کتاب بخوانیم.

عصری داشتم با غزل حرف می‌زدم،وقتی ازش پرسیدم تابستون‌ش رو تا این‌جا چطوری گذرونده،جواب اون بچه‌ی ۱۵ ساله به سوالِ من این بود که"داشتم کتاب می‌خوندم" در اون لحظه تمام وعده وعیدهای خودم رو من باب خوندن اون هشت کتابی که برای تابستون گذاشته بودم کنار یادم اومد و دروناً برای خودم که کل دو ماهی که گذشت رو با موبایل طی کردم،اظهار تاسف کردم :))

فکر کنم باید بیشتر برای قول‌هایی که به خودم دادم جدی باشم :-! 

و اگر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرها ... ((:

توی مسافرت باشی و اون قسمت از شارژر موبایل‌ت که به برق وصل می‌شه و من اسم‌ش رو نمی‌دونم (:-!) خراب باشه و باتری موبایل‌ت هم با تمام سرعت و قدرت شارژ تموم کنه،پس این بدشانسی نیست چیه واقعا :))

به متنِ بال‍ا این مسئله رو اضافه می‌کنم که تابستون هم باشه و شما عمل‍ا یک تنبل مثل من باشید و به جز موبایل‌تون با چیزی ارتباط برقرار نکنید،خودتون می‌تونید تصور کنید این اتفاق ناگهانی چه‌قدر فاجعه‌ست و آدم رو دیوونه می‌کنه :))

پس از تو[یارِ جانی،کنکورجان -__-]

این روزا که همه درگیر انتخاب رشته‌ شدن من انتخاب رشته‌م رو بدونِ استرس و بدونِ فکر کردن به این‌که اگر هیچ‌کدوم از اون ۱۵۰ تا انتخابم رو قبول نشم باید چیکار کنم می‌گذرونم،حقیقتا هم خیلی مهم نیست و دوحالت بیشتر براش تعریف‌پذیر نیست یا می‌شه،یا نمی‌شه خب :))) که اگر نشد قراره بازهم یک‌سال دیگه کنکوری بودن رو بگذرونم،من با این مسئله کنار اومدم و کاش بقیه هم یاد بگیرن بعد از دوهفته از گذشتن اعلام نتایج و یک‌ماه و نیم کنکور دادن و درحال حاضر هم منتظر نتایج انتخاب‌رشته بودن این‌قدر آدم رو تحت فِشار روانیه گفتن درصد و رتبه و انتخاب رشته‌ کردن و نکردن قرار ندن :)) 

می‌دونم که همه‌ی این‌ها با سرعت میاد و می‌ره و می‌گذره و درنهایت من می‌مونم و انتخاب‌هایی که داشتم و مسیری که باید بگذرونم،پس چرا باید به اتفاقی که بعدا باید بیوفته و تجربه‌ش کنم از الان فکر کنم؟حقیقتا بازم مهم نیست :))

-چه‌قدر نوشتن سخت شده،شایدم من کم‌حرف شدم؟ :))

کنکور :))

گفته بودم هرچی شد ما شاد و خندان می‌رویم و این‌ها دیگه؟ :)) خب اندکی اشک هم قاطی‌ش شد ولی چیزی تغییر پذیر نیست جز خودِ من،بریم برای دور بعدی خودمون رو آماده کنیم :))

:|

من بعضی وقتا مثل الان نمی‌دونم کِی و چطوری درگیر آدما شدم یا کِی و چطوری راه‌مون از هم جدا شد یا اصلا چطوری ممکنه آدم‌های بی‌اهمیت رو این‌قدر برای خودم مهم جلوه بدم؟! ۵:۵۷ صبح به بی‌ارزش بودن بعضی‌ از احساسات‌م فکر می‌کنم و چه‌قدر احساس مسخره‌ای برای آدم ایجاد می‌شه وقتی می‌فهمه مدتِ زیادی رو اشتباه می‌کرده.

به راحت‌ترین حالت ممکن تکرار می‌کنم اشتباه کردم،شاید اصلا درست‌ترش این باشه که اشتباه کنم و بزرگ شم!

