دارم خودم رو توی اون موقعیت تصور می‌کنم :))

Designed By Erfan Powered by Bayan