۱:۳۶

گفته بودم چه‌قدر از بچه‌های شیطونی که میوفتن روی آدم و اذیت‌ش می‌کنن بدم می‌آد؟خب حالا می‌گم که چه‌قدر بدم میاد و چه‌قدر تمامِ بدن‌م درد می‌کنه و پوستِ دستم جدا شده و انگشتم داره خون میاد :| 

آن‌چه در این‌روزها بر ما می‌گذرد D:

داشتم با خودم فکر می‌کردم که این روزهام رو چطوری توصیف کنم،دیدم ویژگی بارز این یازده‌روزی که وارد تابستون شدم فقط و فقط بی‌نظمی و به‌هم ریختن ساعت‌هام بوده و جز این حرفی ندارم بزنم :)) از همون شنبه‌ای که می‌شد اولین روز بیکاری و تعطیل‍اتِ تابستانه موبایل‌م زنگ خورد و این‌طوری به‌نظر می‌رسید که تنها بودن داره تموم می‌شه و قراره دختردایی و دخترعمو جانان رو درکنارمون داشته باشیم،با این‌که حدودا سه یا چهار سال از جفت‌شون بزرگ‌ترم ولی نمی‌دونم اون کودک درونِ منه که حفظ شده یا این‌که اینا آن‌قدر بزرگ شدن که بتونن من رو درک کنن و اوقاتِ خوبی رو با هم سپری کنیم :)) عل‍اوه بر این‌که مجبور بودم براشون دبیرستان و ترسناک نبودن‌ش رو توصیف کنم باید یه‌طوری سرشون رو هم گرم می‌کردم و انتخاب‌مون بازی بود :)) این‌قدر این رونده بازی کردن ادامه‌دار شد که سین جان برگشت و به‌م گفت که اصل‍ا به‌ت نمی‌خوره درآستانه‌ی ورود به 18 سالگی‌ت باشی،اصل‍ا چطوری تصور کنم مهر ممکنه دانشجو باشی :)) و من‌م دوست داشتم هِی این صحبت‌هاش رو تکرار کنه که به خودم امیدوار شم و فکر نکنم چه‌قدر بزرگ شدم و دیگه توی دسته‌ی بچه‌ها یا نوه‌های کوچیک مامان‌بزرگ جا نمی‌شم :))
تا این‌جای تابستون،می‌تونم اعل‍امِ رضایت کنم و بگم خوب بود،هرچند که دوست داشتم فیلم ببینم و ته‌ش با بچه‌ها انیمیشن دیدیم و خیلی هم خوش گذشت و ال‍ان ترجیح می‌دم انیمیشن ببینم :)) دلم می‌خواست کتابایی بخونم که موضوعات‌شون رو انتخاب کرده بودم و دقیقا یک‌ساعت بعد از این‌که کنکور تموم شد سفارش دادم و بعد از ده روز رسید و من فقط با بی‌نظم بودن سایت‌شون حرص خوردم :)) تا ال‍ان که یکی دو روزه رسیدن هم انتخاب این‌که کدوم‌شون رو اول بخونم برام سخت بوده و همین‌طوری گذاشتم گوشه‌ی میزم تا بال‍اخره یکی‌شون رو بردارم و شروع کنم،اصل‍ا هم تصور نکنید که تنبلم فقط انتخاب کدوم رو خوندن برام سخت بوده :))
عل‍اوه بر این‌ها همیشه فکر می‌کردم تابستونه بعد از کنکورم رو می‌رم و گواهینامه می‌گیرم تا این‌که یادم اومد باید دوماه دیگه صبر کنم که بتونم براش اقدام کنم و باید توی این مدت برم و به آقای برادر اصرار کنم که به‌م یاد بده البته می‌دونم که نسبت به این عمل مقاومت می‌کنه چون احتمال‍ا تابستونه دوسال پیش رو یادش نرفته که دسته جمعی داشتیم می‌خوردیم توی دیوار روبه‌رویی و من که باید ماشین رو کنترل می‌کردم همه‌چیز رو ول کرده بودم و داشتم جیغ می‌زدم :))

+تا ال‍ان که آسوده از فکر کنکوریم مگر این‌که خدای ناکرده جنابِ کنکور تمایل داشته باشن به سمتِ ما برگردن و دوباره همون مسیر رو با هم بریم،کل‍ا فکر کردن به این مسئله رو هم جایز نمی‌دونم،امیدوارم برای همه همون اتفاقی بیوفته که منتظرشن ^^

آن‌چه گذشت :))

پنج‌شنبه‌ یعنی درست یک‌روز قبل از اون تاریخی که همیشه فکر می‌کردم به این زودی‌ها قرار نیست برسه رو یادم میاد،قرار بود توی اون یک‌روز همه‌ی خلاصه‌ها و همه‌ی چیزایی که فکر می‌کردم ممکنه تا فرداش فراموش‌م بشه رو مرور کنم و بعدش بی‌خیال همه‌ی کتابا ودرس خوندن بشم و بذارم یه نیم‌روز به‌م خوش‌بگذره با فکر این‌که قراره جمعه راحت بشم،اما صبح‌ش ساعت 11:30 پاشدم و خلاصه‌هام رو بی‌خیال شدم و رفتم سراغ کمدم و لباسی رو که قرار بود بپوشم رو انتخاب کردم :)) بعدش هم هِی به ساعت‌م نگاه می‌کردم و می‌گفتم احتمال‍ا تا ال‍ان ریاضیا کنکورشون تموم شده و اومدن بیرون و دارن آزادانه‌ترین روزشون رو می‌گذرونن،مامان‌م که فکر می‌کرد احتمال‍ا از استرس تا فردا می‌میرم اومده بود و روی میزم یه عالمه گل‌گاو زبون و جوشونده گذاشته بود که هر وقت احساس کردم دارم می‌میرم ازشون استفاده کنم :)) من‌م که به شدت نسبت به خوردن‌شون مقاومت می‌کردم و آخرش سر این‌که چرا نمی‌خورم دعوامون شد :)) حتی توی همون حالت پنل این‌جارو باز کردم و می‌خواستم از جوشونده ها بنویسم و مقاومت‌م نسبت به خوردن‌شون که بعدش پشیمون شدم و رفتم که با ادامه‌ی هیجان و شاید استرس‌م روزم رو بگذرونم :))

شب‌ش رو هم که فکر کنم تا 2 بیدار بودم و خوابم نمی‌برد اما صبح زود ساعت 6 پاشدم و صبحانه خوردم و راهی حوزه شدم،توی آروم ترین حالت خودم بودم و تقریبا خوش‌حال از این‌که رسیدم به آخرش :)) وقتی رسیدیم از مامان‌م خواستم که باهام نیاد و خودم تنهایی برم به نظرم این‌طوری باعث می‌شد استرس نگیرم و فکر نکنم اوه حال‍ا چه اتفاقی قرار هست بیوفته،اون‌جایی که حوزه‌ی کنکورم بود رو دوبار رفته بودم و نگرانِ این نبودم که به‌خاطر دسته‌ی صندلی یا جای نامناسب روزم تباه شه،وقتی وارد شدم همه دسته دسته کنار هم منتظر باز شدن درِ ورودی ساختمون بودن و راجع به این‌که چی رو می‌خوان چند درصد بزنن و چی قبول بشن حرف می‌زدن،هیچ‌کسی رو نمی‌شناختم و این خیلی خوب بود،دوست نداشتم اون لحظه یکی به‌م تکیه بده و از استرس‌ش برام بگه،بالاخره در ورودی ساختمون باز شد و رفتیم که جایی که باید آزمون بدیم رو پیدا کنیم،زودتر از همه پیدا کردم و نشستم و شروع کردم به لب‌خند زدن،چشمم به درِ سالن بود که دیدم دوستم با استرس اومد تو و از صورت و حالت‌ش می‌شد به آشوب بودن حال‌ش پی برد پاشدم و بغل‌ش کردم و گفتم نگران نباش،نمی‌دونم چطوری شد که بعد از بغل کردن‌ش احساس کردم استرس‌ش به من‌م رسید و اون آروم بودن‌م از بین رفت :)) 

دفترچه‌هارو پخش کردن و شروع کردیم و وقتی سرم رو آوردم بال‍ا مراقب داشت می‌گفت فقط سه دقیقه مونده و من داشتم فکر می‌کردم توی این سه‌دقیقه چطوری این یک‌صفحه‌ی شیمی و اون یک‌صفحه‌ی فیزیک رو که ولش کردم اومدم شیمی‌هارو جواب بدم حل‌شون کنم یا اصل‍ا شیمی‌هارو بزنم یا فیزیک‌هارو؟درنهایت رفتم سراغ فیزیک و بعدش‌م گفتن پاسخ‌نامه رو بگیرید توی دست راست‌تون که بیایم جمع کنیم،توی اون لحظه فقط می‌خواستم از اون صندلی بلند شدم و برم بیرون و برام مهم نباشه که یک‌صفحه شیمی موند،به‌نظرم کنکور تجربه‌ی خوبی بود :)) این‌که آخرش چی بشه هم از ال‍ان برام مهم نیست و مهم اینه که حال‌م خوب باشه :))

+ خاطره‌ی روز کنکور رو ده‌روز دیرتر تعریف کردن هم خوبه‌ها :)) فکر می‌کردم اصل‍ا یادم رفته و دلم نمی‌خواد به اون روز برگردم.

تَمام :))

۹۷/۴/۷ و ۹۷/۴/۸ این دوتا تاریخُ یادم نمی‌ره :)) تموم شد؟!واقعا؟ :))

این پست انتشار در آینده است :)

زمانی که این نوشته رو دارم تایپ می‌کنم احتمالا دوست ندارم زمان به سرعت بگذره و تاریخ با سرعت عوض بشه و برسیم به ۳۱ م :) به تاریخی که فقط یک‌هفته تا سرنوشت‌ساز ترین اتفاق عمر لورا توی این چندین سالِ زندگی‌ش قراره رقم بخوره و دل‌ش آشوبِ که قراره چه اتفاقی براش بیوفته :-؟

جمله‌ی خب نگران نباش خدا خودش جوابِ زحمت‌هاتون رو می‌ده به ظاهر شاید آروم کننده باشه ولی کی می‌دونه هر یک‌باری که تکرارش می‌کنید تمومِ روح‌م می‌پیچه توی هم و با خودش هی فکر می‌کنه که واقعا خدا می‌خواد جواب کدوم زحمت‌هام رو بده؟همون وقتایی که خواب بودم؟همون وقتایی که سرِ سریال‌های مسخره دیدن،حرف زدن و شاید هم بیشتر فضای مجازی گذشت؟جواب همون‌هارو به‌م بده؟ :) اگه قرار باشه جواب‌شون رو ببینم پس نه امیدی به دل‌م می‌مونه و نه هیچ چیز دیگه‌ای،له و مچاله می‌شم و همه‌ی کارهایی که باید انجام می‌دادم و ندادم همه‌ی وقت‌هایی که از دست دادم و می‌تونستم باهاشون جای یکی از اون آدمایی باشم که مامان باباشون از داشتن‌شون احساس غرور می‌کنند رو به‌خاطر میارم و نفرت‌م از منی که ساختم بیشتر و بیشتر می‌شه،میم جان می‌گه این‌طوری می‌خوای نتیجه‌ی دوازده سال درس خوندن‌ت رو بگیری؟به‌ش می‌گم نه و در اتاق‌م رو محکم می‌کوبم به‌ هم و سه‌چهار بار کلید رو می‌پیچونم توی جاش شاید که این‌طوری آروم شم،ولی آروم می‌شم؟نه من دلم من همه‌ی وجودم آشوبِ :)

به خودم می‌گم این مرحله‌ت رو بگذرون قول بده به خودت که همین امسال تموم‌ش می‌کنی اون‌وقت شب و روزت رو به اول شدن توی مراحل بعدی زندگی‌ت فکر کن ولی هرطور شده خودت رو ازاین پوچی‌ای که تماماً دچارش شدی رها کن،دارم کم‌کم قبول می‌کنم که مسئله‌ی قابل جبرانی ه ولی تا بدن‌م قبول کنه همه‌ی این ۳۴ روز گذشته و باید منتظر فاجعه باشم :) ولی نه مگه من کوتاه میام؟

یه جمله‌ای رو چندروز پیش دیدم و دلم رو آروم‌تر کرد می‌گفت توی هر روز می‌تونید رتبه‌تون رو نزدیک به ۱۰۰۰ تا جابه‌جا کنید گفتم یعنی ۳۴۰۰۰ تا :))) اون‌وقت یک که هیچ رتبه‌م باید منفی شه :)) من همون لورای‌م که تابستون به‌م می‌گفتن ببین شما دورقمی شدن‌ت با این وضعیت مبراست،حالا به یه ۳ رقمی نزدیک به ۱۰۰۰ یا یه چهار رقمی خوشگل که به خواسته‌م نزدیک‌م کنه آن‌چنان راضی‌م که مپرس :))

حالم رو خوب می‌کنم همین روزا :) الهی به حق ماهِ خوشگل‌ت :)

نهادن نامِ"دیوانه"بر من هیچ اغراق نیست.
دختری هستم که دیوانه‌وار دنبال کردن رویاهایش را الویت زندگی‌ش می‌داند از آن دسته آدم‌هایی که واقع بینی را بر احساس و هر‌آنچه که از حس،دِل و مشتقات آن نشئت می‌گیرند ترجیح می‌دهد،قرار است روزی اتفاقی را نظاره‌گر باشم که جرقه‌اش را همین‌روزها و توی همین ثانیه‌ها زده‌ام،قلم خوبی برای نوشتن ندارم و نوشتن‌ را لزوما برای خوانده شدن انتخاب نکرده‌ام.
Designed By Erfan Powered by Bayan